Wednesday, February 7, 2007

حضرت رضا علیه السلام

الاِنسانُ الّلاهُوتی و الرُّوح النّاسُوتی غَوثُ الوَری و بَدرُالدُّجی و منبعُ الهُدی، السّلطان علیُّ بن موسی الرضا. نام مبارکش علی و کنیت شریفش ابوالحسن (چنانکه گذشت حضرت رضا (ع) در اصطلاح اهل سیر و تاریخ به ((ابوالحسن الثانی)) معروف است.) و القاب همایونش صابر و وفی و مرتضی و لقب مشهورش ((الرضا))ست. مولد ذات خجسته صفاتش مدینة طیبه و تاریخ تولدش بهاختلاف ذکر شده و بنا بر اصحّ اخبار یازدهم ذیقعده یکصد و چهل و هشت بوده است. عده ای هم ربیع الاول یکصد و پنجاه و سه گفته اند. پدر بزرگوارش حضرت موسی بن جعفر و مادر والاگهرش امّ ولدی بوده، بنا به قولی به نام شقراء النوبیّه و کنیتش امّ البنین و به قول اصحّ تکتم یا نجمه نام داشته و لقبش طاهره بوده است.
حضرتش در سال یکصد و هشتاد و سه پس از شهادت پدر بزرگوارش بر سریر امامت و مسند خلافت حقیقی حضرت خیرالانام تکیه زد. این هنگام سن مبارکش بنابر اختلاف روایات در سال تولد وی بیش از سی سال و کمتر از چهل سال بوده است. حضرتش طبق دستور پدر بزرگوارش چهار سال اول امامت را در خانه نشسته و در به روی خلایق بسته بود و پس از انقضاء مدت، باب مخاطب و مصاحب را بر روی مردم گشود و به شیعیان اجازة مراوده مرحمت فرمود و به هدایت خلایق و اظهار کرامات و خوارق عادات پرداخت. بعضی از اصحاب به حضورش عرض کردند که با بروز و ظهور این جلوات الیه از طاغیه وقت هارون بر جان تو بیمناکیم. فرمود: خاطر جمع دارید که وی رابر من دست رس نیست. تا سال یکصد و هشتاد و شش رسید و هارون الرشید خلیفه وقت با دو پسر خود محمدامین و عبدالله مأمون به مکّه رفت و در مکّه و مدینه سه نوبت به مردم جوائز و عطایا بخشید. نوبتی به نام خود و دو نوبت به نام پسرانش و مجدداً برای ولایتعهدی محمدامین و پس از وی عبدالله مأمون از مردم بیعت گرفت. آنگاه بلاد و امصار اسلامی را که در تحت تصرفش بود بین آن دو قسمت نمود. از بغداد تا حجاز و مصر را به محمدامین، و خراسان و توابع آن را از کرمانشاه تا کابل و زابل به عبدالله مأمون واگذارکرد. و در این باب برای هر یک فرمانی نوشت و به گواهی علما و فضلا و معاریف بنی هاشم رساند و به فرزندانش توصیه نمود که با هم متحد بوده و از مخالفت با هم و دست اندازی در قسمت یکدیگر بپرهیزند و هر یک از آنان قبل از برادرش از دنیا رفت قسمت وی متعلق به برادر باقی مانده، باشد. آنگاه از مکّه مراجعت نمود و در سال یکصد و هشتاد و نه برامکه را که رکن رکین مملکت و دارای منصب وزارت و گرداننده دستگاه خلافت و مخصوصین و مصاحبین دائمی وی بودند، به طور ناگهانی فرو گرفت و جعفربن یحیی برمکی را بکشت و جثه اش را با نفت و بوریا بسوخت و یحیی را که در مخاطبات خود پدر خطاب می کرد با پسر دیگرش فضل بن یحیی محبوس نمود و آنقدر در حبس نگاه داشت که یحیی در سال یکصد و نود و فضل در سال یکصد و نود و دو در محبس بمردند. و از اعاظم منسوبین برامکه هر که را یافت بکشت و اموالشان را غارت و خانه هایشان را خراب نمود.
برای غضب هارون بر برامکه علل چندی ذکر کرده اند که شاید همة آنها روی هم رفته باعث مغضوبیت آنان و از بین بردن شان شده باشد. من جمله: یکی موضوع یحیی بن عبدالله علوی است که پس از خروج یحیی در دیلم هارون وی را به وسیله فضل بن یحیی برمکی تأمین داد و یحیی با فضل به بغداد آمد و پس از چندی هارون وی را گرفته و تسلیم یحیی برمکی نمود که در منزل خود محبوسش نموده و بر وی سخت بگیرد. یحیی محرمانه با محبوس به ملاطفت رفتار می کرد و شبها او را به سفره خود حاضر می نمود. شبی یحیی علوی از پاس هارون اظهار بیم و نگرانی کرد و عجز و لابه نمود که یحیی برمکی فرارش دهد. یحیی برمکی از حالت او متأثر شده محرمانه با غلامی از خود فرارش داد. جاسوسان این خبر را به هارون رساندند. هارون روز بعد از یحیی برمکی حال یحیی محبوس را پرسید. یحیی برمکی گفت: همچنان در حبس است. هارون وی را به جان خود قسم داد که راست می گوید. یحیی برمکی فهمید که هارون از قضیه مستحضر است. گفت: نه ای امیرالمؤمنین، چون دیدم دیگر منشاء مخالفتی نمی تواند باشد و ذریه پیغمبر است برای سلامتی خلیفه آزادش نمودم. هارون چیزی نگفت ولی این خلاف وی را در دل نگه داشت. دیگر قضیه مشهور عباسه خواهر هارون و جعفر برمکی بود که به انواع مختلف حکایت آن ذکر شده و مشهور است. دیگر آنکه جاسوسان به هارون گفتند که جعفر در شب منادمتی با مخصوصان خویش که ذکر شهامت و لیاقت ابومسلم را در انتقال خلافت از خانواده ای به خانواده دیگر درمیان داشتند، در حال مستی گفته است: با کشتن یکصد و هفتاد هزار نفر انتقال خلافت اهمیتی ندارد، اگر کسی بتواند به سیاست و مسالمت و بدون خونریزی چنین امری انجام دهد قابل تقدیر خواهد بود. هارون از استماع این گفته از قول جعفر به واهمه افتاده بر برامکه و دوستی آنان با علویان ظنین شد. علت دیگر قدرت و بسط نفوذ برامکه در تمام شؤون مملکتی حتی بر دربار خلافت و بذل و بخشش بی پایان آنها بوده که تمام این ها رئی هم باعث انزجار و واهمه هارون از برامکه شد و کرد آنچه و شد آنچه شد. به هر حال سال یکصد و نود و سه رسید و هارون از رقه به بغداد آمده، برای دفع فتنه رافع بن لیث بن نصر سیّار با حال کسالت عازم خراسان گردید. فضل بن سهل که این وقت جزء خدمتگزاران عبدالله مأمون بود، به وی گفت: پدرت مریض و عازم خراسان است و اگر قضیه ای پیش بیاید از سوء قصد برادرت امین مصون نخواهی بود، بهتر است از پدر خواهش کنی که در خدمتش باشی. مأمون از پدر تقاضای موافقت در سفر خراسان کرد. پدرش تقاضای وی را پذیرفته همراه خود به خراسان برد. مرض هارون در جرجان شدّت کرد، لذا مأمون را قبل از خود روانه مرو نمود و خودش پس از چند روز به خراسان آمد و در سوم جمادی الاولی یکصد و نود و سه پس از چهل و هفت سل عمر و بیست و سه سال و کسری خلافت دنیا را وداع گفت. وی را در خانه حمید بن قحطبه والی قبلی خراسان دفن نمودند. مأمون پس از استحضار از فوت هارون در مرو مردم را در مسجد جمع و خبر فوت هارون را اعلام و مردم را به تجدید بیعت با امین دعوت کرد. محمدامین نیز پس از اطلاع از قضیه، از مردم بغداد بیعت گرفت.
