Thursday, February 15, 2007

حضرت صاحب الامر علیه السلام

اِمامُ الاِنسِ و الجّانِ و خلیفةالرَّحمان و شَریکُ القُرآن، حضرت حجة بن الحسن علیه اسلام (عج). نام مبارکش «م ح م د» کنیت حضرتش ابوالقاسم، القاب شریفش مهدی، منتظر، حجّة خلف، قائم. تولد همایونش نیمه شعبان دویست و پنجاه و پنج، مادر والاگهرش امّ ولدی که نام اصیلش ملیکه و به نرجس خاتون مشهور و معروف است طبق بعضی اخبار وی فرزندزاده قیصر روم بوده است.


ذات مقدس حضرتش از ابتدای تولد مانند حضرت موسی (ع) به علت بیم از کید اعداء و حفظ از گزند اشقیا از انظار عمومی مخفی و مستور بوده است و جز خاصان خاندان کسی به زیارت جمال مبارکش نائل نمی آمد، حتی مردم را از وجود آن حضرت اطلاعی نبوده و طبق روایات فقط موقع نماز بر جنازه مطهّر پدر بزرگوارش به مرا و منظر عمومی آمده و پس از نماز بلافاصله در پرده خفا مستور گردید. از عمه محترمه اش حکیمه خاتون روایت شده که روز آنشب که وی متولد شد در منزل حضرت عسکری بودم، وقتی خواستم به منزلم بروم آن حضرت فرمود: امشب در منزل من بمان که فرزندی متولد خواهد شد که جانشین من و حجت خدا بر ماسوی خواهد بود من با شعف زیاد در منزل آن حضرت بماندم و حضرتش تا آخر روز میان کنیزان خویش نشسته بود. عرض کردم: این مولود مسعود از کدام یک از اینان متولد خواهد شد؟ فرمود: از نرجس. من تعجب کردم زیرا آثاری از وقوع چنین امری در وی ندیدم. تا شب شد و من بر حسب فرموده با نرجس خاتون در اطاق جداگانه خوابیدم و به مناسبت نگرانی از حال نرجس زودتر از شبهای دیگر به تهجّد برخاستم و تا وقتی که هوا روشن می شد مشغول نماز بودم و اثری از فرمایش امام ظاهر نشد. نزدیک بود که شکّی در دلم پدید آید که ناگاه صدای عسکری را شنیدم که می فرماید: شک مکن که وقت نزدیک است. آنگاه در نرجس اضطرابی پدیدار گردید من وی را در بغل گرفتم باز صدای حضرت حسن بلند شد که فرمود: سوره انّا انزلنا را بخوان. وقتی شروع به قرائت کردم گویا آن طفل در شکم مادر با من در قرائت موافقت می کرد. چون فارغ از قرائت شدم آن طفل بر من سلام کرد. من قدری مضطرب شدم. باز امام از حجره دیگر صدا زد که بیم مکن و از قدرت الهی درباره اطفال ما متعجب مباش. ناگهان پرده نوری بین من و نرجس حایل شد و وی لمحه ای از نظرم محو شد. پس از لحظه ای چون نظر کردم نرجس را دیدم که نوری مشعشع از چهره اش ساطع است وآن کودک مقدّس متولّد شده و رو به قبله به حال سجود است. پس فاصله ای نشد که حضرت عسکری (ع) فرمود: فرزند مرا پیش من بیاور. آن طفل را برده به حضرتش دادم. آن حضرت به وی فرمود: ای فرزند بخوان. قدرت الهی ناگاه استعاذه نموده، پس گفت: بسم الّله الرّحمن الرّحیم و نُریدُ أنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فی الاَرضِ و نَجْعَلَهُمْ اَئمَّهً و نَجْعَلهُم الوارثین. (و ما می خواهیم منّت نهیم بر مستضعفان روی زمین و آنان را پیشوایان سازیم و وارثان گردانیم .سوره قصص، آیه5). آنگاه مرغان سفید چندی دیدم که در اطراف حضرت عسکری (ع) جمع شدند آن حضرت به یکی از مرغان فرمود که این فرزند مرا برگیر و نیکو محافظت کن و چهل روز یک مرتبه وی را نزد ما بیاور. آن مرغ طفل را گرفته و با سایر مرغان به هوا پرواز کردند. من عرض کردم: این مرغ چه بود که فرزند خود را به وی سپردی؟ فرمود: او روح القدس است. آنگاه حکیمه خاتون می گوید: من تا وقتی حضرت عسکری حیات داشت، هر چهل روز یک مرتبه برای زیارت امام زمان به منزل آن حضرت می رفتم. تا اینکه آن دفعه که چند روز قبل از شهادت وی به منزل آن حضرت رفتم، حضرت امام زمان را چنان رشد کرده و بزرگ شده دیدم که نشناختم. حضرت عسکری فرمود: این همان فرزند نرجس و خلیفه بعد از من و بقیهُ اللّه عَلَی الاَرض است، پس از من بایستی اطاعت وی کنید. خلاصه حضرت ولی عصر (عج) پس از شهادت پدر بزرگوارش فقط موقعی که جعفر کذّاب خواست بر جنازه حضرت عسکری (ع) نماز بخوانداز پرده استتار ظاهر شده و جلوی صفوف مقابل جنازه مطهر پدرش آمده، با دست مبارک جعفر را عقب زده فرمود: عقب برو ای عمّ، که من به نماز خواندن بر پدرم اولی هستم. و پس از ختم نماز داخل حجره شده از انظار ناپدید گردید. جعفر برای سعایت نزد معتمد خلیفه رفته، قضیه را به وی گفت. معتمد فرستاد تا تمام خانه و حجره ها را جستجو کردند و اثری از حضرتش ندیدند. آنگاه برای احتیاط زنان جاسوسه فرستاد که کنیزان حضرت عسکری را بازجوئی و معاینه کردند که اگر آثار حملی درکنیزی ببینند حبسش کنند تا وضع حمل کند و فرزندش را بکشند.


