Sunday, February 25, 2007

شیخ المشایخ دوم: سری سقطی

العارف الوفیّ و الزّاهد الصفی، سریّ سقطی (توضیح آنکه در بعضی از کتب رجال از سری سقطی نامی که معاصر زمان حضرت صادق (ع) بوده، مذمت و حتی به نام ملعون از وی نام برده اند، ولی باید دانست که او غیر از این شیخ سریّ بن مفلس معاصر حضرت جواد (ع) بوده است). کنیه وی ابوالحسن و نام شریفش سریّ بن مفلس السقطی. چون ابتدای امر در بغداد به سقط فروشی اشتغال داشت، «سقطی» لقب یافت و کلمه «سَریّ» به معنی شریف و صاحب جود است. جناب سری از طبقه اولی شاگرد شیخ معروف و استاد شیخ جنید است و از اقران و امثال حارث محاسبی و بشر حافی است. خرقه ارادت از دست شیخ معروف پوشیده و هم اجازه ارشاد و هدایت طالبین از وی گرفته است، سپس حضور امامان همامان حضرت امام جواد محمدتقی (ع) و حضرت امام علی النقی (ع) تشرف حاصل و به تأیید اجازه ارشاد از طرف قرین الشرف آن دو امام بزرگوار مفتخر گردید. گویند ابتدای حال وی چنین بود که کودک یتیمی را بنا به دلیل و ارشاد جناب معروف جامه نو پوشانید و خوش دل کرد. معروف فرمود: خدا دنیا را بر دل تو سرد گرداند و از کار دنیا راحت بخشد. از آن ساعت دنیا بر دلش سرد شد و در کار آخرت آمد.

جنابش در جود و بخشش بی همتا و در خضوع و خشوع یکتا بود. نود و هشت سال عمر یافت و در هفتاد سال از آن جز در مرض موت پهلو بر زمین ننهاد، که گفت: شبی پس از نماز پای به طرف محراب دراز کردم ندایی شنیدم که گفت: یا سریّ در محضر ملوک پا دراز می کنی؟ پای خود جمع کردم و دیگر دراز نکردم. شیخ جنید فرماید که در مرض سریّ، قاروره اش را پیش طبیب بردم برای تشخیص مرض. طبیب مدتی در قاروره نگریست، آنگاه گفت: صاحب این قاروره عاشقی سخت دل سوخته است. سال رحلت آن جناب را به اختلاف ذکر کرده اند: رمضان دویست و پنجاه و یک، هم دویست و پنجاه و سه؛ و هم دویست و پنجاه و هفت گفته اند. اگر سال رحلتش را دویست و پنجاه و سه که حدّ وسط اقوال است بدانیم و چون وفات جناب معروف در سال دویست و چهار بوده است مدت تمکین وی بر مسند ارشاد چهل و نه سال می شود.

معاصرین آن جناب از معصومین: 1- امام و پیشوا و مولای وی حضرت امام محمد تقی (ع) و سپس حضرت امام علی النقی (ع).
از مشایخ عظام و عرفا: 1- شیخ خیر نسّاج؛ 2- شیخ ابوجعفر سماک؛ 3- شیخ بشر حافی؛ 4- شیخ سمنون محبت؛ 5- شیخ ابومحمد مرتعش که هر پنج نفر از طرف آن جناب اجازه ارشاد و هدایت خلق داشتند.

از خلفاء: 1- معتصم عباسی؛ 2- المتوکل علی الله عباسی؛ 3- المستعین بالله عباسی.

از سلاطین و امراء: یعقوب لیث صفاری، افشین سردار معروف، ابودلف امیرقاسم.

از علماء: احمد بن حنبل، احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی.

از اکابر علماء شیعه: ابوعبدالله محمدبن زیاد کوفی معروف به ابن اعرابی نحوی.