چند وقتی بین برادران محبت و موافقت برقرار بود تا اینکه محمدامین به فکر افتاد که مأمون را از ولایت عهدی خلع و پسرش موسی را ولیعهد نماید و با مقرّبان و مخصوصان خود در این باب مشورت نمود. مشاورین به وی گفتند با بودن مأمون در خراسان در میان یاران خود عزل وی مصلحت نیست، بهتر آنکه وی را به عنوان مشورت در امور به بغداد بطلبی. وقتی آمد به بغداد و از لشکر خود دور افتاد مهم را فیصله دهی. امین به مأمون نامه نوشته و وی را برای استعانت و هم فکری خود به بغداد طلبید. مأمون با فضل بن سهل ذوالریاستین مشورت کرد. وی گفت: مسلماً برادرت نیت خیری در احضار تو ندارد. مأمون گفت: چگونه مخالفت امر وی کنم که ما مال و منال و لشکر و سپاهی آماده نداریم و او مالی بی پایان و سپاهی فراوان در اختیار دارد. فضل یکشب در این بابمهلت خواست و چون در نجوم مهارتی داشت زایچه طالع هر دو برادر را مطالعه کرد و فردا به مأمون گفت: اوضاع انجم و افلاک غلبه تو را بر امین مسلم نشان می دهد، از مقاومت باک مدار و کار را به خدا واگذار. مأمون تصمیم بر توقف گرفت و به امین نوشت که اگر این موقع من از خراسان دوری کنم بیم آن است که فتنه مهم که رفع آن نتوان کرد حادث شود و ضمناً متوقع آنم که امیرالمؤمنین نقص عهد و پیمانی را که امام رشید فیمابین ما مستقر و مستحکم کرده در آینه ضمیر نیاورند و عذر این برادر را بپذیرند. نامه را فرستاد و خود درصدد تجهیز سپاه افتاد. چون این جواب به امین رسید نامه را به ارکان دولت خود ارائه داده و گفت: من محتاج به مصاحبت مأمون هستم و آمدن وی را برای مصلحت خلافت ضروری می دانم و وی از آمدن به بغداد ابا دارد. به نظر شما چه باید کرد؟ هر کس چیزی گفت ولی اکثر وی را به مدارا و مسالمت راهنمائی می کردند، جز علی بن عیسی بن ماهان که وی را به خشونت و شدت توصیه کرد. و بالاخره امین، علی بن عیسی را با شصت هزار سپاه به طرف خراسان فرستاد ولی سفارش کرد که حتی المقدور از مأمون استمالت کرده و با وی به عطوفت رفتار و او را به حسن نیّت و محبت امین مطمئن و امیدوار کرده، روانه بغداد نمابد. ولی مأمون بر وی سبقت گرفته و طاهر بن الحسین ذوالیمینین را با عده ای سپاه ری فرستاد تا طرق و شوارع را تحت نظر بگیرد و جاسوسان در اطراف مرز بگمارد که غافلگیر نشود. علی بن عیسی هم طی طریق کرده، به قرب ری رسید. طاهر از آمدن او مطلع گردیده، با سپاه خود از ری به مقابله بیرون آمده و موضع فلوس را لشگرگاه کرد. دو سپاه به هم رسیدند و به مقابله پرداختند پس از چند پیکار لشکر علی بن عیسی از هم پاشید و علی بن عیسی خود مقتول گردید و بغدادیان فراری و اسلحه و مهمات فراوان آنها نصیب لشکر طاهری گردید. طاهر فتح نامه برای مأمون نوشت که اینک سر علی بن عیسی نزد من و انگشتری وی در انگشت من است. چون خبر انهزام بغدادیان به خراسان رسید، مردم گرد مأمون جمع شده بر وی به خلافت سلام دادند. امین پس از اطلاع از شکست و قتل علی بن عیسی مجدداً عبدالرحمن بن انباری را با سی هزار سپاه به مقابله طاهر فرستاد که در ظاهر شهر همدان به سپاه طاهر رسیدند. بغدادیان به محض رؤیت سپاه خراسان جنگ ناکرده گریخته و در شهر همدان متحصن شدند و طاهر شهر را محاصره کرد و پس از یک ماه عبدالرحمن و همراهانش از طاهر امان طلبیده شهر را تسلیم و خود با سپاهش از شهر خارج و از کنار سپاه طاهر می گذشتند و طاهر متعرض آنها نشده، با سپاه خود به موازی آنها راه می پیمود. کم کم مراوده و اختلاط بین سپاه برقرار شد. چون به اسدآباد رسیدند، عبدالرحمن نامردی و غدر کرده و غفلتاً بر طاهر و سپاهیانش که فارغ البال طی طریق می کردند حمله ور گردید و جنگ شدیدی فیمابین درگرفت. بالاخره باز هم بغدادیان فراری و عبدالرحمن هم کشته شد. چون این اخبار به امین رسید، متوحش شده به عجله سپاهی را به فرماندهی حسن بن علی بن عیسی به حرب طاهر روانه کرد. و مأمون نیز هرثمه بن اعبن را با سی هزار نفر به کم طاهر فرستاد. طاهر همچنان پیش می رفت تا به اهواز و بصره رسید و در هر جا می گذشت عمال و حکام تعیین کرده به عزم تسخیر بغداد به عجله طی طریق میکرد و گاه و بی گاه با سپاهیان اعزامی امین روبه رو می شد و جنگی بینشان در می گرفت که همه به فتح طاهر و خراسانیان خاتمه می یافت، تا اینکه هرثمه بن اعین و زهیر بن مسیب دو نفر از امراء طاهر به ظاهر بغداد رسیدند و امین در بغداد متحصن و بغداد تحت محاصره قرار گرفت و با منجنیق و سنگ انداز و به وی می پیوستند و امین مجبور شد به هرثمه پیغام دهد که از خلافت گذشتم و حاضرم با مأمون به شرط حفظ جان بیعت کنم. هرثمه گفت: کار از این گذشته و طاهر سخت خشمناک است و موافقت او را من نمی توانم جلب کنم، بهتر این است که خود شخصاً نزد من آئی تا پیکی خدمت مأمون فرستاده، تأمین برایت بگیرم. امین ناچار با جمعی از کنیزان و کسان خود در زورقی نشست که نزد هرثمه برود. طاهر بن الحسین از قضیه مستحضر شده جمعی را فرستاد که به محض پیاده شدن امین از کشتی وی را بکشند. و همان شب طاهر سر امین را برای مأمون فرستاد و این قضیه در سال یکصد و نود و هشت روی داد. مدت عمر امین بیست و هشت سال و خلافتش چهار سال و هشت ماه بود.
چون خبر قتل امین به خراسان رسید مردم با مأمون تجدید بیعت به خلافت کردند. وقتی کار خلافت بر او مستقر گردید حکومت عراق و فارس و اهواز و یمن و حجاز را که بر دست طاهر فتح شده بود ازوی منتزع نموده و به حسن بن سهل برادر فضل وزیر خود واگذار کرد و به طاهر نوشت که به رقه رفته بر شامات و جزیره والی باشد. مردم مخصوصاً بنی هاشم و اشراف از عزل طاهر که دلالت بر استیلای کامل فضل بر مأمون می کرد ناراضی شده و چنانکه باید اطاعت حسن بن سهل نمی کردند و فتنه انگیزی شروع شد، چنانکه در سال یکصد و نود و نه ابن طاطبا خروج کرد. پس از وی ابوالسرایا پیدا شد و فتنه بزرگ انگیخت. حسن از هرثمه که قبلاً مقام سپهسالاری داشت و به امر مأمون آن مقام هم به حسن واگذار شده بود، تقاضا نمود که به سمت امارت سپاه برای دفع ابوالسرایا برود. هرثمه اول از رفتن ابا کرد ولی بنا به اصرار و خواهش حسن به حرب ابوالسرایا رفته، وی را بکشت و سر او را برای مأمون فرستاد. سپس خود عازم خراسان شد که عدم کفایت حسن بن سهل و آشفتگی اوضاع را به عرض مأمون برساند. حسن برادر خود فضل را از نیت هرثمه آگاه کرد و فضل چنان سعایتی از هرثمه نزد مأمون کرد که مأمون به محض ورود وی را حبس نمود و در محبس بود تا بمرد یا بکشتندش. همچنین زید بن موسی مشهور به زیدالنار برادر حضرت رضا (ع) سر به شورش برآورده و گرفتار شده، امان یافت و ابراهیم بن موسی در یمن و حسین افطشی علوی در مکه خروج نمودند.
خلاصه مردم اغلب بلاد برآشفتند و آشوب بر همه جا مستولی گردید و فضل بن سهل منشأ تمام این قضایا را در نظر مأمون میل شدید و ولع علویان به خروج جلوه می داد و برای تسکین اغتشاشات و استقرار انتظام در امور بلاد چنین مصلحت بینی می کرد که مأمون یک نفر از علویان را به ولایتعهدی خود تعیین نماید تا هم جوش و خروش علویان تسکین یابد و اضرابات ملکی رفع شود و هم صله رحم به جای آورده و در نزد خدا و رسول (ص) مأجور و مثاب باشد.
عاقبت مأمون رأی وی را پسندیده و پس از تعمق و شور حضرت علی بن موسی الرضا (ع) را برای ولیعهدی انتخاب نمود و در سال دویست خالوی خود أجاءبن ضحاک را به مدینه فرستاد که حضرت رضا را با جمعی از طالبین محترمانه به مرو بیاورد و نیز جمعی از بنی العباس را به مرو طلبید که گویند سی هزار کس از آنان در مرو جمع آمدند. آنگاه حضرت رضا از مدینه حرکت فرموده، طی طریق نمود تا به بغداد رسید. در بغداد طاهر بن الحسین از حضرتش استقبال شایانی کرده و پذیرائی چنانکه باید نمود و شب را خدمت حضرتش رسیده، نامه مأمون را که به وی نوشته و امر کرده بود که با آن حضرت به ولایتعهدی بیعت نماید به نظر مبارکش رساند. حضرتش ابتدا از قبول این امر استنکاف ورزید. طاهر عرض کرد چاره جز اطاعت و اجرای فرمان مأمون نیست. آن حضرت ناچار با کراهت قبول فرموده و دست مبارک بیرون آورد که طاهر بیعت کند. طاهر دست چپ دراز کرد. حضرتش فرمود: چرا دست چپ پیش می آوری؟ عرض کرد: چون دست راستم در بیعت امیرالمؤمنین مأمون است. حضرت از وفاداری و شهامت او مسرور شد و بعداً در ملاقات با مأمون قضیه را حکایت فرمود. مأمون نیز بر طاهر آفرین گفته و گفت من آن دست چپی که ابتدا برای بیعت به دست تو رسیده ((راست)) نام گذاشتم و از آن روز طاهر به ذوالیمینین ملقب شد.
خلاصه حضرت رضا (ع) از بغداد به راه بصره و اهواز طی طریق فرمود تا به نیشابور رسید. مردم نیشابور استقبال بی نظیری از حضرتش کردند. آن حضرت در هودجی روی قاطری سوار و پرده هودج افکنده بود که آفتاب اذیت می کرد. جمعی از مستقبلین به صدای بلند عرض کردند: یابن رسول الله (ص) آرزومندیم که جمال مبارک را زیارت و از زبان مقدست حدیثی از آباء و اجداد طاهرینت بشنویم. حضرتش پرده هودج را پس زد. مردم برای زیارتش گردن کشیده ضجه و غوغا بلند کردند و خود را بر خاک می افکندند. آنگاه حضرت سر از هودج بیرون آورده، فرمود: حَدَّثَنی أبی موسی بن جعفر قالَ حَدَّثَنی أبی جعفربن محمد قالَ حَدَّثَنی أبی محّمدبن علی قالَ حَدَّثَنی أبی علی بن أبی طالب قالَ حَدَّثَنی أخی و ابن عمّی رسول الله قالَ حَدَّثَنی جبرئیل قالَ سَمِعْتُ الرَبَّ العزّه سبحانَه و تعالی یَقولُ: سبحانَه و تعالی یَقولُ: کلمهُ لااله الاّ الله حِصْنی فَمَنْ دَخَلَ حِصْنی أمِنَ مِنْ عذابی (روایت کرده است بر من پدرم موسی بن جعفر و ... که رسول گفت جبرئیل به من گفته است که از پروردگار سبحان شنیدم که می گوید: کلمه لااله الاّ الله حصار من است و کسی که داخل در این حصار گردد، از عذاب من ایمن می شود). پس حضرتش لمحه ای سکوت فرمود، آنگاه مجدداً فرمود: بِشَرطِها و شروطها و اشاره به سینه مبارک فرموده، گفت: و أنا مِنْ شُروطِها. گویند بیست و چهار هزار قلمدان برای ثبت این حدیث از آستین ها بیرون آمد. خلاصه حضرتش با کمال عزّت و احترام طی طریق فرمود تا به مرو وارد و در منزل مجلّلی که برای حضرت مهیا کرده بودند، نزول اجلال فرمود. چون از رنج سفر بیاسود، شب مأمون با فضل بن سهل به خدمت آن حضرت رفت و مأمون با خلوص و محبت وی را در بر گرفت و خیر مقدم گفت و با یکدیگر به گرمی تمام مشغول مصاحبه شدند. مأمون پس از ذکر مقدّمه ای منویات خود را مبنی بر واگذاری خلافت وگرنه ولایتعهدی به حضرتش عرض کرد. حضرت از قبول خلافت ابا فرموده و ولایتعهدی را به ناچاری قبول کرد،به شرط آنکه از وی تقاضای دخالت در امور ملکی و قضاوت و فتوی و عزل و نصب امرا و عمّال ننمایند.