خلاصه آن جناب هنگام شهادت حضرت عسکری به روایتی پنج ساله و به روایتی دو ساله بوده است که در پس پرده غیبت صغری از انظار مخفی گردید و تا زمان غیبت کبری فقط چهار نفر و کلا و نواب آن حضرت طبق توقیعات صادره از ناحیه مقدسه یکی بعد از دیگری واسطه بین شیعیان و آن حضرت بوده و عرایض و حوائج آنان را به حضورش عرض می کردند و جواب می گرفتند. چهار نفر وکلا به ترتیب: اول: عثمان بن سعید العمروی که در حیات حضرت عسکری (ع) وکالت آن حضرت را داشت و طبق دستور وی وکالت ناحیه مقدسه حضرت حجّت نیز بر وی مقرر شد. دوم: پس از فوت عثمان بن سعید پسرش ابوجعفر محمدبن عثمان از طرف امام به جای پدرش منصوب شد و این دو بزرگوار تا حدود پنجاه سال به وکالت ناحیه مفتخر بودند تا اینکه محمد بن عثمان در جمادی الاولی سال سیصد و پنج مریض شد. در آن حین تعلیقه ای از ناحیه مقدسه به وی صادر شد که ابوالقاسم بن روح را به جای خویش منصوب بدار. پس ابوالقاسم بن روح تا سال سیصد و بیست و سه عهده دار منصب بر افتخار وکالت دربار حضرت ولی عصری (عج) بود و در آن سال که وی را نیز موقع رحلت رسید، به اشاره از ناحیه مقدسه ابوالحسن علی بن محمد العمری را به جای خویش تعیین نمود و آن بزرگوار واسطه بین شیعیان و حضرت حجه بود تا سال سیصد و بیست و نه که وی مریض شد و شیعیان گردش جمع شدند و از وصی او و وکیل ناحیه بعد از فوتش سؤال نمودند. آن بزرگوار توقیع مبارکی از حضرت حجت به آنها ارائه داد که مرقوم فرموده بود: “اما ابوالحسن خود را مهیا کن در فاصله شش روز عازم دیار آخرت می شوی و برای بعد از خود کسی را به جانشینی تعیین مکن که غیبت تام کبری واقع می شود و ظهوری نخواهد بود مگر بعد از امر الهی برای ظهور کلی، و از این به بعد تا هنگام ظهور کلی هر کس ادعای رؤیت من کند کذاب و دروغ گو خواهد بود.” حضار پس از زیارت تعلیقه مبارکه متفرق شده، روز ششم به بالین وی آمده در حال احتضارش دیدند و روح شریفش در نیمه شعبان سیصد و بیست و نه به شاخسار جنان پرواز نمود. جنابش آخرین وکلای اربعه ناحیه مقدسه بود در غیبت صغری، و ابتدای غیبت صغری ازتولد حضرت تا سال سیصد و بیست و نه، و مدت آن هفتاد و چهار سال بوده و این غیبت در زمان خلافت الراضی بالله عباسی بوده است.


عده ای از معاریف صحابه حضرت امام حسن عسکری (ع) که درک زمان حضرت حجة (عج) را نیز نموده اند: 1- محمد ابی ابراهیم ابی مهریار الاهوازی که در رجال مامقانی می گوید ابی طاووس وی را از وکلاء حضرت عسکری شمرده است؛ 2- محمدبن اسحق القمی که در رجال مذکور درباره وی می گوید: عَن الصَّدوق عَنْ مُحَمد بن جَعفربن عون الاسدی انّ مِن وُکلاء الصّاحب ارواحُنا فِداه الذّین رَأوه و وقَفَوا عَلَی مُعْجزاتِه مِنْ اهل قُم مُحمَد بن اسحق؛ 3- ابالقاسم جنیدبن محمد القواریری که در رجال مامقانی درباره وی گفته است: الجنیدُ قاتل فارِس بن حاتم القزوینی الذّی یُستفادُ مِن الاَخبار المَذْکورَه فی تَرْجُمه فارس بن حاتم اَنّه مِن اصحاب العسکری و انّه قَتَلَ فارساً بِاَمْرِه و فیه دِلالَه علی جَلالَته (جنید قاتل فارس بن حاتم قزوینی است و این جنید همان کسی است که به طوری که از اخبار وارده در شرح حال فارس بن حاتم برمی آید وی از اصحاب حضرت عسکری (ع) بوده و به امر آن حضرت، فارس را به قتل رساند و این عمل او دلیل روشن بر بزرگواری و عظمت تمام اوست.)؛ 4- محمدبن صالح بن محمد الهمدانی؛ 5- محمدبن ابراهیم ابی محمد الهمدانی؛ 6- قاسم بن علاء آذربایجانی؛ 7- محمدبن شاذان النیشابوری؛ 8- حاجزبن یزید.