شطری از فرمایشات آن جناب که تیمناً ذکر می شود:

التَّصوفُ اسمٌ لِثَلاثَهِ مَعانٍ و هوالذّی لایَطْفی نورُ مَعْرفَتِه نورَ رُوعِه ولا یَتَکلمُ فی علمٍ یَنْقَضْهُ علیه ظاهرُ الکتابِ ولا تَحْمِلْهُ الکرامات عَلَی هَتکِ مَحارِم الله (تصوف اسمی است برای سه معنی و صوفی کسی است که این سه معنی در او باشد: اول آنکه خاموش نکند نور معرفت او نور ترس و خشیت او را، دوم آنکه از راه باطن سخنی نگوید و بر زبان نراند که ظاهر کتاب خدا برخلاف آن باشد، سوم آنکه به واسطه کرامت پرده شریعت را پاره نکند). و فرمود: جمله دنیا زیادی است جز پنج چیز: نانی که سدّ جوع کند و آبی که تشنگی برد و جامه ای که عورت پوشد و خانه ای که مسکن و علمی که بر آن کار کند. و فرمود: هر معصیت که سبب آن شهوت بود امید آمرزش تواند داشت و هر معصیت که سبب کبر بود نتوان امید آمرزش آن داشت، زیرا که معصیت آدم از شهوت بود و ذلّت ابلیس از کبر و فرمود: قوی ترین قوت آن است که بر نفس خود غالب آئی. و فرمود هر که مطیع مافوق باشد مادون او مطیع او گردد. و فرمود که پنج چیز است که در دل قرار نگیرد اگر در آن دل چیز دیگر باشد: اول خوف از خدا، دوم رجای به خدا، سوم دوستی خدا، چهارم حیای از خدا، پنجم انس به خدا. فرمود: فردا امتّان را به نام انبیاء خوانند اما دوستان را به نام خدا. و فرمود: عارف آن است که خوردن او خوردن بیچارگان و خفتن مارگزیدگان و عیش غرق شدگان باشد. و فرمود: زبان تو ترجمان دل تو است و روی تو آئینه دل تو. و فرمود که معرفت از بالا همچون مرغی پروازکنان فرود آید و چون دلی ببیند که در او شرم و حیا بود در آن فرود آید. و هم فرمود: و فرمود سی سال است استغفار یک شکر میکنم که روزی آتش در بازار بغداد افتاد، یکی گفت دکان تو نسوخته، گفتم الحمدالله، از آن شکر که خود را بهتر از برادران مسلمان خواستم پوزش خواهم.