روز دیگر مردمان در دربار خلافت جمع آمدند و حضرتش را تقاضا نمودند، و مأمون در مجمع عمومی ولایتعهدی آن حضرت را به مردم اعلام نمود و خلایق را امر به بیعت با آن حضرت کرد و امر کرد که لواها و عَلَم های سیاه را که شعار بنی العباس بود به علم های سبز تبدیل کرده و نام حضرتش را بر دینار و دِرهم ضرب نمایند. چون قضایا خاتمه و ولایتعهدی آن حضرت اعلام شد، مأمون عرض کرد: یابن عمّ اکنون حضرتت برای انجام امور و تعهد خدمات، وزیری و دبیری لازم داری هر که راخواهی برای این دو سِمَت انتخاب کن. فرمود: فضل بن سهل برای امور من پسندیده و لایق و علی سعید صاحب دیوان رسالت خلیفه برای نوشتن نامه های من کافی است. مأمون شادمان شده هر دو را تحت امر آن حضرت گذاشت، از این روز فضل را ((ذوالرّیاستین)) و علی سعید را ((ذوالقلمین)) گفتند. به هر حال حضرتش همه روزه طبق مرسوم به محضر مأمون حضور می یافت، تا اینکه روز عیدی رسید و مأمون از حضرت تقاضا کرد که به نیابت وی به مصلّی رفته نماز عید بخواند. حضرت فرمود: مرا از این کار معاف دار. مأمون اصرار ورزید، آن حضرت فرمود: اگر ناچار باید نماز عید را بخوانم همچنان خواهم خواند که جدّم رسول خدا (ص) و جدّ دیگرم علی مرتضی (ع) خوانده است. گفت: به هر نحو میل داری عمل کن. خلایق که از عزیمت آن حضرت به مصلّی مستحضر شدند، درب منزل وی تجمع نموده، حضرتش از منزل بیرون آمد در حالتی که لباس سفید نظیف و کوتاهی بر تن مبارکش بود و عمامه لطیفی بر سر داشت و اِزار را از ساق پای مبارک بالا زده و پای برهنه با هیبت ملکوتی و جلوه الهی رو به مصلّی نهاد، و هر دم به صدای بلند تکبیر می گفت و دعوات می خواند. خلایق را که نظر بر جمال نورانی و هیمنه یزدانی وی افتاد، همه پاها برهنه نموده و صدا به ناله و ضجّه بلند نمودند، و در گفتن تکبیر یکصدا با وی موافقت می نمودند و در هر قَدّاماز صدای تکبیر مردم، شهر به لرزه در می آمد، گوئی در و دیوار با آنها هم صدا می شدند. چنان در شهر شور و ولوله افتاد که مأمون مضطرب و بیمناک گردید که مبادا مردم یک مرتبه فریفته آن حضرت شوند و این نماز به خلع یا قتل او منتهی گردد، لذا با عجله نزد آن حضرت فرستاد که تو را از نماز خواندن معاف داشتم، به منزل خود معاودت کن که دیگری را می فرستم. حضرت کفش خود را خواسته و پوشید و از نیمه راه مصلّی مراجعت فرمود.
خلاصه در سال دویست و دو مأمون متمایل به وصلت با آن حضرت شد و مجلسی بیاراست و یک دختر خود امّ حبیب را به ازدواج آن حضرت و دختر دیگر خود امّ الفضل را به ازدواج فرزند آن بزرگوار حضرت امام محمّد تقی (ع) درآورد.
موضوع ولایتعهدی صوری حضرت رضا باعث ای شد که بیشتر علویان از حجاز روی به خراسان نهادند و از الطاف و مراحم صوری و عنایات باطنی آن حضرت بهره مند می شدند، اما در عراق بنی العباس که از ولایتعهدی آن حضرت خشمناک و ناراحت بودند و خلافت را با این عمل مأمون از آل عباس خارج شده می دیدند سر به آشوب گذاشتند و مأمون را از خلافت خلع و با ابراهیم بن مهدی عباسی عموی مأمون بیعت نموده، بر بغداد استیلا یافتند. وقتی اخبار عراق که به علت ممانعت فضل وزیر از انتشار حقایق امور آنجا، به طور مبهم به سمع مأمون رسید، از فضل سؤال کرد که موضوع عراق چیست. وی به سبب بیم از پشیمانی مأمون از ولایتعهدی حضرت رضا و برگشت امور انجام شده، حقیقت امر را مخفی داشته و گفت: مردم بغداد از حکومت حسن برادرم خوشدل نبوده و ابراهیم را به حکومت عراق نشانده اند و مهم نیست و اگر چیزی بیش از این به سمع امیرالمؤمنین رسیده دروغ است. و به مطلعین هم مجالی نمی داد که بتوانند حقایق را به مأمون بگویند. تا روزی مأمون را با حضرت رضا خلوتی دست داد و آن حضرت قضایا را کماهی برای وی بیان فرمود. مأمون گفت: فضل غیر این می گفت. فضل کتمان حقیقت می کند. مأمون از اطرافیان و مطلعین تحقیق کرد و دروغ گوئی و دوروئی فضل بر وی ثابت شده تصمیم بر قل فضل گرفت (که بنی العباس همه غدّار بودند) ولی تظاهری نکرده مرو را به قصد بغداد ترک کرد و حضرت رضا (ع) و فضل را نیز همراه برد،و چون به سرخس رسیدند فضل به حمام رفت که فصد کند چون شنیده بود از منجمی که خون وی را در چنین سالی در بین آب و آتش خواهند ریخت، خواست با فصد در حمام قضا را بگرداند،ولی قضا کار خود را کرد، مأمون چند نفر را محرمانه سپرد که به حمام ریخته فضل را کشتند، آنگاه داد و فریاد برآورد که واأسفا علی الفضل، و قاتلین را هم برای رفع تهمت از خد بکشت. سپس طی طریق نموده به خراسان وارد گردید، چون مشهودش شد که مخالفت بنی العباس و عراقیان با او به علت ولایتعهدی حضرت رضاست، درصدد شهادت آن حضرت نیز برآمد، تا اینکه در ماه صفر دویست و سه روزی حضرتش را نزد خود طلبید. از اباصلت روایت شده که گفت: وقتی قاصد مأمون به طلب حضرتش آمد حال حضرت منقلب شد و به من فرمود همراه من بیا، چون از مجلس مدمون بیرون آمدم اگر دیدی عبا بر سرانداخته دارم با من هیچ سخن نگو. خلاصه حضرتش بر مأمون وارد شد. وی پس از اظهار ملاطفت گفت تا طبقی انگور یا ظرفی دانة انارِ مسموم آوردند و به آن حضرت عرض کرد از این میوه میل فرمائید. فرمود: اگر می توانی مرا از خوردن آن معاف دار. ولی به اصرار و اجبار حضرتش را وادار کرد چند حبه انگور یا چند دانه انار مسموم میل فرمود. حضرت بلافاصله حرکت نمود، مأمون گفت: کجا می روی به این عجله؟ فرمود: همانجا که مرا فرستادی. حضرتش با حالی منقلب وارد منزل شد، و آثار سمّ در وجود مقدسش ظاهر گردید، و بنا بر اصحّ اخبار در روز بیست و پنج یا آخر ماه صفر دویست و سه رحلت فرمود. این هنگام حضرت امام محمد تقی جواد الائمه صورتاً در مدینه بود ولی طبق اخبار صحیحه هنگام وفات پدر بزرگوارش به نیروی ملکوتی به بالینش حاضر گردید که أباصلت حضرتش را زیارت کرد. سن مبارک حضرت رضا هنگام رحلت برحسب اختلاف در تاریخ ولد آن حضرت بین پنجاه و پنج، و مدت امامت آن حضرت بیست سال بوده است.
ازواج و اولاد آن حضرت: زوجة حرّه آن حضرت منحصر بود به امّ حبیب دختر مأمون که گویا غیر مدخوله بوده، بقیه همخوابگان آن حضرت امّ ولد بوده اند که افضل همه والدة ماجدة حضرت امام محمدتقی (ع) بوده به نام خیزران یا سمانه علی اختلاف الروایات. اولاد هم گرچه بعضی از تاریخ نویسان برای آن حضرت پنج نفر پسر به نام های محمد و قانع و حسن و جعفر و حسین ذکر نموده اند، ولی اکثر مورخین اولاد آن حضرت را منحصر به حضرت امام محمدتقی می دانند و می گویند اگر هم اولاد دیگری داشته قبلاً وفات کرده اند و هنگام شهادت جز امام تقی اولادی نداشته است.
معجزات و کرامات آن حضرت به قدری زیاد است که ذکر آنها از حوصله گنجایش این اوراق خارج و تمام آن به شرح و بسط در کتب سیر ضبط است من جمله قضیه هنگام حرکت از مدینه که با اینکه با عزت و جلال حرکت می فرمود امر کرد به خانواده خود که بر وی گریه و ناله کنند که أمَرَ بِاَهلِه و عَیاله بالنّیاحَه عَلَیه قَبلَ وُصولِ الموتِ الیه، و تصریح به اینکه من از این سفر برنمی گردم. دیگر اظهار صریح به اینکه امر ولایتعهدی وی خاتمة خیر ندارد. دیگر اشارة به شهادت خود به أباصلت موقع رفتن به محضر مأمون و غیرذلک، و امّا فرمایشات حکمت آیاتش به قدری زیاد است که ذکر آن کتب متعدد لازم دارد.
چند نفر معاریف اصحاب آن حضرت: 1- در بحار میگوید: و کانَ بابُه محمّدبن راشد؛ 2- محمدبن عیسی بن عبدالله بن سعد؛ 3- شیخ معروف کرخی دربان خاصّة آن حضرت؛ 4- ابراهیم بن ابی محمد الخراسانی؛ 5- ابراهیم بن صالح الانماطی؛ 6- اسماعیل بن مهران؛ 7- اضرم بن مطر؛ 8- حسن بن علی بن یقطین؛ 9- ریّان بن صلت هروی؛ 10- حسین بن ابراهیم بن موسی؛ 11- حمزه بن بزیع؛ 12- حسن بن علی بن فضال؛ 13- جمادبن عیسی ابومحمد الجهنی.
خلفاء و امراء معاصرین آن حضرت: 1- هارون الرشید؛ 2- مأمون الرشید؛ 3- فضل بن سهل ذوالرّیاستین؛ 4- حسن بن سهل؛ 5- طاهر بن الحسین ذوالیمینین؛ 6- هرثمه بن اعین.