خلفای معاصر آن حضرت تا زمان غیبت صغری: 1- المعتمد بالله عباسی؛ 2- المکتفی بالله؛ 3- المعتضد بالله؛ 4- القاهر بالله؛ 5- الرضی بالله که در زمان وی غیبت کبری واقع شد

حضرت امام حسن عسکری علیه السلام

اَلْبَحرُ الزّاخِر و النُّورِ الزّاهِر، عَنقاء قافِ القِدَم و الصّاعِدِ مِرقاه الهِمَم، المُؤتَمن العَسکری، الامام حَسَن بن علی. نام مبارکش حسن و کنیه وی ابومحمد القاب شریفش عسکری و زکی و هادی و سراج و از همه مشهورتر همان عسکری است. فرزند ارجمند امام علی النقی (ع) و مادر والاگهرش مسماه به حدیثه یا «حریثه» بعضی هم «سلیل» نوشته اند. بنابر اصح اخبار تولد ذات همایونش در دوشنبه هفت ربیع الاخر سال دویست و سی و دو در مدینه طیبه روی داد. انگاه که پدر بزرگوارش به امر متوکل عباسی از مدینه به عراق عزیمت فرمود، در خدمت پدر بزرگوارش به عراق رفت و در خدمت پدر بود تا رجب سال دویست و پنجاه و چهار که پدر عالیمقدارش به امر المعتزبالله عباسی مسموماً شهید شد و امامت ماسوی بعد از پدر به وی تعلق گرفت.


شیعیان به واسطه شدّت تقیه مراوده و مخالطت علنی با حضرتش نداشتند و جز چند نفر از خلص شیعیان بقیه همه وقت به زیارت وی نایل نمی شدند مگر هنگامی که حضرتش طبق معمول برای رفتن به دربار خلیفه سوار می شد که در اثناء طی طریق زیارتش می کردند. حضرتش در کمال تقیه روز می گذراند تا اینکه در سال دویست و پنجاه و پنج غلامان ترک بر معتز شوریده و وی را مجبور کردند که خود خلافت خلع نموده، آنگاه حبسش نموده سپس ابواسحق محمدبن واثق عباسی ملقب به المهتدی را از بغداد به سامره آوردند که با وی بیعت کنند. گفت: تا معتز را نبینم قبول خلافت نکنم. معتز را با حالی زار و لباس ژنده به حضورش آوردند که وی حضوراً خلافت را به مهتدی واگذار کرد و مجدداً وی را به زندان بردند و در زندان ماند تا از گرسنگی وفات یافت. چون مردم با مهتدی بیعت کردند، وی تظاهر به عدالتخواهی و دادگستری نموده خود به شکایات و تظلم مردم رسیدگی می کرد، و صالح بن وصیف ترک را که ساعی رسیدن او به خلافت شده بود وزیر و امیر دربار خلافت نمود. وی به امر مهتدی حضرت عسکری (ع) را مدتی محبوس نمود و در حبس با ان حضرت به خشونت و شدت رفتار می نمود تا آنکه امیر دیگری از اتراک به نام موسی بن یوغا که در ولایت ری بود و به دفع فتنه حسن بن زیدالعلوی که این وقت در طبرستان خروج کرده بود اشتغال داشت و شنید که اتراک به تقویت صالح بن وصیف معتز را کشته اند، رو به سامره در حرکت آمد. وقتی خبر عزیمت موسی به مهتدی رسید، به او نوشت که به ری مراجعت کند، ولی موسی نپذیرفته همچنان به طرف سامره روان شد. صالح به محض نزدیک شدن، مخفی گردید. موسی به سامره وارد و از مهتدی امام خواسته و بر دوستی و موالات عهد و پیمان گرفت. سپس چون از صالح و مخالفت او اندیشناک بود جاسوسان بگماشت تا صالح را پیدا کرده سرش را از تن جدا کردند و حضرت عسکری از زندان نجات یافت. تا سال دویست و پنجاه و شش رسید و امراء ترک باز سر به غوغا بلند کردند و پس از جنگ با مهتدی بر وی پیروز آمده، وی را خلع کرده سپس بکشتند.