به یک کرامت آن جناب که در تذکره ذکر شده اکتفا می شود: روزی شیخ مجلس داشت هنگام وعظ احمد بن ابی کاتب که یکی از امراء و ندمای خلیفه بود با تجمّل و خدم از آنجا بگذشت، در دلش افتاد که به مجلس رود درآمد و بنشست. سریّ می فرمود: در هیجده هزار عالم از آدمی ضعیفتر نیست و هیچ یک از مخلوق چنان در خدای عاصی نشود که آدمی. اگر آدمی نیکو شود چنان شود که فرشته بر او رشک برد و اگر بد شود چنان شود که دیو را از وی ننگ آید، و عجب از آدمی به این ضعیفی که عاصی شود بر خدای به آن بزرگی. این تیر که از کمان نطق سریّ بجَست بر دل احمد نشست، چندان بگریست که نزدیک بود بیهوش شود، پس برخاست و گریان به منزل رفت. آنشب نه چیز خورد و نه سخن گفت. روز دیگر اندوهگین و زرد روی پیاده به مجلس آمد، از مجلس به منزل رفت. سوم روز باز تنها به مجلس آمد چون مجلس تمام شد، پیش شیخ نشست و گفت: ای استاد دنیا را بر دل من سرد کردی مرا راهنمائی کن. سریّ فرمود: راه شریعت خواهی یا راه طریقت، راه عام یا راه خاص؟ گفت: هر دو را بیان کن. فرمود: راه عام واضح است نماز و روزه و زکات و حجّ، و راه خاص آنست که همه دنیا را پشت زنی و به هیچ چیز از آرایش وی مشغول نشوی و اگر بدهند قبول نکنی. احمد بیرون آمد و روی به صحرا نهاد. چون روزی چند گذشت پیرزنی موکنان و مویه کنان به نزد سریّ آمد و گفت: ای امام مسلمانان فرزندی داشتم جوان تازه روی، روزی خندان و خرامان به مجلس تو آمد و گریان و گدازان بازگشت، اکنون چند روز است پیدا نیست دلم در فراق او بسوخت بر من رحمی نما و تدبیر این کار کن. سریّ را رحم آمد و گفت: دل تنگ مباش که جز خوبی چیزی نباشد، چون بیاید من تو را خبر دهم، وی را ترک دنیا کرده و تائب حقیقی شده. چون مدتی گذشت احمد شبی از بیابان به خدمت شیخ آمد، شیخ خادم را فرمود تا پیرزن را خبر کرد. احمد به شیخ عرض می کرد: ای استاد چنانچه مرا از ظلمت برهانیدی و به راحت دو جهانی رسانیدی، خدا به تو راحت دو جهان ارزانی دارد. در این سخن بود که مادر و عیال و پسرک خردسالش در رسیدند. مادرش وی را زار و نزار دید، خود را در کنارش افکند و عیال و فرزندش از طرف دیگر خروش برآوردند و ناله می کردند. شیخ را نیز حالت آنان به گریه انداخت، هر چند کوشیدند که وی را به خانه برند البته مفید نیفتاد. احمد عرض کرد: ای شیخ بزرگوار چرا اینان را خبر کردی که حال مرا تباه کنند. فرمود: مادرت بسیار بی قراری کرد به او قول دادم از آمدنت آگاهش سازم. چون احمد خواست برگردد عیالش گفت مرا در زندگی بیوه کردی و فرزندت را یتیم، اگر فرزندتاز من پدر خواهد چه کنم؟ پس فرزندت را با خود ببر. گفت: او را با خود می برم، و دست و جامه نو از تن فرزند بیرون کرد و پاره ای گلیم بر وی پوشید و زنبیل به دست او داد و گفت روان شو با من. مادر طاقت نیاورد و فرزند را در ربود. احمد گفت: تو را نیز وکیل کردم اگر خواهی خود را مطلّقه کن، و روی به صحرا گذاشت. سالی چند برآمد، شبی هنگام نماز خفتن یکی به خانقاه آمد که مرا احمد فرستاده گوید کار من به اتمام رسید مرا دریاب که روانه ام. شیخ به رفت و احمد را دید که در گورخانه بر خاک خفته و جان بر لب آمده، زبان می جنبانید. شیخ گوش داد، شنید که می گفت: لِمِثْلِ هذا فَلْیَعْمَلِ العامِلونَ (مانند این باید عمل کنندگان، رفتار کنند،سوره صافات، آیه 61)، و نفسش منقطع شد. سریّ گریان روی به شهر آمد تا وسیله تجهیز او را فراهم کند. خلقی را دید که از شهر بیرون می روند، گفت کجا می روید؟ گفتند: دوش از آسمان صدائی شنیدیم که هر که خواهد بر ولیّ خدا نماز گزارد به گورستان شونیزیه برود. پس مردم و شیخ بر وی نماز گزارده و به خاکش سپردند

Friday, February 23, 2007

شیخ المشایخ اول: شیخ معروف کرخی

رهنمای طریقت علوی، دربان دربار رضوی، جناب معروف کرخی قدس الله سرّه. کنیه آن جناب ابومحفوظ و نام معروفش همان معروف است. موطن پدری و مولدش کرخ یکی از محلات مشهور بغداد است. پدر وی بنابر اختلاف اقوال فیروز یا فیروزان یا علی (ظاهراً فیروز یا فیروزان نام قبل از اسلام وی بوده و نام علی را بعد از اسلام برای خود اختیار کرده است) نام داشته است. پدر و مادر وی نصرانی بوده اند، از این رو در طفولیت وی را به معلمی ترسا سپردند. معلم طبق رویه خود وی را به تثلیث خواند و به نام اب و ابن و روح القدس به وی تسبیح آموخت. وی بر معلم انکار آورد که نی خدا واحد است. معلم سخت کتکش زد. او از مکتب گریخت ولی به خانه نرفت و مدتها آواره و ناپیدا بود. والدینش از فقدانش متأسف و آرزو می کردند معروف برگردد، بر هر دینی می خواهد باشد، حتی می گفتند اگر برگردد، بر هر دینی باشد ما هم با وی موافقت می کنیم. آن جناب پس از آنکه بردست مبارک حضرت علی بن موسی الرضا (ع) به اسلام مشرف و تلقین توبه یافت، به خانه پدر برگشت و درب خانه بزد. پدرش پس از ملاقات و استشار از مراجعت وی، گفت: بر چه دینی هستی؟ گفت: بر دین اسلام. پدر و مادرش نیز به اسلام گرویدند.