Thursday, February 1, 2007

حضرت امام موسی کاظم ع

کلیمُ اِیمَن الامِامَه و شجرهُ طُور الکِرامَه، صاحبُ الرَّقِ المَنْشُور بِاَمرالدّین قائم، الامام موسی بن جعفر الکاظم. نام مبارکش موسی و کنیت شریفش ابوالحسن، معروف در کتب اخبار و احادیث به «ابی الحسن الاول» (در تواریخ اصطلاحاً حضرت امیرالمؤمنین علی را ابوالحسن مطلق و حضرت کاظم را ابوالحسن اول و حضرت رضا را ابوالحسن الثانی و حضرت علی النقی را ابوالحسن الثالث گویند) و اشهر القاب همایونش الکاظم، تولد ذات خجسته صفاتش در هفت صفر سال یکصد و بیست و هشت در ابواء واقع بین مکه و مدینه بوده و هنگام شهادت پدر بزرگوارش بیست سال داشته است. مادر والاگهرش امّ ولدی بوده به نام حمیده بربریه یا اندلسیه. پدر بزرگوارش حضرت صادق (ع) به علت وضع زما که اقتضای تعیین وصی و جانشین حقیقی و امام وقت به طور علنی و آشکار نداشت، مخفیانه به بعضی از خواص اصحا خود از جمله فضل بن عمر و عبدالرحمن بن ابی حجاج و چند نفر دیگر که مورد اطمینان بودند، و همچنین به دو فرزند دیگر خود علی بن جعفر و اسحق بن جعفر، حضزت موسی الکاظم را به سمت جانشینی خویش و امامت انام معرفی فرمود. ولی چنانچه در حالات آن حضرت گذشت در وصیت ظاهری و علنی خود پنج نفر را به عنوان وصی خود نام برد که یکی از آنها منصور خلیفه بود و حکمت این امر موقعی ظاهر شد که نامة منصور پس از شهادت حضرت صادق (ع) به والی مدینه رسید که تحقق کند اگر حضرت جعفربن محمد کسی را بعد از خود وصی قرار داده آن شخص را احضار کرده گردنش را بزند که به واسطه این وصیت ظاهری جان حضرت کاظم محفوظ ماند. خلاصه حضرت کاظم (ع) در سال یکصد و چهل و هشت که پدر بزرگوارش شهید شد بر مسند امامت جای کرد و به هدایت عباد مشغول گردید، تا سال یکصد و پنجاه و هشت رسید و منصور عازم حجّ از بغداد بیرون آمده و در بثرمیمون مریض شده، جان به قابض ارواح سپرد. عمر وی پنجاه و سه سال و مدت خلافتش بیست و دو سال بود. پس از وی پسرش محمد بن منصور ملقب به مهدی به خلافت نشست و در سال یکصد و شصت برای پسرش موسی ملقب به هادی از مردم بیعت گرفت. در سال یکصد و شصت و دو حکم بن هشام معروف به المقنع خروج کرده، ادعای الوهیّت نموده و به وسیلة شعبده تا مدت دو ماه هر شب قرص مدور و درخشنده ای شبیه قمر از چاهی بیرون می آورد که تا مسافتی بعید را روشن می نمود. و مهدی خلیفه لشگریفرستاد که وی را مغلوب نمود و المقنع وقتی شکست و گرفتاری خود را معاینه دید، اقربای خود را با سمّ بکشت و خود را در خُمی تیزآب انداخت که گداخته شد. مهدی در سنة یکصد و شصت و شش برای پسر دومش هارون به خلافت پس از هادی از مردم بیعت گرفت و در سال یکصد و شصت و نه به دیار آخرت شتافت و پسرش موسی ملقب به هادی بر جای وی نشست. و در این سال جناب حسین بن علی بن عابدین از احفاد حضرت امام حسن مجتبی (ع) مشهور به صاحب الفخ در مدینه با 26 نفر از علویین خروج نمود و داروغه مدینه را بکشت و شهر مدینه را متصرف شد. در این بین عده ای از بنی العباس که به قصد حج به مدینه آمده بودند با آن جناب مقاتلت آغاز کردند و آن جناب را با اکثر همراهان که بیشتر لویین شهید نمودند، و فقط یحیی بن عبدالله المحض از آن معرکه به سلامت جست و به دیار دیلم گریخت و سپس در زمان هارون خروج کر. خلاصه هادی در مدت خلافت کوشش ها کرد که از برادرش هارون استعفا گرفته پسرش جعفر را به ولیعهدی تعیین نماید ولی هارون به مال و منال فریفته نشد و از وعده و وعید هراسی ننمود و به هیچ روی حاضر به استعفا نگردید، حتی کار به آنجا رسید که هادی قصد قتل وی کرد اما اجل این قصد به وی نداد. گویند مادرش وقتی متوجه عزم هادیبه قتل هارون شد شب به اتفاق کنیزان خویش متکائی بر دهان هادی گذاشته خفه اش نمود. علی ایّ حال هادی پس از یکسال و سه ماه خلافت در سال یکصد و هفتاد راه دیار آخرت و فردای روز مرگ وی مردم به سعی یحیی بن خالد برمکی با هارون تجدید بیعت نموده و وی را بر مسند خلافت جای دادند و به «الرشید» ملقب ساختند، و در سال یکصدو هفتاد و شش یحیی بن عبدالله المحض که از معرکه فخ گریخته بود، در دیلم خروج نمود. هارون الرشید به فضل بن یحیی برمکی عامل خراسان نوشت که یحیی را تأمین داده روانه بغداد نماید. فضل، یحیی را تأمین داده با خود به بغداد آورد هارون مدتی با یحیی به محبت و مدارا رفتار نمود سپس به سعایت عبدالله بن صعب بن زبیر، یحیی را حبس نمود و دو شب متوالی آن جناب را با عصا آنقدر زد که وی مریض شده در محبس وفات یافت.
هارون در سال یکصد و هشتاد و دو برای خلافت فرزند دومی خود عبدالله مأمون بعد از محمد امین فرزند اکبرش از مردم بیعت گرفت. حضرت موسی بن جعفر (ع) با اینکه دخالت در هیچگونه امری نمی فرمود و به کاری جز هدایت انام اقدام نمی نمود، مع ذلک معاندین وی از سعایت از او نزد هارون کوتاهی نداشتند، چنانکه به توطئه بعضی از دشمنان و هم خباثت ذاتی، علی بن اسماعیل بن جعفر الصادق برای سعایت از آن حضرت قصد سفر به بغداد کرد. حضرت کاظم وقتی قصد مسافرت وی را شنید، احضارش فرمود و گفت: برادرزاده قصد کجا داری؟ عرض کرد به بغداد می روم. فرمود: چه منظوری از مسافرت بغداد داری؟ عرض کرد: قروض زیادی دارم و زندگانیم به سختی می گذرد. فرمود: من قروض تو را می دهم و در امر معشیت کمک می کنم. و مقداری پند و اندرزش داد و از سفر بغداد نهیش فرمود. بالاخره صحبت ها و فرمایشات حضرت اثری نکرد و وی گفت ناچارم به بغداد بروم. فرمود: اگر می روی متوجه باش و خدا را در نظر بگیر که دخیل خون من و باعث قتل من و یتیم شدن اطفالم نگردی. آنگاه مقداری پول به وی مرحمت فرمود. مع ذلک وی وقتی به بغداد رفت، در حق حضرت کاظم (ع) نزد هارون طوری سعایت کرد که هارون در همان سال به عنوان حجّ به طرف مدینه رفت و در مدینه اول شب به مسجد حضرت رسول رفته و قابل قبر مطهر به خیال خود معذرت خواهی کرد که ناچارم پسرت موسی کاظم را دستگیر کنم. و همان شب حضرتش را گرفته مغلولاً به بصره نزد عیسی بن حعفر المنصور والی آنجا فرستاد که محبوسش کردند.
آن حضرت یک سال در بصره در حبس عیسی بود. آنگاه هارون به عیسی نوشت که حضرتش را شهید نماید وی قبول این امر نکرده جواب نوشت که در تمام مدت حبس موسی بن جعفر من مواظبش بوده ام و از او جز عبادت پروردگار امری مشاهده نکرده ام، بنابراین من چنین صلاح می دانم که وی را مرخص و آزاد کنید وگرنه کسی را بفرستید که من او راتسلیم فرستاده کنم. هارون مأموری فرستاد که حضرتش را از عیسی گرفته به بغداد آورد و تسلیم فضل بن ربیع نمودند و مدتی در محبس فضل بن ربیع بود و هارون پس از چندی به فضل هم دستور داد که حضرتش را شهید نماید. فضل هم امتناع نمود، آنگاه حضرتش را تسلیم فضل بن یحیی برمکی نموده، دستور سخت گیری و خشونت رفتار نسبت به حضرتش داد، ولی فضل بن یحیی برمکی حتی المقدور مخفیانه وسایل آسایش حضرتش را فراهم می داشت. جاسوسان به هارون که این وقت در رقه بود از رفتار ملایمت آمیز فضل نسبت به حضرت موسی بن جعفر خبر دادند. هارون مسرور خادم را فرستاد که فضل را به جرم ملایمت رفتار با حضرت موسی صد تازیانه زد و حضرتش را از وی گرفته، تسلیم سندی بن شاهک نمود. سندی ملعون حضرتش را در زندانی تنگ و تاریک محبوس کرد. بالاخره هارون به سندی امر کرد حضرتش را (بنا به اختلاف روایات) به وسیلة غذای مسموم یا خرمای مسموم شهید نمود. حضرتشپس از مسموم شدن سه روز در نهایت درد و الم از اثر سمّ گذراند و روز سوم که بیست و پنج سال یکصد و هشتاد و سه بود طایر روحش به روضة رضوان پرید و به آباء و اجداد طاهرینش ملحق گردد. چون خبر رحلتش را هب هارون دادند امر کرد جنازة مبارکش را از زندان خارج و در منظر عام گذاشتند و صورت مبارکش را باز نموده و به مردم گفتند: بیائید مشاهده کنید که موسی بن جعفر به اجل خود از دنیا رفته و کسی به وی آزاری نرسانده، و مردم را گواه بر مرگ طبیعی آن حضرت می گرفتند ولی بینندگان از قیافه و ظاهر جسد می فهمیدند که حضرت را مسموم کرده اند، اما کسی جرئت اظهار نداشت. آنگاه جنازة مطهرش را به جسر بغداد آورده گذاشتند تا جمعی از شیعیان جمع شده بدن مبارکش را با تجلیل و احترام زیاد و تشییع مفصل و مجلل دفن نمودند. در مدت حبس حضرت موسی بن جعفر (ع) اختلاف زیاد است از 4 سال تا 7 و 8 سال هم گفته و نوشته اند، حضرت موسی قبل از گرفتاری، حضرت علی الرضا فرزند ارجمندش را به عنوان جانشین خویش و امامت انام به خواص اصحاب خود معرفی فرموده آنان را به اطاعت از وی توصیه فرمود. سن مبارک حضرت موسی هنگام شهادت 55 سال و 4 ماه و اندی و مدت امامت آن حضرت سی و چهار سال و چند ماه بوده است.
ازواج و اولاد آن حضرت: حضرتش زوجه حرهّ نداشته است و مادران اولاد امجادش همه امّ ولد و کنیز بوده اند. اولاد را 37 نفر نوشته اند که 18 پسر به این شرحند: 1- حضرت علی بن موسی الرضا؛ 2- ابراهیم؛ 3- عباس؛ 4- قاسم؛ 5- اسمعیل؛ 6- جعفر؛ 7- هارون؛ 8- حسن؛ 9- احمد؛ 10- محمد؛ 11- حمزه؛ 12- عبدالله؛ 13- اسحق؛ 14- عبیدالله؛ 15- زید؛ 16- محسن؛ 17- فضل؛ 18- سلیمان. و دختران آن حضرت 19 نفر بوده اند: 1- فاطمه کبری؛ 2- فاطمه صغری؛ 3- رقیه؛ 4- حکیمه؛ 5- ام ابیها؛ 6- رقیه صغری؛ 7- کلثوم؛ 8- ام جعفر؛ 9- زینب؛ 10- خدیجه؛ 11- علیّه؛ 12- آمنه؛ 13- حسینیه؛ 14- بهیه؛ 15- عایشه؛ 16- امّ سلمه؛ 17- میمونه؛ 18 ام کلثوم؛ 19- رقیه.