مهتدی سی و نه سال عمر و یازده ماه خلافت داشت و در زمان وی صاحب الزّنج ظهور کرده بر بلاد بصره استیلا یافت. پس از قتل مهتدی، احمدبن المتوکل به نام المعتمد علی الله بر اریکه خلافت نشست. چون معتمد به خلافت رسید توانست نسبتاً اضطراب امور ملکی را که منشاء آن امراء اتراک بودند، تخفیف دهد امّا نسبت به حضرت عسکری بدرفتاری پیش گرفت. گاهی حضرتش را حبس می نمود و موقعی که آن حضرت را آزاد می نمود امر می کرد که وقت سواری خودش، آن حضرت چون سایر افراد سپاه در موکبش حاضر باشد. خلاصه عتمد برادر خود موثق را به دفع صاحب الزّنج فرستاد که پس از مدتی مقاتله وی را گرفتار و مقتول نمود و قضیه زنجیان خاتمه یافت. در همین اوان یعقوب بن لیث صفار بر بلاد عجم استیلا یافته و روی به بغداد نهاد، تا اینکه سال دویست و شصت رسید و دراین سال به دستور معتمد حضرت عسکری (ع) را مسموم نمودند. ولی وقتی خبر شدت مرض آن حضرت به معتمد رسید، بر اثر ندامت از جنایت خود یا برای تظاهر چند نفر از اطباء را به منزل آن حضرت فرستاد که به معالجهوی مشغول شدند. و پنج نفر هم از خاصان خود را به عنوان ابراز محبت خدمتگزاری به منزل آن حضرت فرستاد که مواظب خدمت و ملازم حضرتش باشند، شاید هم منظورش کسب اطلاع از وجود فرزندی از وی که می بایست قائم آل محمد باشد بوده. به هر حال حضرتش بنابر قول اصحّ در هشتم ربیع الاول دویست و شصت به جنان جاوید خرامید.


پس از انتشار خبر فوت آن حضرت در شهر سامره شور قیامت برپا شده، عموم خلایق با آه و شیون گرد منزل حضرتش جمع شدند. از طرفی معتمد علناً در جستجوی فرزند و جانشین وی برآمده و جمعی را فرستاد که منزل آن حضرت را بازرسی کردند و زنان قابله فرستاد که کنیزان آن حضرت را معاینه نمایند که اگر آثار حملی در کنیزی از آن حضرت مشاهده کنند به وی اطلاع دهند، که از ظهور نور الهی جلوگیری نماید!




حمله بردند اسپه جسمانیان -- جانب قلعه دژ روحانیان


تا فروبندند در بندان غیب -- تا نیاید زانطرف مردان غیب



به هر حال چون چشم خفاش آسای عداوت آنها قادر نبود نور الهی را ببیند از کوشش خود نتیجه ای نبردند و ذات مقدس حضرت صاحب الامر (عج) از تعرض مصون ماند. مردم با ضجه و شیون بدن مطهر حضرت عسکری را غسل داده و کفن نمودند. معتمد ابوعیسی را فرستاد که صورت مبارک آن حضرت را از کفن خارج کرده و جمعی از علویان و هاشمیان و قضاه را گفت نظر کنند که جنازه حسن بن علی بن الرضاست که به اجل خود و مرگ طبیعی از دنیا رفته است. و طبق خبر ابن بابویه منقول از ابولأدیان پس از تغسیل و تکفین آن حضرت، برادرش جعفر کذاب را صدا زدند که بر جنازه وی نماز بخواند. وی به خانه آن حضرت آمد و جلوی جنازه بایستاد و خلایق و شیعیان در پشت سر او صف بستند که نماز بخوانند. ناگاه کودکی گندم گون، پیچیده موی، گشاده دندان مانند قرص قمر از حجره بیرون آمده دامن جعفر را کشیده که عقب برو ای عمو، که من به نماز بر پدرم اولی هستم. جعفر بی اختیار عقب رفته رنگش متغیر گردید. آن طفل جلو رفته بر جنازه پدر بزرگوارش نماز خوانده، سپس به حجره ای که آمده بود مراجعت کرد. از جعفر پرسیدند که این طفل که بود؟ گفت: و الله هرگز او را ندیده بودم و نمی شناسم. جعفر نزد معتمد رفته قضیه را گفت و معتمد فرستاد خانه حضرت عسکری را جستجو کردند. حضرت صاحب الامر (عج) را البته نیافتند.


اینک برای تیمّن یک روایت دیگر از ابولأدیان ذکر می شود ابولأدیان می گوید: من روزی خدمت حضرت عسکری (ع) بودم، نامه ای چند به من مرحمت کرد که به مدائن ببرم و فرمود مسافرت تو پانزده روز طول می کشد، چون از سفر برگردی صدای ناله و شیون از منزل من بلند و بدن من در مغسل خواهد بود. گفتم: یا سیّدی در صورت چنین قضیه هائله ای امام و پیشوای بعد از شما که خواهد بود؟ فرمود: هر کس جواب نامه ها را از تو مطالبه کند، حجة خدا خواهد بود. عرض کردم: واضح تر بفرمائید. فرمود که هر کس بر جنازه من نماز بخواند. عرض کردم: باز هم علامتی دیگر بفرما. فرمود: آنکس که خبر دهد که در همیان ها چیست. من دیگر سکوت کرده و رفتم به مدائن. وقتی برگرشتیم قضیه را همان قسم که فرموده بود دیدم، و جعفر کذّاب را که سابقه به حالش داشتم در درب منزل آن حضرت نشسته بود. جلو رفته تعزیت فوت حضرت عسکری را به او گفتم. وی چیزی به من نگفت. در این اثناء او را برای نماز بر جنازه مطهر حضرت عسکری به داخل خانه خواندند تا وی رفته جلوی صفوف ایستاد. طفلی چون آفتاب تابان جلو آمد، جعفر را با دست عقب زده به امامت ایستاد و بر جنازه مطهر نماز خواند. آنگاه رو به من کرده، فرمود: بیاور جواب کاغذها را. نامه ها را به وی دادم. در این بین جمعی از اهل قم وارد و چون از وفات حضرت عسکری (ع) آگاه شدند، سؤال کردند: امام بعدی کیست؟ یکی از اشاره به جعفر کذاب کرد. نزد او رفتند و پس از عرض تعزیت گفتند: با ما نامه ها و اموالی است، شما به ما بفرما که نامه ها از که و اموال چقدر است؟ وی از جای بلند شده، گفت: عجب مردم از ما علم غیب می خواهند. ناگاه خادمی از منزل بیرون آمده، گفت: مولایم می فرماید نامه ها از فلان و فلان و همیانی با شماست که در آن هزار دینار است که ده عدد آن فرسوده و صاف شده است. آنها نامه ها و اموال را تسلیم نمودند و من هر سه علامت و دلیل را دیده، امام خویش را یافتم. خلاصه سن حضرت عسکری بیست و نه سال و مدت امامت آن حضرت شش سال بوده است.