حضرتش در ابتدا مدتی با شیخ داود طائی مصاحبت داشت و مشغول ریاضت بود تا به افتخار دربانی خانه حضرت رضا (ع) مفتخر آمد و تا آخر عمر قرین این افتخار بود و عاقبت هم سر بر آستانه مبارک جان داد. به این قسم که در سنه دویست هجری عدّه ای از شیعیان خراسان به قصد زیارت و تشرف حضور حضرت رضا (ع) بر در خانه آن حضرت جمع بودند و پس از اخذ اجازه شرفیابی از کثرت شوق و ولع به حالت هجوم وارد منزل شدند. جناب شیخ معروف که در آن زمان پیرمرد و ضعیف و بر باب خانه ایستاده بود بر اثر فشار و ازدحام جمعیت دچار شکستگی استخوان پهلو گردیده و از آن صدمه به زودی رحلت فرمود. مدفن آن حضرت بغداد است


تولد آن جناب ضبط تواریخ نیست ولی رحلت حضرتش سنه دویست یا دویست و چهار هجری ضبط شده است. از مدت حیات نیز ذکری در جائی نشده است. امام و پیشوا و مولای وی حضرت علی بن موسی الرضا (ع) است

معاصرین آن جناب از عرفا: شیخ داود طائی، شیخ بلخی شقیق، بشر حافی، ابوتراب نخشبی، ذوالنون مصری، ابوهاشم صوفی، حاتم اصم که با اغلب مصاحبه و یا امکان مصاحبه داشته است

از خلفاء و امراء: عبدالله مأمون خلیفه عباسی، فضل بن سهل وزیر ایرانی مأمون، طاهر بن الحسین مشهور به ذوالیمینین


از علماء و فقها: یحیی بن اکثم کوفی، مالک بن انس، واصل بن عطاء بن کسائی نحوی معروف


مأذونین ارشاد که از طرف وی به اجازه دستگیری مفتخر شده اند: 1- خلیفة الخلفاء و جانشین وی جناب شیخ سری سقطی؛ 2- ابراهیم بن عیسی؛ 3- محمد بن سوار؛4- ابواسحق صیاد


علو مرتبه وی به حدی بود که از وی چهارده سلسله طریقت منشعب شده که به سلاسل معروفیه مشهورند: 1- مولویه؛ 2- سهروردیه؛ 3- نوربخشیّه؛ 4- معنویه؛ 5- نعمت اللّهیّه؛ 6-ذهبیّه کبرویه؛ 7- ذهبیّه اغتشاشیّه؛ 8- بکتاشیّه؛ 9- رفاعیّه؛ 10- نقشبندیه؛ 11- جمالیّه؛ 12- قونویّه، 13- قادریّه؛ 14- پیرحاجات


جانشین و خلیفه وی شیخ سریّ سقطی است.

اینک که به آخر ترجمه آن جناب رسیدیم تیمناً شطری از فرمایشات آن حضرت گفته می شود: در تذکره گوید که شیخ معروف فرمود که صوفی اینجا (شاید منظور از کلمه «اینجا» عالم ملک باشد که صوفی نباید عرض حاجت کند، بلکه باید دهانش از تقاضا بسته باشد که:


می شناسم من گروهی ز اولیا--که دهانشان بسته باشد از دعا


صوفی فقط باید منتظر عنایت باشد. یا مقصود از «اینجا» حضور مرشد، مخصوصاً در حلقه ذکر باشد که صوفی باید به کلی خواست خود را حواله و موکول به خواست مرشد بدارد که او هر چه مصلحت بداند بخواهد.) مهمان است و تقاضای مهمان بر میزبان جفاست. مهمان باید که باادب باشد، منتظر باشد، نه متقاضی. یکی از شیخ نصیحتی خواست فرمود: اِحْذَرْ اَنْ لا یَراکَ اللّه الاّ فی زِیّ المَساکینَ. (حذر کن از اینکه ترا خداوند جز در هیئت مساکین ببند.) سُئِلَ معروفٌ عن المَحَبّهُ. قال: المحبَهُ لَیسَت مِن تَعلُّمِ الحَقّ اِنّما هو مِنْ مواهب الحَقّ و فَضْلِهِ. (از معروف از محبت سؤال شد. فرمود: محبت از آموزش حق بر بندگان نیست بلکه از عطایای حق و تفضلات اوست.) و فرمود: جوانمردی در سه چیز است: 1- وفای بی خلاف؛ 2- ستایش بی وجود؛ 3- عطای بی سؤال. و فرمود: علامت اولیاء خدا آن است که فکر ایشان در خدای و قرار ایشان با خدای و شغل ایشان در راه خدا بود. و فرمود: طلب بهشت بی عمل گناه است، و انتظار شفاعت بی نگاهداشت سنت نوعی غرور، و امید به رحمت در نافرمانی جهل و حماقت است. و گفت: تصوّف گرفتن حقایق و گفتن دقایق و نومیدی از آنچه در دست خلایق است. و فرمود: زبان از مدح نگاه دارید چنانکه ازذمّ. از وی سؤال کردند که به چه چیز دست یابیم بر طاعت. فرمود: بدانکه حبّ دنیا از دل بیرون کنید که اگر آهنگ چیزی در دل شما پدید آید هر سجده ای که کنید آن چیز را کنید


و نیز شمه ای از کرامات آن حضرت آورده می شود: در تذکره آورده است که روزی آن جناب با جمعی از صحابه در راهی می رفت، به عدّه ای از جوانان رسیدند که به لهو و لعب و فسق مشغول بودند. چون اصحاب و شیخ گذشته به لب دجله رسیدند، اصحاب عرض کردند: یا شیخ دعا کن که خدای این فسّاق راغرقه کند تا شومی منقطع شود. فرمود: دستها به دعا بردارید. سپس رو به آسمان کرده، عرض کرد: الّهی چنانکه در دنیا عیش آنان خوش کردی در آن جهان هم عیش خوش روزیشان کن. اصحاب متعجب شدند که ما سرّ این دعا ندانستیم. فرمود: تأمل کنید تا سرّآن دریابید. هم در آن وقت جوانان رباب بشکستند و شراب بریختند و با گریه به محضر شیخ آمده، بر پایش افتاده و توبه نمودند. شیخ فرمود که دیدید مراد همه بدون غرق حاصل شد


شیخ سرّی گفت: روز عیدی شیخ معروف را دیدم که هسته خرما بر می چیند. گفتم شیخا اینها را چه می کنی؟ فرمود: کودکی یتیم دیدم که گریه می کرد که یتیمم و چون سایر کودکان جامه نو ندارم. هسته خرما بر می چینم که بفروشم و برایش جوز بخرم که بازی کرده دلش خوش شود، گفتم اجازه ده من این مهم انجام دهم. اجازه داد، من کودک را به خانه بردم و جامه نو پوشاندم و شاد کردم در حال نوری در دل من پیدا شد، و حالم بگردید و بسا سرّ که بر من هویدا گردید

Thursday, February 15, 2007

حضرت صاحب الامر علیه السلام

اِمامُ الاِنسِ و الجّانِ و خلیفةالرَّحمان و شَریکُ القُرآن، حضرت حجة بن الحسن علیه اسلام (عج). نام مبارکش «م ح م د» کنیت حضرتش ابوالقاسم، القاب شریفش مهدی، منتظر، حجّة خلف، قائم. تولد همایونش نیمه شعبان دویست و پنجاه و پنج، مادر والاگهرش امّ ولدی که نام اصیلش ملیکه و به نرجس خاتون مشهور و معروف است طبق بعضی اخبار وی فرزندزاده قیصر روم بوده است.