عده ای از معاریف اصحاب آن حضرت: 1- محمد بن الفضل بن عمر الجعفی که زبق روایت بحار باب آن حضرتت بوده است 2- علی بن یقطین؛ 3- علی بن مؤیدالسائی؛ 4- محمد بن سنان کوفی؛ 5- محمدبن عمیر لازدی؛ 6- صفوان بن مهران جمال اسدی؛ 7- زراره بن اعین؛ 8- عبدالله بن مغیره؛ 9- محمد بن علی بن نعمان الاحوال، 10- ابان بن عثمان؛ 11- سید الحمیری که شاعر آن حضرت هم بوده است.
خلفاء معاصر آن حضرت: 1- ابوجعفر عبدالله منصور؛ 2- مهدی بن منصور؛ 3- هادی بن مهدی؛ 4- هارون الرشید.

Friday, January 12, 2007

حضرت امام جعفر صادق ع

اَلْبَحرُ المَوّاج و السِراجُ الوَهّاج، مُجَدّدِ الاسلامِ و ناشرُ دین خَیر الاَنام، القرآنُ النّاطِقِ، جعفر بن محمدالصادق، نام مبارکش جعفر، کنیه شریفش را ابوعبدالله و هم ابواسماعیل گفته اند. القاب همایونش صادق و صابر و فاضل ولی اشهر القابش صادق است. پدر بزرگوارش حضرت امام محمّدباقر و مادر والاگهرش امّ فروه و دختر قاسم بن محمد بن ابی بکر است. همان محمد بن ابی بکر که حضرت امیر فرمود: او را محمد بن علی بگوئید. و مادر امّ فروه نیز دختر عبدارحمن بن ابی بکر است، از این رو حضرتش فرموده است: ولدنی ابوبکر مرّتین(من دوبار از ابوبکر زاده شده ام)
ولادت با سعادتش بنا به اکثر روایات هفده ربیع الاول سال هشتاد و سه هجری بوده و یازده سال و اندی از حیات جدّ بزرگوارش حضرت سیّدسجّادرا درک، سپس نوزده سال و چند ماه در حیات پدر عالی مقدارش روز گذراند و در سال صدو چهارده که حضرت امام باقر رحلت فرمود، طبق نصّ پدر به جانشینی آن امام همام و امامت انام منصوب گردید. این هنگام سنّ مبارکش سی و یک سال بود.
عصر آن حضرت از جهاتی چند با ادوار جدّ عالی مقدار و پدربزرگوارش فرق داشت، زیرا در عصر وی مجاری احوال عمومی به عللی چند در مسیر جدیدی جریان یافته بود. اول اینکه اختلاط افراد ملل مختلفه و اجتماع و ارتباط نژادهای متفرقه در ظلّ دیانت اسلام زیاد شده و هر دسته از آنها در محور اصول عقاید دین و حقایق آئین دیانت سابق خود دارای معلومات و معارف و آراء و افکار مخصوصی بودند و از زمان ورود به اسلام اوضاع محیط، وقت و مجالی به آنها برای توجّهبه مراتب غیر از ظواهر احکام ملکی و سیاسی اسلام نداده بود. در این اوان کم کم هر دسته با تذکّر و تفکردر علوم و معارف دیانت سابقه خود درصدد برآمد که در اطراف حقایق و معارف اسلام که فعلاً متدین به آنها هستند، پی جوئی نموده و با معتقدات و آراء علمی و فلسفی سابق خود موازنه و مطابقه نمایند و این پی جوئی از دو دسته و به نظر صورت می گرفت: دسته ای نظرشان ردّ اصول و حقایق اسلامی و تخطئه دیانت اسلام به دلایل علمی و منطقی (به خیال خودشان) بودند و دسته دیگر نظرشان اثبات حقانیت دین اسلام و رجحان آن ب تناسب زمان بر ادیان سابقه بود. خلاصه شور و التهابی در مردم برای حلاّجی علوم و درک و معارف و درک حقایق مذهبی پیدا شده بود. دوم اینکه زمان آن حضرت مصادف بود با تزلزل ارکان دولت فاسد بنی امیّه و شورش و طغیان عمومی علیه نظام آنان که در هر گوشه ای از بلاد و انصار آتش انقلاب مشتعل و عمّال اموی در همه جا با خروج کنندگان روبرو و مقابل بودند، لذا دولتیان فرصت توجه و دقت به نهضت های علمی و یا منع مردم از تشکیل اینگونه مجامع نداشتند. سوم آنکه به علت بُد زمان حیات شارع مقدّس اسلا برای تفهیم و تفّهم حقایق قرآن و عمل به آن، ناچار به بحث و تفحّص در معانی لغات و تفسیر مفاد بودند، و همچنین برای پیروی از سنت حضرت رسول (ص) به علت زنده نبودن روات زمان صاحب سنّت مجبور بودند ناقلان راویان پیغمبر را که به علل مختلف، این زمان زیاد بودند نقادی و تنقیح کنند تا ب صحت روایت حدیثی فی الجمله مطمئن شوند. به این جهات حوزه های علمی بزرگ و مجالس تدریس مهم در هر یک از سوادهای اعظم مثل مدینه و مکّه و کوفه و بصره و غیره تشکیل گردیده و در آنها مدرسین خبیر به بحث و فحص در معارف و علوم مشغول شدند و طبعاً در اثر ادامة بررسی مباحث مختلف دینی و تفاوت و ذوق مدرسین، مذاهب و عقاید مختلفی در محور دیانت اسلام ایجاد آراء مختلف متضادی پیدا می شد، چنانکه شد.
در چنین محیط و زمان بود که حضرت جعفربن محمد (ع) وقت را برای هدایت مسلمین و نشر حقایق دین مغتنم دانسته، حوزه درسی تشکیل داد که طبق بعض روایات بالغ بر چهار هزار نفر شاگرد و متعلّم در آن حاضر می شدند که مِن جمله متعلمین چند نفر از علماء و پیشوایان اهل سنّتو جماعت بودن، مثل نعمان بن ثابت مکّنی به (( ابی حنیفه )) که دو سال در خدمت آن حضرت آن حضرت درس می خواند. دیگر مالک بن اَنَس که مدتها از محضر درس حضرتش بهره ور بود. راویان اخبار از آن حضرت به قدری زیاد است که ذکر همة آنها مقدور است، لذا نام معدودی از معاریف آنها ذکر می شود.
راویان از آن حضرت از اهل سنّت و جماعت: 1- ابوحنیفه نعمان بن ثابت؛ 2- مالک بن انس؛ 3- سفیان ثوری؛ 4- سفیان بن عُیَیْنه؛ 5- یحیی انصاری؛ 6- ابن جریح؛ 7- قطّان؛ 8- محمدبن اسحق؛ 9- شعبه بن الجاح؛10- ابوایّوب سجستانی. و از روات شیعه: 1- ابان بن تغلب؛ 2- ابان بن عثمان؛ 3- اسحاق صیرفی؛ 4- اسماعیل صیرفی؛ 5- یزید جعلی؛ 6- بکیربن اعین؛ 7- ابوحمزة ثمالی؛ 8- جابربن یزید الجعفی؛ 9- جمیل بن درّاج؛ 10- عمران بن اعین؛ 11- مؤمن الطاق؛ 12- هشام بن الحکم؛ 13- هشام بن سالم. و از جمله این شش نفر از فقها و ثقات و معتمدین آن حضرت به شمار آمده اند: 1- جمیل بن دراّج؛ 2- عبدالله بن مسکان؛ 3- عبدالله بن بکیر؛ 4- حماد عیسی؛ 5- ابان بن عثمان؛ 6- حماد بن عثمان.
خواص اصحاب آن حضرت: 1- هشام بن حکم؛ 2- هشام بن سالم؛ 3- محمبن علی بن نعمان ملقب الطاق ( که معاندین وی را شیطان الطاق می گفتند )؛ 4- معلّی بن قیس؛ 5- اسحق بن عمّار الصیرفی؛ 6- معاویه بن عمّار؛ 7- یونس بن یعقوب؛ 8- فضل بن عمر جعفر. و از جمله اصحاب آن جناب، این چند نفر را افقه اولین گفته اند: 1- زراره بن اعین؛ 2- معروف بن خربوزمکی؛ 3- ابوبصیر اسلامی؛ 4- فضل سیّار؛ 5- محمدبن مسلم طائفی؛ 6- یزیدبن معاویه عجلی.
حضرتش فقه حقیقی الهی را که به «فقه جعفری» موسوم شد و عصارة عقاید و نظریه حقه امامیه است، به وسیلة تدریس به شاگردان و توسط روات در میان مردم منتشر و در بین پیروان و شیعیان خود معمولٌ به نمود، و به مخالفین و معاندین مذهبی یا دینی به وسیلة مصاحبه و مباحثه حتی محاجّه صحت نظریه و آراء خود را ثابت می کرد.
در مباحثات و مناظره های علمی و دینی با هر کس طرف بود، وی را مجاب و مغلوب می فرمود که شرح مناظره های آن حضرت با اشخاص و فرق مختلف در کتب سیر ضبط و مجال شرح آنها در این اوراق نیست.
حضرتش گذشته از علم تفسیر قرآن و علم فقه در علوم ظاهری نیز از قبیل نجوم و شیمی و طب و علم جفر (اگر بتوان آن را علم شمرد) کامل بود، هر چند که جفر حقیقی مصداق عندنا الجفر الجامع (جفر جامع نزد ماست) غیر از این جفر اصطلاحی و ظاهری است و منظور از آن، سینه های آن بزرگواران که مظهر لوح محفوظ است می باشد، ولی در جفر ظاهری هم به طوری که می نویسند کامل بوده است.
مجاری حالات آن بزرگوار و وقایع زمان وی: حضرتش در سال 114 بر مسند امامت انام تکیه زد و در مدینه به نشر و اشاعة مذهب حق جعفری مشغول گردید تا ایکه سال یکصد و بیست و یک رسید و در این سال زیدبن علی بن الحسین در کوفه بر هشام بن عبدالملک قصد خروج کرد و جمعی از شیعیان گِردش جمع شده با وی بیعت کردند. موقع خروج گروهی از مبایعین عقیدة وی را دربارة ابوبکر و عمر سؤال کردند. زید گفت: من جز خیر و خوبی دربارة آنها نمی گوئیم، آن جماعت به علت این جواب یا به بهانة آن بیعت وی را نقض و متفرق شدند و جز عدّة معدودی با او نماندند. زید وقتی چنین دید، گفت: یا قوم رفضتمونی )ای قوم مرا ترک کردید ( که به طوری که بعضی می گویند از این وقت نام رافضی بر آنها و به تدریج بر کلیه شیعه اطلاق شد.