ازواج و اولاد آن حضرت: حضرتش زوجه حرّه نداشته و عده ای سرایا و جواری عهده دار خدمت آن حضرت بوده اند. اولاد آن حضرت طبق اغلب روایات منحصر به حضرت صاحب الامر (عج) بوده که از بطن طاهره نرجس خاتون تولد یافته و نام شریف آن مخدره را ملیکه و ریحانه و سوسن و صیقل هم گفته اند ولی بنا به أشهر روایات همان نرجس خاتون بوده است.


عده ای از معاریف اصحاب آن حضرت: 1- بواب جنابش عثمان بن سعید بوده؛ 2- احمدبن اسحق الشعری؛ 3- اسحق بن اسماعیل النیشابوری؛ 4- جعفربن سهیل الصقیل؛ 5- جابربن یزیدالفارسی؛ 6- حسن بن جعفر ابوطالب الفاقانی؛ 7- حمدان بن سلیمان النیشابوری؛ 8- حفص بن عمروالعمری؛ 9- حمزه بن محمد؛ 10- داودبن قاسم الجعفری؛ 11- سهل بن زیاد؛ 12- سهل بن عبدالله القمی المی.


خلفاء معاصر آن حضرت: 1- المعتز عباسی ابوعبدالله جعفربن متوکل؛ 2- المهتدی بالله ابواسحق محمدبن واثق؛ 3- المعتمد علی الله احمدبن متوکل عباسی

Wednesday, February 7, 2007

حضرت امام هادی علیه السلام

مفتاحُ خزائِن الوجوبِ و حافظُ مَکامِنِ الغُیوب، النّاصح الزَّکی و الهادِی المُتّقی، الامام علیّ النّقی سلام الله علیه. نام مبارکش علی، اشهر القابش نقی و هادی. کنیت حضرتش ابوالحسن الثالث ( به طوری که قبلاً گذشت در اصطلاح مورخین و محدثین حضرت امیرالمؤمنین را ابوالحسن مطلق و حضرت موسی کاظم را ابوالحسن الاول و حضرت رضا را ابوالحسن الثانی و حضرت امام هادی را ابوالحسن الثالث گویند)، پدر بزرگوارش حضرت امام محمدتقی و مادر والاگهرش امّ ولد مسماة به «سمانه المغربیه» و معروفه به سیده بوده است. تولد ذات خجسته صفاتش بنابر مشهور در نیمه ذیحجه سال دویست و دوازده، مولد وجود شریفش محلی موسوم به صریا در سه منزلی مدینه. حضرتش تا سال دویست و هجده که پدر بزرگوارش در مدینه بود، در ظلّ عنایت آن حضرت نشو و نما یافته، در آن سال که حضرت امام تقی (ع) برحسب امر معتصم عباسی عزیمت بغداد فرمود جمعی از شیعیان را گرد آورده، فرزند برومندش را به آنها به وصایت و جانشینی خود و امامت انام معرفی فرمود.

حضرتش پس از شهادت پدر بزرگوارش همچنان در مدینه مقیم بود تا اینکه معتصم پس از کشتن بابک خرّم دین به وسیله افشین، در سال دویست و بیست و سه به قصد غزای روم تا عموریه بتاخت و درصدد پیشروی بیشتری به خاک روم بود که به علت خبر از مخالفت عباس بن مأمون فسخ عزیمت کرده، عباس و یارانش را بگزفت و به قتل رسانید. آنگاه خود در سال دویست و بیست و هفت به سرای دیگر شتافت، و پسرش ابوجعفر هارون بن المعتصم به نام الواثق بالله بر اریکه خلافت نشست. الواثق محبّ آل علی بود و به آنها احترام می گذاشت و در آزادی عقیده و مذهب با مردم موافقت می کرد. وی نیز پس از پنج سال و نه ماه خلافت در سال دویست وسی و دو به دیار آخرت شتافت. پس از مرگ امراء عرب و محمد بن عبدالملک زیارت وزیر خواستند پسرش محمد بن واثق را بر جای پدر بنشانند. امراء تُرک مخالفت کردند که محمد صغیر بود. پس از مذاکراتی قرعه اختیار به نام جعفربن معتصم افتاد و او را به نام المتوکّل علی الله ملقب و بر تخت خلافت جای دادند. به سال دویست و سی و دو، وی پس از استقرار در کار، محمدبن عبدالملک زیارت را از میان برداشت و فرمان داد که مردم به سه پسرش منصر و معتز و مؤید به ترتیب به ولایتعهدی بیعت کنند، و حکم داد که قبر مطّهر حضرت سیدالشهداء (ع) و منازل اطراف آن را خراب کردند و از زیارت قبر مطّهر امیرالمؤمنین و قبر حضرت سیدالشهداء (ع) ممانعت به عمل آورد و از زوّار خراجی سنگین مطالبه کرد. و در سال دویست و چهل و سه یحیی بن هرثمه را به مدینه فرستاد و حضر امام علی النقی (ع) را به وسیله وی به سامره طلبید و هرثمه حضرتش را با راحتی و رفاه به سامره برد، ولی متوکل حضرتش را در محله ای پست و منزلی نالایق سکونت داد و در سال دویست و چهل و چهار به شام رفت که آنجا را در دارالخلافه قرار دهد، ولی به واسطه ناسازگاری آب آنجا پس از دو ماه به سامره مراجعت نمود.