ذات مقدس حضرتش از ابتدای تولد مانند حضرت موسی (ع) به علت بیم از کید اعداء و حفظ از گزند اشقیا از انظار عمومی مخفی و مستور بوده است و جز خاصان خاندان کسی به زیارت جمال مبارکش نائل نمی آمد، حتی مردم را از وجود آن حضرت اطلاعی نبوده و طبق روایات فقط موقع نماز بر جنازه مطهّر پدر بزرگوارش به مرا و منظر عمومی آمده و پس از نماز بلافاصله در پرده خفا مستور گردید. از عمه محترمه اش حکیمه خاتون روایت شده که روز آنشب که وی متولد شد در منزل حضرت عسکری بودم، وقتی خواستم به منزلم بروم آن حضرت فرمود: امشب در منزل من بمان که فرزندی متولد خواهد شد که جانشین من و حجت خدا بر ماسوی خواهد بود من با شعف زیاد در منزل آن حضرت بماندم و حضرتش تا آخر روز میان کنیزان خویش نشسته بود. عرض کردم: این مولود مسعود از کدام یک از اینان متولد خواهد شد؟ فرمود: از نرجس. من تعجب کردم زیرا آثاری از وقوع چنین امری در وی ندیدم. تا شب شد و من بر حسب فرموده با نرجس خاتون در اطاق جداگانه خوابیدم و به مناسبت نگرانی از حال نرجس زودتر از شبهای دیگر به تهجّد برخاستم و تا وقتی که هوا روشن می شد مشغول نماز بودم و اثری از فرمایش امام ظاهر نشد. نزدیک بود که شکّی در دلم پدید آید که ناگاه صدای عسکری را شنیدم که می فرماید: شک مکن که وقت نزدیک است. آنگاه در نرجس اضطرابی پدیدار گردید من وی را در بغل گرفتم باز صدای حضرت حسن بلند شد که فرمود: سوره انّا انزلنا را بخوان. وقتی شروع به قرائت کردم گویا آن طفل در شکم مادر با من در قرائت موافقت می کرد. چون فارغ از قرائت شدم آن طفل بر من سلام کرد. من قدری مضطرب شدم. باز امام از حجره دیگر صدا زد که بیم مکن و از قدرت الهی درباره اطفال ما متعجب مباش. ناگهان پرده نوری بین من و نرجس حایل شد و وی لمحه ای از نظرم محو شد. پس از لحظه ای چون نظر کردم نرجس را دیدم که نوری مشعشع از چهره اش ساطع است وآن کودک مقدّس متولّد شده و رو به قبله به حال سجود است. پس فاصله ای نشد که حضرت عسکری (ع) فرمود: فرزند مرا پیش من بیاور. آن طفل را برده به حضرتش دادم. آن حضرت به وی فرمود: ای فرزند بخوان. قدرت الهی ناگاه استعاذه نموده، پس گفت: بسم الّله الرّحمن الرّحیم و نُریدُ أنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فی الاَرضِ و نَجْعَلَهُمْ اَئمَّهً و نَجْعَلهُم الوارثین. (و ما می خواهیم منّت نهیم بر مستضعفان روی زمین و آنان را پیشوایان سازیم و وارثان گردانیم .سوره قصص، آیه5). آنگاه مرغان سفید چندی دیدم که در اطراف حضرت عسکری (ع) جمع شدند آن حضرت به یکی از مرغان فرمود که این فرزند مرا برگیر و نیکو محافظت کن و چهل روز یک مرتبه وی را نزد ما بیاور. آن مرغ طفل را گرفته و با سایر مرغان به هوا پرواز کردند. من عرض کردم: این مرغ چه بود که فرزند خود را به وی سپردی؟ فرمود: او روح القدس است. آنگاه حکیمه خاتون می گوید: من تا وقتی حضرت عسکری حیات داشت، هر چهل روز یک مرتبه برای زیارت امام زمان به منزل آن حضرت می رفتم. تا اینکه آن دفعه که چند روز قبل از شهادت وی به منزل آن حضرت رفتم، حضرت امام زمان را چنان رشد کرده و بزرگ شده دیدم که نشناختم. حضرت عسکری فرمود: این همان فرزند نرجس و خلیفه بعد از من و بقیهُ اللّه عَلَی الاَرض است، پس از من بایستی اطاعت وی کنید. خلاصه حضرت ولی عصر (عج) پس از شهادت پدر بزرگوارش فقط موقعی که جعفر کذّاب خواست بر جنازه حضرت عسکری (ع) نماز بخوانداز پرده استتار ظاهر شده و جلوی صفوف مقابل جنازه مطهر پدرش آمده، با دست مبارک جعفر را عقب زده فرمود: عقب برو ای عمّ، که من به نماز خواندن بر پدرم اولی هستم. و پس از ختم نماز داخل حجره شده از انظار ناپدید گردید. جعفر برای سعایت نزد معتمد خلیفه رفته، قضیه را به وی گفت. معتمد فرستاد تا تمام خانه و حجره ها را جستجو کردند و اثری از حضرتش ندیدند. آنگاه برای احتیاط زنان جاسوسه فرستاد که کنیزان حضرت عسکری را بازجوئی و معاینه کردند که اگر آثار حملی درکنیزی ببینند حبسش کنند تا وضع حمل کند و فرزندش را بکشند.