به هر حال جناب زید با همان عدّة قلیل در شب اول صفر 121 هجری خروجکرد، و با عامل هشام در کوفه مقابله و مقاتله نمود و در آخر روز بعد در صحنة پیکار تیری بر پیشانی وی رسید و از اسب در افتاد. یارانش از میدان بیرونش برده مخفیانه مشغول معالجه شدند ولی معالجه سودی نداد و همان شب رحلت یافت. جسدش را شبانه در زیر نهر آبی دفن کرده، نهر را به حالت اول برگرداندند. ولی عامل کوفه محل دفن را یافته و جسد مبارکش را بیرون آورده، سر نازنینش را از تن جدا و برای هشام فرستادند و تن مطهرش را بر دار زدند که گویند چهار سال مصلوب بود و یاران وی به فرقة زیدیة نام بردار شدند. و یحیی بن زید فرزند آن جناب فرار نموده در بلخ مخفی شد و چون هشام بدارالبوار رفت و ولیدبن یزید به سلطنت رسید، به نصربن سیّار که این وقت یحیی در حبس او بود نوشت که یحیی را آزاد نماید. نصر وی را آزاد کرده و از خراسن اخراج نمود. یحیی به طرف جرجان رفت و در آنجا به امر نصر بر دست عمر بن زراره به قتل رسید، و در سال یکصد و بیست و چهار هجری محمدبن علی بن عبدالله بن عباس پدر سفّاح و ابراهیم امام رحلت نمود.
اساساً از وقتی که ستارة اقبال دولت بنی مروان رو به افول گذاشت، مسلمانان زجر کشیده و آزار دیده از ظلم مروانیان در همه جا درصدد آزادی و انتقام جوئی از آنان برآمدند و دلهای آکنده از خون به جوش آمده، مصمم بر قطع ریشة آن بی دینیان و کیفر دادن آن ستم پیشگان شدند. در حجاز و عراق که مراکز اولیه اسلام بود، بنی هاشم که خود را صاحب حق غضب شده یعنی خلافت اسلامی می دانستند، در تهیه یار و مددکار برآمده مخفیانه خود را به بلاد و امصار فرستاده مردم را متوجه منویات خود می کردند. مسلمانان بلاد غیرغربی و جوامعی که نژاد عرب نبودند و تعصب نژادی بنی مروان آنها را موالی خوانده و از پیشرفت در زندگی محروم داشته و مانع ترقی و تعالی آنها در شؤون مملکتی می شدند، عقب پیشوا و قائدی می گردیدند که تحت لوای او اوضاع را عوض نموده و انتقام خود را از بنی امیه بکشند. این بود که هر دو دسته هم قائدین و هم پیروان، صمیمانه برای همکاری آماده بودند و در ابتدای مهضت هم، صحبت دعوت به فرد یا شخص معینی نبود بلکه دعوت به سقوط بنی امیه و انتخاب شخصی مرضی عنه از بنی هاشم یا آل رسول بود. منهی یک نقص کلی که باعث ضعف بنی هاشم و شهادت اغلب آنها پس از خروج و تأخیر خاتمه کار بنی مروان شد، عدم هم آهنگی فلبی و نداشتن اتفاق بر شخصی معین و فرد مشخص بود. زیرا نهضت کنندگان چند دسته بودند که همه در سقوط دشمن یک دل و یک جهت بودند، اما برای سلطه و فرمانروائی بعدی به مضمون الملک عقیم هیچ دسته به اولویت دسته دیگری تن در نمی داد و هر دسته فرمانروائی و آمریت را برای خود می خواست فی الحقیقه هر قسمت برای خود کار می کردند. گرچه چند سال قبل از شروع به عمل و ابتدای فکر نهضت روزی جمعی از بنی هاشم در ابوا که محلی در قرب مدینه است گرد آمدند و از بنی عباس هم عده ای حضور داشتند که از جمله آنها عبدالله سفاح و برادرش ابوجعفرر منصور دوانقی که قبائی زرد در تن داشت، بود و در باب نهضت مذاکراتی کردند و همه بر اولویت محمبن عبدالله الحسن المثنی اتفاق کردند و همگی با وی بیعت کردند و منصو دوانقی نیز جزو بیعت کنندگان بود. ولی این اجماع و این بیعت به جائی نرسید و حاصلی نداد و چون حضرت صادق(ع) در آن جمع حضور نداشت، عبدالله محض از آن حضرت نیز تقاضای آمدن به آن مجلس کرد. آن حضرت به رعایت سن عبدالله حاضر به مجلس شد ولی چون آینده در نظر مبارکش روشن بود، به اضافه صاحب بیعت حقیقی خود آن بود و نمی توانست با دیگری بیعت کند، از این رو در موافقت با بیعت محمد شرکت نفرمود. حاضرین هم در توافق خود مردد شده درخواست کردند که با حضرتش بیعت کنند. فرمود: این امر نه برای محمد انجام پذیر است نه برای من، بلکه صاحب قبای زرد است.
به هر حال مدعیانی که خود را ذیحق در خلافت می دانستند، چند دسته بودند: از علویان: اول، زیدبن علی بن الحسین و پسرش یحیی که شرح خروج آنها گذشت و پیروانش به (( زیدی )) معروفند. دوم، ابوهاشم عبدالله بن محمد الحنیفه که پیروان وی معتقد به انتقام امات بعد از سیدالشهداء به محمد و بعد از وی به پسرش هاشم بودند که مشهور به (( کیسانیه )) هستند، و ابوهاشم در مراجعت از شام به دستور سلیمان بن عبدالملک مسموم شد و هنگام وفات در حمیمه مسکن و مرکز تبلیغات محمدبن علی بن عبدالله بن عباس بود، و چون اولادی نداشت محمدبن علی را وصی خود قرار داده و پیروان و دعات خود را به او معرفی و حق دعوت خود را به وی واگذار نمود و تقریباً کیسانیه و عباسیه یک دسته شدند. سوم، محمدبن عبدالله بن الحسن که به نفس زکیه یا صریح قریش ملقب بود که وی نوة علی (ع) صاحب اصلی خلافت بودن و در نام خود و پدر همنام پیغمبر بودن را مدرک ذیحق بودن خود می دانست و خود را مهدی موعود می پنداشت. به ویژه که چنانچه گذشت در اجتماع بنی هاشم در ابوا وی را انتخاب و به وی بیعت کرده بودند. چهارم، محمدبن علی بن عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب بود که ادعای وی از همه بی مایه تر بود، زیرا بنی العباس بر صحت دعوی خود فقط به عموزادگی پیغمبر استناد می کردند و یاللعجب که مشیت الهی بر آن قرار گرفته بود که آنها که از همه کم ملیه تر و حرفشان یاوه تر بود بایست گوی را از میدان ببرند.
باری وضعیت محیط اسلامی در عصر حضرت صادق (ع) چنین بود و حضرتش بدون دخالت در این موارد به نشر احکام الهی و قوام مذهب حق که به نام وی مذهب جعفری موسوم شد می پرداخت، تا در ربیع الثانی سال یکصدو بیست و پنج هشام بن عبدالملک بدارالجزا رفت و ولید بن یزید بن عبدالمک بر جای وی نشست. ولید مظهر فسق و فجور و مجسمة بی دینی و رذالت بود. رفتاری چنان زشت داشت که مردم ناچار شده به قیادت یزید بن ولید عبدالملک بر وی شوریده در جمادی الثانی یکصدوبیست و شش به خانه اش ریخته، وی را با شثت تن از همراهانش بکشتند. مدت سلطنت وی یکسال و سه ماه بود. پس از او شامیان با یزیدین ولید بیعت کردند و وی را بر تخت سلطنت با اریکة خلافت نشاندند. یزید را به واسطة کسر و نقصانی که در میزان حقوق سپاه قرار داد «یزید ناقص» گفتند. یزید هم پس از شش ماه سلطنت به مقر اصلی شتافت و طبق وصیت او ابراهیم بن ولید برادرش جای وی بگرفت ولی سلطنت او قوامی پیدا نکرد، زیرا پس از چند ماه یعنی اواسط سال یکصد و بیست و هفت مروان بن محمد مشهور به مروان حمار آخرین خلیفة اموی که هنگام قتل ولید حاکم رمنیه و از قتل ولید ناراضی بود قبل از فوت یزید خروج نموده و الجزیره را تصرف نمود. و پس از فوت یزید با عده ای که از ارمنیه و جزیره، دورش جمع شده بودند به طرف شام حرکت و پس از جنگی که با ابراهیم بن ولید نمود، وی را منکوب و شام مرکز خلافت را متصرف و مخالفین را پراکنده کرد، و از مردم بیعت گرفته بر تخت نشست.
اما بنی العباس مدتی بود که محمدبن علی بن عبدالله در مزرعة خود حمیمه نام قرب مدینه سکونت داشت و دعات خود را به اطراف می فرستاد تا آنکه ابوهاشم بن محمد حنیفه نیز دعوت خود را به وی واگذار و دعات خود را به او معرفی نمود. از این وقت محمدبن علی به نتیجة امر امیدوار و در کار جدیتر شده و بر دعات خود افزود و دوازده نفر نقیب که مِن جمله آنها سلیمان بن کثیر و قحطبه بن شبیب بودند، تعیین کرد که در خراسان و عراق و غیره به دعوت مشغول شدند. تا سال یکصد و بیست و چهار رسید و محمدبن علی وفات یافت و سه پسر از وی ماند: اول ابراهیمملقب به امام، دوم العباس، سوم عبدالله منصور،پس از فوت وی امر دعوت به پسر بزرگتر ابراهیم نمنتقل شد و وی با دعات به مکاتبه پرداخته با جدیت بیشتری آنها را به دعوت واداشت و در سال یکصد و بیست و شش بکیربن ماهان را به خراسان فرستاد، و وی از عدة زیادی مخفیانه برای ابراهیم بیعت گرفت و مال و منال وافری از مبایعین جمع کرده برای وی فرستاد.