این ملعون با مصاحبین و معاشرین حتی اقربای خود به رذالت و خشونت در مصاحبت رفتار می کرد که همگی اطرافیانش از وی منزجر و متنفر بودند. وی همیشه به پسرش منتصر که ولیعهد وی بود تشدّد می کرد که تو منتظر هستی نه منتصر. یعنی منتظر مرگ من هستی، و گاهی از وی با سیلی های پی درپی پذیرائی می کرد و آزارش می داد تا بالاخره انزجار اطرافیان و تنفر پسرش منتصر به جائی رسید که همه با یکدیگر متفق شده و شبی به محفل انسش ریختند و وی را با فتح بن خاقان وزیرش به دیار دیگر فرستاند. این قضیه در سال دویست و چهل و هفت پس از چهارده سال و نه ماه خلافت متوکل روی داد. گویند متوکّل را در محلی به نام مارجونه بکشتند که شیرویه ساسانی پدرش خسروپرویز را در آنجا کشته بوده و متوکل در آنجا قصری به نام جعفریّه بنا کرده و ساکن شده بود.به هر حال منتصر پس از کشتن پدر بر مسند خلافت نشست. وی زیارت قبور متبرکه حضرت امیر و حضرت سیدالشهداء (ع) را آزاد گذاشت و دستور پدرش را در منع زیارت لغو کرد و فدک را به بنی الحسن و بنی الحسین واگذار کرد، ولی خلافتش دوامی نکرد و پس از شش ماه خلافت در ربیع الاول دویست و چهل و هشت راه سرای دیگر گرفت. پس از فوت وی چون امراء ترک از معتز فرزند دوم متوکل بیمناک بودند، با احمدبن المعتصم بیعت کردند و او بر اریکه خلافت نشست و لقب المستعین بالله را برای خود اختیار کرد. و در زمان وی یحیی بن عمر بن حسین علوی در کوفه خروج کرد و شهید شد و چون سه سال و نه ماه از خلافت وی گذشت بعضی از امراء ترک به علت اختلافی که بین خودشان بود، المعتزبالله بن متوکل را که در حبس مستعین بود از محبس بیرون آورده با وی بیعت نمودند، و دسته دیگر از اتراک با مستعین برای حرب با معتز به طرف بغداد روی آوردند و پس از جنگی چند مستعین و یارانش منهزم و محصور و مستعین مجبور به استعفا گردید. پس از استعفا، وی را در بغداد حبس نمودند و در سال دویست و پنجاه و یک خلافت بر معتز قرار گرفت و پس از چندی مستعین را از بغداد طلبیده در بین راه فرمان به قتلش داد. و در سال دویست و پنجاه و سه سری سقطی پیشوای صوفیه رحلت نمود. و در سال دویست و پنجاه و چهار بنا به أشهر اقوال المعتمدبالله عباسی به دستور برادرش معتز که خلیفه بود حضرت امام علی النقی (ع) را مسموم نمود و حضرتش در سوم ماه رجب سال دویست و پنجاه و چهار شهید ش. سن مبارکش هنگام شهادت چهل و یک سال و اندی و مدت امامتش سی و سه سال و چند ماه بوده است. حضرتش در مدت حیات من باب تقیه کمتر شیعیان را به حضور می پذیرفت مگر خواصی از اصحاب که به زیارتش نایل می شدند. حضرتش طبق روایات کثیره هنگام رحلت به خاصان اصحاب و شیعیان خاص، امام بعد از خود و فرزند ارجمندش حضرت حسن العسکری (ع) را معرفی فرموده و وصایت و جانشینی و امامت آن جانب را تصریح فرمود. مدفن آن حضرت در سامره است که مطاف زوّار و شیعیان است.

ازواج و اولاد آن حضرت: حضرتش زوجه حرّه نداشته و اولاد امجادش همه از امّ ولد بوده اند. حضرتش دارای چهار پسر بوده: 1- حضرت امام حسن عسکری؛ 2- جناب حسین؛ 3- جناب ابوجعفر سیدمحمد، که گویا در حیات آن حضرت رحلت نموده؛ 4- ابوعبدالله مشهور به جعفر کذّاب که پس از آن حضرت کذباً ادّعای امامت نموده و حضرتش را یک دختر بوده به نام علیه.