در این وقت نصر سیار در خراسان از طرف مروانیان حکومت داشت. وقتی وضعیت مادی امام رونق گرفت، ابومسلم مروزی را که متولد شدة اصفهان و نشو و نما یافتة کوفه و از مدتها قبل با ابراهیم امام مرتبط و وی پیوسته بود، چنانچه نام اصلیلش راکه ابراهیم و کنیتش راکه ابواسحق بود بنا به میل ابراهیم تبدیل به اسحق و ابومسلم کرد. خلاصه او هم وی را که مردی بود زیرک و دلیر و سفاک، برای همکاری با سایر دعات خود به خراسان فرستاد. و ابومسلمه خلال را برای دعوت به عراق روانه کرد و تا یال یکصد و بیست و نه، دعات و نقبای وی همچنان مخفیانه و بدون امتیاز بر یکدیگر به نام رضای از بنی هاشم دعوت می کردند، و در این سال ابراهیم لوائی طویل و سیاه با نامه برای ابومسلم به مرو فرستاد و دعات و نقبای خود را تحت امر و اطاعت ابومسلم قرار داد و به ابومسلم دستور داد که خروج نموده و دعوت را علنی و از مردم به نام شخص وی بیعت بستاند. و به وی نوشت که در قل بی باک باش و غیر موافق را به محض سوء ظنّ و تهمت بکش که هر دو که با ما نیست بر ماست.ابومسلم به وسیلة نقباء و دعات مردم را از امر ابراهیم، آگاه و برای خروج که در اواخر رمضان تعیین شده بود آماده نمود. آنگاه در بیست و پنج رمضان ابومسلم با همراهان در منزل سلیمان بن کثیر مجتمع شده و به لباس سیاه که شعار آنها تعیین شده بود، ملبس و آتش زیادی به علامت خروج برافروختند، و تابعین در منزل کثیر جمع شدند و ابومسلم صبح عید با عدّة زیادی به مسجد رفت. سلیمان بن کثیر نام مروانیان را ز خطبه ساقط کرد. آنگاه ابومسلم شروع به حمله و تجاوز به اطراف مرو نمود، تا آنکه پس از چند ماهی نصر سیار عامل مروانیان که از جنگ با خدیع کرمانی فارغ شده بود به دفع فتنة ابومسلم پرداخت و پس از محارباتی نصر مجبور به فرار به طرف طوس شد و مرو بر ابومسلم مسلم گردید و قحطبه شیبانی را به تعقیب نصر به طوس فرستاد. وی طوس را تصرف نموده به طرف جرجان رفته، آن بلاد را نیز از دشمن مصفّا نمود و پسرش را برای تصرف ری فرستاده، خود به اصفهان و نهاوند حمله کرده همه را قبضه نمود.
مروان حمار که این وقت در حران بود، تازه از اوضاع ایران و پیشروی قحطبه مستحضر گردیده و به فکر چاره بود که تصادفاً در همین حین نامه ای که ابومسلم به ابراهیم امام در شرح قضایا نوشته بود، به دست مروان افتاد. وی فوراً ابراهیم را با جمعی دیگر از بنی العباس از حمیمه دستگیر و در حران حبس نمود و پس از چند روز ابراهیم را در محبس بکشت. پس از قتل ابراهیم بنا به وصیت وی برادرش ابوالعباس سفّاح که با عبدالله منصور به کوفه فرار کرده و در منزل ابوملمه مخفی بود صاحب دعوت شد. مروان پس از کشتن ابراهیم امام، یزیدبن بصیره را برای دفع قحطبه به طرف کوفه روانه کرد. ازآن طرف قحطبه نیز به طرف کوفه رهسپار بود ولی به یزیدبن بصیره هنوز نرسیده، به خانقین ترس و رعب استیلا یافته به طرف کوفه برگشت. قحطبه کشتی هائی را فراهم کرده از آب فرات گذشته به یزید نزدیک گردید. یزید در فرار تسریع کرد و قحطبه به دنبال وی شتابان شد. چون شب بود، سپاهیان قحطبه نیمی از رود گذشته، مشغول جنگ بودند. قحطبه نیز با اسب خواست از آب بگذرد که اسبش در آب در غلطیده و وی غرق شد. صبح که جنگ فتح شده و مروانیان هزیمت یافته بودند، خراسانیان از فقدان قحطبه آگاه شده، حسن بن قحطبه را به امارت سپاه برگزیده فاتحانه وارد کوفه شدند، و یزیدبن بصیره به واسط گریخت. حسن بن قحطبه نامه ای که ابومسلم برای حفص بن سلیمان همدانی معروف به ابومسلمه خلاّل نوشته بود و وی را وزیر آل محمد خوانده و امور عراق را به وی واگذار کرده بود، تسلیم ابومسلمه نمود. ابومسلمه نامه را در مسجد برای مردم قرائت کرده، سپس مشغول تعیین امراء و عمّال برای نواحی عراق گردید. و چون ابومسلمه از قتل ابراهیم امام در زندان مروان مطلع بود و قلباً به علویان تمایل بیشتری داشت، موقع را مغتنم شمرده در انجام بیعت ابوالعباس که در زیر زمین مخفی شده و اطلاعی از فتح کوفه به دست خراسانیان نداشت اهمال می ورزید و کار را به تعویق می انداخت که شاید بتواند یکی از علویان را بر اریکة خلافت جای دهد. حتی دو نامه هم نوشت: یکی به حضرت صادق (ع)، یکی به عبدالله بن حسن بن حسن بن علی، و آنها را دعوت به قبول خلافت کرد. و به قاصد دستور داد که اول نامة حضرت صادق (ع) را بدهد. اگر وی جواب داد، نامة دوم را پاره کند و اگر آن حضرت جوابی نداد نامه دوم را به عبدالله برساند.
حضرت صادق نامه ابوسلمه را در حضور قاصد سوزانیده، فرمود جواب این است. و عبدالله بن حسن هم پس از مشورت با حضرت صادق (ع) جواب نامه را نداد. اما قبل از مراجعت قاصد ابوسلمه از مدینه، امراء ابوسلم که بر ابوسلمه ظنین و بر مخفیگاه سفاح مطلع شده بودند، سفاح را بیرون آورده و با او بیعت کردند و این روزچهاردهم ربیع الول سال یکصد و سی و سه بود. آنگاه ابوالعباس سفاح با خراسانیان بدارالاماره و از آنجا به مسجد رفته پس از قرائت خطبه نشست تا مردم با وی بیعت کردند. و روز دیگر به حمام اعین که لشکرگاه ابوسلمه بود، رفته به تعیین حکام و عمال بلاد پرداخت و عموی خود عبیدالله بن علی بن عبدالله بن عباس را به اتفاق ابوعون به مقاتله و دفع مروان فرستاد. آنان پس از جنگی در موضع زاب، مروان را منهزم و مجبور به فرار نمودند. مروان از زاب به طرف موصل گریخت. هشام بن عمر امیر موصل وی را به شهر راه نداد و ناچار به طرف حران و از آنجا به شام فرار نمود. عبیدالله بن علی، ابوعون را به تعقیب مروان به شام فرستاد. ابوعون در شام هم مروان را مغلوب و شام را فتح کرده و جمعی کثیر از بنی امیه بکشت. مروان از شام به طرف حفر فرار کرد و در طی طریق به قصد زفتن به افریقیه با غلامش در کشتی نشست و چون از رود نیل گذشت برای استراحت در روی زمین دراز کشیده به خواب فرو رفت. قضا را یکی از امراء سپاه ابوعون به نام عامربن اسماعیل که در تعقیب مروان می شتافت، مروان را خفته دید و بی تأنّی سرش را بریده برای سفاح برد و حکومت بنی مروان پایان یافت و سفاح مستقلاً بر مسند خلافت تکیه زد. قتل مروان، چهارم ذیحجه یکصد و سی و دو عمرش شصت و نه سال و مدت سلطنتش قریب پنج سال بود. و مروان حمارش از این رو می گفتند که عرب رأس هر صد سال را حمار می گویند و از سلطنت معاویه تا زمان مروان در حدود صد سال گذشته بود.
ابوالعباس سفاح اولین خلیفه عباسی کوفه را دارالخلافه قرار داد و عم خود عبیدالله بن علی را که فاتح دمشق بود به حکومت شامات و سلیمان بن علی بن عبدالله را به حکومت بصره و داودبن علی را به حکومت مکّه و مدینه گماشت. و برای سایر بلاد نیز عمال تعیین و دستور داد که در همه جا انتقام گرفتن از بنی امیه را مقدم بر هر کاری بدارند و کیفر دادن آنان را سرلوحة کار خود قرار دهند. و چنین هم کردند، چنانکه عبیدالله بن علی در شام در یک جلسه هفتاد نفر از اعاظم بنی امیه را بکشت و بر روی جثة آنان که هنوز در جنبش مرگ بودند سفره گشترده غذا خورد و قبور بنی امیه را سوای قبر عمربن عبدالعزیز همه را شکافته اجساد پلیدشان را بیرون افکند و بر جثة شام بن عبدالملک که متلاشی نشده بود صد تازیانه زده سپس به آتش بسوخت. و سلیمان نیز در بصره هر کس از بنی امیه یافت، گردن زد. همچنین داودبن علی در مکّه و مدینه بسیاری از بنی امیه بکشت و اموالشان را ضبط نمود. خلاصه همه جا به شدت مشغول انتقام گرفتن از بنی امیه بودند.
سفاح به علت احساس تمایل ابوسلمه به علویین نسبت به او ظنین بود ولی چون از عظماء دعات آنها و به وزیر آل محمد ملقب شده بود، از قتل وی واهمه داشته و وجود او را تحمل می نمود، تا بالاخره از مدار ا خسته شده توسط منصور کنایتاً دربارة قتل ابوسلمه از ابومسلم استمزاج کرد و چون مخالفتی از طرف وی احساس نکرد، یک شب که ابوسلمه از نزد سفاح به منزلش می رفت به دستور سفاح چند نفر بر وی هجوم آورده به قتلش رساندند و قتلش را به خوارج نسبت دادند. اما محمدبن عبدالله بن حسن صاحب نفس زکیه که بیعتی از او از روز احتماع ابوا در گردن سفاح و منصور بود به کوفه نزد سفاح آمد، سفاح با کمال ادب و محبت با وی رفتار و با دادن عطایا و جوائز بسیار وی را راضی و مسرور به مدینه مراجعت داد. و با اینکه نه محمدبن عبدالله به کلی از خلافت که حق خود می دانست دل برداشته بود و نه سفاح بر سکوت فعلی او مطمئن بود، مع ذالک تا سفاح حیات داشت روابط آنها دوستانه و بر سبیل مماشات بود. تا اینکه سفاح پس از سه سال و اندی خلافت و سی و سه سال عمر در ذیحجه سال یکصد و سی و شش از دنیا برفت و عبدالله منصور بر جای وی نشست. ولی عبیدالله بن علی، ابن م وی که عامل شام بود به مخالفت وی برخاسته خود را خلیفه خواند. منصور ابومسلم را به مقابلة عبیدالله فرستاد که او را مغلوب و منکوب کرده خلافت منصور را استقرار بخشید. با این وصف در باطن امر صمیمیّت واقعی بین منصور و ابومسلم نبود زیرا منصور از رفتار متکبرانه ابومسلم در زمان سفاح از ابومسلم رنجیده بود. به علاوه از سطوت و شوکت او واهمه داشت و ابومسلم رنجیده بود. به علاوه از سطوت و شوکت او داشت و ابومسلم نیز سرسنگینی منصور را احساس و باطناً از وی محترز بود، تا اینکه بدبینی طرفین تشدید شد و ابومسلم بدون اجازه و وداع با منصور عازم خراسان گردید. منصور از حرکت وی مضطرب شده، طی نامه ای امارت شام و مصر را به وی واگذار و نامه را از عقب ابومسلم فرستاد که مراجعت کند. ابومسلم جواب داد که شام و مصر را چندان خوش ندارم و همچنان به طی طریق به طرف خراسان ادامه داد. منصور مجدداً عیسی بن موسی را در پی ابومسلم روانه کرد که اول اگر بتواند با عهد و پیمان ابومسلم را مراجعت دهد و اگر ابوملم نپذیرفت، از قول منصور بگوید که در صورت عدم اطاعت ابومسلم، از نسل عباس بن عبدالمطلب نباشم، اگر خود به خراسان حمله نکنم که وی را بکشم یا کشته شوم.
خلاصه ابومسلم پس از تردید بسیار مراجعت کرد. منصور تا سه روز با وی دوستانه ملاقات و رفتار نموده روز چهارم محضرش را خلوت و چهار نفر مسلح در پشت پرده مخفی کرده، ابومسلم را احضار نمود و هنگام ورود به اطاق منصور شمشیرش را از وی گرفتند. وحشت بر ابومسلم طاری شد و مضطرب به حضور منصور رفت. منصور پس از مذاکرات خشونت آمیزی فریاد زد که آن چهار نفر بیرون آمده و ابومسلم را بکشتند. منصور پس از فراغت از قتل ابومسلم به اتمام کار محمد نفس زکیه ابن عبدالله المحض افتاد. زیرا که بیعتی در گردن منصور داشت و او احساس می کرد که محمد و پدرش هنوز هم به خیال مطالبه وفای به بیعت از او هستند و درصدد دستگیری آنان برآمد و محمد و ابراهیم متوجه شده از مدینه فرار نمودند. منصور پدرشان عبدالله المحض و جمعی از اعاظم بنی الحسن را در مدینه دستگیر و مغلولاً به کوفه آورده حبس نمود و عده ای جاسوس به جستجوی محمد و ابراهیم فرستاد و محمد ناچار از خروج گردید و در مدینه در سال یکصد و چهل و پنج خروج کرد و عده زیادی با وی بیعت و به نهضتش کمک کردند، حتی ابوحنیفه و مالک دو تن از پیشوایان اهل سنت خلافت وی را تقویت و بر صحت جهاد در رکابش فتوی دادند. منصور عیسی برادرزادة خود را به حرب محمد فرستاد و پس از جنگی سخت یاران محمد پراکنده شد سیصد نفر بیشتر با وی نماند که دلیرانه جنگیدند تا با وی شهید شدند.
در یازده رمضان سال یکصد و چهل و پنج پس از شهادت محمد برادرش ابراهیم در بصره خروج نمود که وی نیز به وسیلة عیسی مغلوب و شهید شد. و پس از خاتمة کار آن دو نفر منصور انتقام سختی از مردم مدینه و بصره کشید. جمعی از اعاظم این دو بلد را کشت و اموالشان را ضبط کرد و ابوحنیفه را زندانی و مالک را تازیانه زد و بنی الحسن را که در حبس داشت همچنان محبوس نگاه داشت تا وفات یافتند. حتی نسبت به حضرت صادق (ع) که هیچگونه مداخله ای در نهضتها و خروج ها نداشت ظلم و جور زیاد روا داشت و اموال حضرتش را تصرف نمود و به دسیسه سخن چینان هر چند گاهی یک مرتبه حضرتش را به کوفه می طلبید و اذیت و آزار زبانی می کرد و باز مرخص می نمود. تا اینکهخباثت ذاتی وادارش کرد که دستور داد حضرتش را مسموم نمودند. و آن حضرت در بیست و پنج شوال یکصد و چهل و هشت شهید شد.
مدت عمر حضرتش شصت و پنج سال و اندی و مدت امامت وی سی و سه سال و چند ماه بود. و چون عصر آن حضرت زمان شدت بود، حضرتش دو قسم وصیّت فرمود: یکی وصیّت حقیقی و مخفی که به که به خواص اصحاب و خاصان مورد وثوق اعتماد خود فرمود و امامت حضرت موسی الکاظم (ع) را تصریح فرموده و امام آنها را به آنها شناساند؛ یکی وصیّت صوری و علنی که در آن پنج نفر را به نام وصی ذکر فرمود: اول ابوجعفر منصور، دوم محمد بن سلیمان عامل مدینه، سوم عبدالله افطح، چهارم حمید، پنجم حضرت امام موسی (ع). و حکمت این وصیت پس از رحلت آن حضرت مشهود افتاد که منصور پس از رحلت آن حضرت به عامل مدینه نوشت که تحقیق کن هر کس را که جعفربن محمد به وصایت خویش تعیین نموده است، احضار کرده فوری گردنش را بزن. عامل مدینه پس از تحقیق صوری حال را نوشت که آن حضرت پنج نفر وصی برای خود تعیین نموده است و پنج نفر بالا را نام برد و منصور از اجراء نیّت سوء خود عاجز بماند.
ازواج و اولاد آن حضرت: زوجة حرّه آن حضرت منحصر بود به فاطمه بنت حسین بن الحسن بن علی معروف به حسین اصغر که از آن مخدّره سه نفر اولاد داشت: 1- جناب اسماعیل بن جعفر؛ 2- عبدالله افطح؛ 3- دختری به نام امّ فره. بقیة اولاد آن حضرت همه از امّ ولد بودند، به این شرح: 1- حضرت امام موسی الکاظم؛ 2- اسحق؛ 3- محمد دیباج که از یک مادر بودند و عباس و علی و اسماء و فاطمه که هر یک از یک مادر بوده اند و اکبر اولاد آن حضرت سنّاً جناب اسماعیل بود که حضرتش نسبت به او علاقة وافری داشت. او بنابر اختلاف روایات در سال 133 یا 136 یعنی 15 یا 12 سال قبل از شهادت پدر بزرگوارش رحلت نمود و بعضی از شیعیان به مناسبت اکبریت سنی او نسبت به اخوانش و ابراز علاقة زیادی که حضرت صادق (ع) نسبت به او می فرمود، وی را جانشین و وصی آن حضرت پنداشتند. لذا پس از فوت او، حضرت صادق برای رفع این شبهه و پندار در حین حمل جنازة جناب اسماعیل از محریض محل فوت او تا بقیع محل دفن دو دفعه به حاملین جنازة فرمود که جنازه را به زمین گذاشته صورت جناب اسماعیل را باز کرده به مشایعین فرمود: ببینید پسرم اسماعیل است که رحلت نموده، و خبری هم ذکر شده که حضرت صادق (ع) فرمود: ما بَدأاللهُ شیءً کَما بَدأللهُ فی اِسماعیل إبْنی(یعنی در هیچ امری از طرف خداوند بدائی مثل بدائی که در امر فرزند من اسماعیل حاصل شد، حاصل نشده) مع ذلک عده ای از شیعیان بر عقیدة فرضی خود باقی مانده و به عنوان عدم جواز بدأ، وی را پس از پدر بزرگوارش همچنان وصی و جانشین و امام شمرده و امامت را مخصوص اولاد وی می دانند که به فرقه «اسماعیلیه» مشهور شده و هستند. عده ای هم پس از حضرت صادق (ع)، عبدالله افطح را که از حیث سن دومین پسر آن حضرت و برادر تنی جناب اسماعیل است و از این رو دو مدرک ادعا داشت، امام پنداشته پیروی او کردند که به «افطحیه» مشهور شدند. عده قلیلی هم صحبت از امامت محمد دیباج می کردند که به «دیباجیه» معروف شدند و اما شیعه حقه اثنی عشریه حضرت امام موسی الکاظم (ع) را امام مخصوص و حجه الهی می دانند.
معاریف اصحاب آن حضرت: در متن ذکر شده است فقط در بحار، جلد عاشر، در باب اصحاب آن جناب، می گوید: و کان بابُه محمدبن سنان(شاید از عبارت «بابه» که در بحار به بعضی از اصحاب ائمه اطهار اطلاق شده همانطور که قبلاً گفته شد، منظور راهنمای مخصوص و واسطة شریفیابی خصوصی حضور ائمه بوده که در اصطلاح دراویش «پیر دلیل» می گویند)
فرمانروایان و سلاطین معاصر آن حضرت: 1- هشام بن عبدالملک؛ 2- ولید بن یزید بن عبدالملک؛ 3- یزید بن ولید عبدالملک؛ 4- ابراهیم بن ولید بن عبدالملک؛ 5- مروان بن محمد مشهور به حمار؛ 6- ابولعباس سفاح عباسی؛ 7- عبدالله منصور دوانیقی عباس.

Sunday, January 7, 2007

عید غدیر مبارکباد

هان مردمان! بدانید که خداوند علی را برایتان صاحب اختیار و امام قرارداده، پیروی او را بر مهاجران و انصار و آنان که به نیکی از ایشان پیروی می کنند و بر صحرانشینان و شهروندان و بر عجم و عرب و بر کوچک و بزرگ و سفید و سیاه و هر یکتاپرست لازم شمرده است زنهار که اجرای فرمان و گفتار او لازم و امرش نافذ است. هر آینه خداوند، او و شنوایان سخنان او و پیروان راهش را آمرزیده است
هان مردمان! آخرین بار است که در این اجتماع به پا ایستاده ام. پس بشنوید و فرمان حق را گردن گذارید؛ چراکه خداوند عزوجل صاحب اختیار و ولی و معبود شماست و پس از خداوند، ولی و صاحب اختیار شما، فرستاده و پیامبر اوست که اکنون در برابر شماست و با شما سخن می گوید. و پس از من به فرمان پروردگار، علی، ولی و صاحب اختیار و امام شماست. روا نیست مگر آنچه خدا و رسول او و امامان روا دانند. و ناروا نیست مگر آن چه آنان ناروا دانند
هان مردمان! او را برتر دانید. چراکه هیچ دانشی نیست مگر این که خداوند آن را در جان من نبشته و من نیز آنرا در جان پیشوای پرهیزگاران، عــــلی؛ ضبط کرده ام. او پیشوای روشنگر است که خداوند او را در سوره یاسین یاد کرده که: و دانش هر چیز را در امام روشنگر برشمرده ایم
هان مردمان! از علی رو برنتابید و از امامتش نگریزید و از سرپرستی اش رو برنگردانید. او به درستی و راستی خوانده و بدان عمل نماید. او نادرستی را نابود کند و از آن بازدارد. در راه خدا نکوهش نکوهشگران، او را از کار بازندارد. او نخستین مومن به خدا و رسول اوست و کسی در ایمان، به او سبقت نجسته و همو جان خود را فدای رسول الله نموده و با او همراه بوده است. تنها اوست که همراه رسول خدا عبادت خداوند می کرد و جز او کسی چنین نبود
او اولین نمازگزار و پرستشگر خدا به همراه من است. از سوی خداوند به او فرمان دادم تا در شب هجرت در بستر من بیارامد و او نیز فرمان برده، پذیرفت که جان خود را فدای من کندهان مردمان! او را برتر دانید که خداوند او را برگزیده و پیشوائی او را بپذیرید که خداوند او را برپا کرده است
ای خوانده ترا خـــدا، ولـی ادرکنی/برتو زنبی نص جلی ادرکنی
دستم تهی و لطف تو بی پایان است/ یا حضرت مرتضی علی ادرکنی