عده ای از معاریف اصحاب آن حضرت: 1- ابراهیم بن اسحق؛ 2- علی بن مهریار اهوازی؛ 3- ایوب بن نوح؛ 4- اسحق بن اسماعیل بن نوبخت؛ 5- بشاربن یسار؛ 6- ریّان الصلت؛ 7- مصالح بن سلمه الرازی؛ 8- علی بن ابراهیم؛ 9- ابوطالب البرقی؛ 10- ابوطاهر بن حمزه بن الیسع الاشعری؛ 11- حسین بن حمادبن سعیدبن حماد؛ 12- خیران الخادم.

خلفاء معاصر آن حضرت: 1- مأمون؛ 2- معتصم؛ 3- الواثق؛ 4- المتوکل؛ 5- المنتصر؛ 6- المستعین؛ 7- المعتزبالله عباسی که حضرتش به امر وی شهید شد.

حضرت امام محمدتقی علیه السلام

بابُ اللهِ المَفتوح و کتابُهُ المَشْروح، ظِلُّ اللهِ المَمْدود و سِرّالسرارِ الوُجود، غایهُ الظُّهور و الایجادِ، الامامُ التّقی محمدبن علی الجواد. تولد ذات خجسته صفاتش در نیمه دوم رمضان یکصد و نود و پنج در مدینه طیبه روی داد. نام شریفش محمد و کنیتش ابوجعفر و به جهت اشتراک در نام و کنیه با جد بزرگوارش امام باقر وی را ابوجعفر الثانی گویند. القاب همایونش تقی و جواد و مرتضی، ولی مشهورترین القابش تقی است. پدر بزرگوارش حضرت علی بن موسی الرضا (ع) و مادر الاگهرش امّ ولد و سبیکه نام داشت. گویند آن مخدّره از خانوادة ماریه قبطیه بوده و حضرت رضا وی را خیزران نامیده. و بنا به بعضی روایات احتمالاً حضرت امام محمدتقی (ع) در سفر خراسان پدر عالی مقدارش حضرت رضا در خدمت پدر بوده، و در همان سفر مأمون با صِغر سن آن جناب دخترش امّ الفضل را به زوجیت وی را درآورد. به هر حال چنانکه در کتب سیر ذکر شده، حضرتش موقعی که در خراسان بوده و با دختر مأمون ازدواج فرموده به علت بدبینی و انزجار از وضعیت دربار مأمون و عدم تمایل به معاشرت درباریان از مأمون اجازه مراجعت به وطن خواسته و با زوجه اش امّ الفضل رهسپار مدینه شد، و هنگام شهادت پدر بزرگوارش در مدینه توقف داشت و طبق روایات وارده آن حضرت برای تغسیل و تکفین پدر بزرگورش به نیروی ملکوتی و مستور از انظار مُلکی بر بالین پدر آمده و پس از انجام تغسیل و تکفین جسد مطهر پدر ناپدید گردید و فقط أباصلت خادم خاصّ حضرت رضا به زیارت وی نایل شد.
خلاصه حضرتش همچنان مقیم مدینه بود تا سال دویست و چهار که مأمون برای رفع فتنه بغداد و دفع ابراهیم بن مهدی عازم بغداد گردید، و چون به قرب بغداد رسید ابراهیم بن مهدی مخفی گردیده و هوادارانش از هم پاشیدند و مأمون بلامعارض وارد بغداد و مجدداً بغداد دارالخلافه شد و رونق گرفت. مأمون برادر خود ابومحمدبن هارون را به ولایتعهدی برگزید و وی را به المعتصم بالله ملقب کرد. آنگاه در سال دویست و هجده به غزای روم رفت و در مراجعت از غزا در سرچشمه ای به نام پذیدون برای تفرج فرود آمد و در آنجا مریض شده در هفده رجب دویست و هجده به دیار آخرت شتافت. و وی را در طرطوس دفن کردند و برادرش المعتصم بالله بر تخت خلافت نشست و با اینکه خلیفه انتخابی خودِ مأمون بود، مع ذلک عدهّ ای به دور عباس بن مأمون جمع شده، خواستند فتنه انگیزی کرده و وی را به خلافت بردارند. معتصم فرستاد عباس را طلبید. عباس به نزد معتصم آمده با وی بیعت نموده، گفت: من خلافت را به عمّ خود واگذار کردم و فتنه ای که می رفت به پا شود، فرو نشست و معتصم در خلافت مستقر گردید. وی چون بخرید غلامان تر حرص و میلی تامّ داشت عدهّ آنان در بغداد زیاد شده و غالباً مزاحم مردم می شدند. در سال دویست و بیست قلعه ای در خارج بغداد برای مسکن انان ساخت و نام آن را ((سُرّ مَنْ رآی)) گذاشت که بعداً به تدریج به سامره تبدیل یافت.
خلاصه معتصم در سال دویست و هجده به عبدالملک زیات عامل مدینه نوشت که به حضرت امام محمدتقی اطلاع دهد که با زوجه اش امّ الفضل عزیمت بغداد نماید. حضرت پس از اطلاع از نامة معتصم و تصمیم بر حرکت در محضر جمعی از خاصان شیعیان فرزند ارجمنددش امام النقی (ع) را به جانشینی و وصایت خود و امامت و هدایت خلق معرفی و تعیین نموده، به جانب بغداد حرکت فرمود. معتصم هنگام ورود حضرت صورتاً با احترام و گرمی تمام با آن حضرت برخورد نمود ولی باطناً مصمّم بر قتل آن حضرت بود، و چون مطلع بود که برادرزاده اش امّ الفضل زوجه آن حضرت به علت اینکه اولاد ندارد و حضرت جواد هم نسبت به سمانه مادر والاگهر فرزندش حضرت علی النقی ابراز توجه و علاقه می فرماید، با حضرتش دل بد دارد و نسبت به آن حضرت کینه توز است، این بود که از حسد زنانه امّ الفضل سوء استفاده نموده وی را اغوا کرد که بنا به قول مشهور آن ملعونه حضرتش را به وسیله پارچه زهرآلود مسموم کرد. و پس از آنکه مسمومیت و درد و رنج و عطش لازم آن ظاهر گردید. درب خانه آن حضرت بسته، به کنیزان و مستخدمان غدغن کرد به تقاضای حضرتش گوش ندهند. و آن حضرت در مدت یک شبانه روز درد و رنج هر چه اظهار تشنگی فرمود و آب خواست کسی جواب نداد تا مثل جدّ بزرگوارش لب تشنه و عطشان به باغ جنان خرامید. شهادت آن حضرت بنابر اصحّ اقوال آخر ذیعقده سال 220 بوده و سن مبارکش هنگام شهادت بیست و پنج سال و اندی و مدت امامت وی هفده سال و چند ماه بوده است.
ازواج و اولاد آن حضرت: حضرتش جز امّ الفضل دختر مأمون زوجة حرّه نداشته است و امّهات اولادش همه امّ ولد بوده اند. آن حضرت را دو پسر والاگهر بوده. اول: حضرت علی النقی امام دهم، دوم: موسی ملقب به المبرقع، و دو دختر نیک اختر: 1- فاطمه؛ 2- حکمیه.
معاریف اصحاب حضرتش: 1- اسحق بن ابراهیم؛ 2- احمدبن محمدبن نصرابزنطی؛ 3- ایوب بن نوح؛ 4- حکم بن بشارالمروزی؛ 5- حسن بن سعیدالاهوازی؛ 6- حسین بن مسلم؛ 7- سهل بن زیاد الادمی؛ 8- داود بن قاسم بن اسحق؛ 9- صالح بن ابی حماد؛ 10- عبدالرحمن بن ابی نجران؛ 11- عبدالله بن محمدالرازی؛ 12- عبدالعظیم بن عبدالله بن الحسن؛ 13- محمدبن سنان ابوجعفر الرازی.
خلفاء و امراء معاصرین حضرتش: 1- مأمون بن الرشید؛ 2- معتصم بن الرشید.
در خاتمه برای تیمّن روایتی مشعر بر وفور علم آن حضرت در صغر سن ذکر می شود: در احتجاج طبرسی نقل شده که مأمون موقعی که عزم وصلت با آن حضرت کرد، برای امتحان وی و هم تفهیم درجه علم او به سایرین یحیی بن اکثم عالم وقت را احضار نموده، گفت تا سؤالاتی دینی از آن حضرت بنماید. یحیی پس از استیذان از وجود مقدّسش سؤال کرد که رأی شما درباره محرمی که صیدی را بکشد چیست؟ حضرت فرمود: باید دید قتل صید در حل بوده یا در حَرَم؟ قاتل عالم بوده یا جاهل؟ قتل عمداً بوده یا خطا؟ قاتل حُر بوده یا بنده؟ صغیر بوده یا کبیر؟ اولین تقصیر وی بوده یا تکرار شده؟ صید طیر بوده یا غیرطیر؟ از صغار صید بوده یا از کبار آن؟ قاتل مصر بوده بر عمل یا نادم از عمل؟ قتل در شب بوده یا روز؟ محرم به عمره بوده یا به حجّ؟ یحیی ازذکر این همه شقوق مبهوت مانده، ساکت شد. آنگاه حضرتش شرح تمام شقوق را فرمود. سپس حضرت از یحیی سؤال کرد که خبر بده از حال مردی که اول صبح نظر به زنی کند حراماً، و وسط روز حلالاً، و وقت زوال حراماً، و عصر حلالاً، و مغرب حراماً و وقت عضاء حلالاً، نصف شب حراماً، آخر شب حلالاً؟ یحیی از جواب عاجز مانده، چون استدعای جواب از خود آن حضرت کرد، حضرت فرمود: آن زن اول صبح کنیز غیر بوده لذا نظر اول مرد حرام بوده، وسط روز کنیز را خرید نظرش حلال شد، وقت زوال وی را آزاد کرد نظرش حرام شده، عصر تزویجش کرد حلال شد، مغرب با وی ظهار کرد حرام شد، مغرب با وی ظهار کرد حرام شد، سپس کفاره ظهار داد حلال شد، نصف شب طلاقش داد حرام شد، آخر شب رجوع نمود حلال شد. مأمون پس از اطلاع از وفور علم ان حضرت با شعف دختر خود امّ الفضل را به حباله ازدواج آن حضرت درآورد