خلاصه آن جناب هنگام شهادت حضرت عسکری به روایتی پنج ساله و به روایتی دو ساله بوده است که در پس پرده غیبت صغری از انظار مخفی گردید و تا زمان غیبت کبری فقط چهار نفر و کلا و نواب آن حضرت طبق توقیعات صادره از ناحیه مقدسه یکی بعد از دیگری واسطه بین شیعیان و آن حضرت بوده و عرایض و حوائج آنان را به حضورش عرض می کردند و جواب می گرفتند. چهار نفر وکلا به ترتیب: اول: عثمان بن سعید العمروی که در حیات حضرت عسکری (ع) وکالت آن حضرت را داشت و طبق دستور وی وکالت ناحیه مقدسه حضرت حجّت نیز بر وی مقرر شد. دوم: پس از فوت عثمان بن سعید پسرش ابوجعفر محمدبن عثمان از طرف امام به جای پدرش منصوب شد و این دو بزرگوار تا حدود پنجاه سال به وکالت ناحیه مفتخر بودند تا اینکه محمد بن عثمان در جمادی الاولی سال سیصد و پنج مریض شد. در آن حین تعلیقه ای از ناحیه مقدسه به وی صادر شد که ابوالقاسم بن روح را به جای خویش منصوب بدار. پس ابوالقاسم بن روح تا سال سیصد و بیست و سه عهده دار منصب بر افتخار وکالت دربار حضرت ولی عصری (عج) بود و در آن سال که وی را نیز موقع رحلت رسید، به اشاره از ناحیه مقدسه ابوالحسن علی بن محمد العمری را به جای خویش تعیین نمود و آن بزرگوار واسطه بین شیعیان و حضرت حجه بود تا سال سیصد و بیست و نه که وی مریض شد و شیعیان گردش جمع شدند و از وصی او و وکیل ناحیه بعد از فوتش سؤال نمودند. آن بزرگوار توقیع مبارکی از حضرت حجت به آنها ارائه داد که مرقوم فرموده بود: “اما ابوالحسن خود را مهیا کن در فاصله شش روز عازم دیار آخرت می شوی و برای بعد از خود کسی را به جانشینی تعیین مکن که غیبت تام کبری واقع می شود و ظهوری نخواهد بود مگر بعد از امر الهی برای ظهور کلی، و از این به بعد تا هنگام ظهور کلی هر کس ادعای رؤیت من کند کذاب و دروغ گو خواهد بود.” حضار پس از زیارت تعلیقه مبارکه متفرق شده، روز ششم به بالین وی آمده در حال احتضارش دیدند و روح شریفش در نیمه شعبان سیصد و بیست و نه به شاخسار جنان پرواز نمود. جنابش آخرین وکلای اربعه ناحیه مقدسه بود در غیبت صغری، و ابتدای غیبت صغری ازتولد حضرت تا سال سیصد و بیست و نه، و مدت آن هفتاد و چهار سال بوده و این غیبت در زمان خلافت الراضی بالله عباسی بوده است.


عده ای از معاریف صحابه حضرت امام حسن عسکری (ع) که درک زمان حضرت حجة (عج) را نیز نموده اند: 1- محمد ابی ابراهیم ابی مهریار الاهوازی که در رجال مامقانی می گوید ابی طاووس وی را از وکلاء حضرت عسکری شمرده است؛ 2- محمدبن اسحق القمی که در رجال مذکور درباره وی می گوید: عَن الصَّدوق عَنْ مُحَمد بن جَعفربن عون الاسدی انّ مِن وُکلاء الصّاحب ارواحُنا فِداه الذّین رَأوه و وقَفَوا عَلَی مُعْجزاتِه مِنْ اهل قُم مُحمَد بن اسحق؛ 3- ابالقاسم جنیدبن محمد القواریری که در رجال مامقانی درباره وی گفته است: الجنیدُ قاتل فارِس بن حاتم القزوینی الذّی یُستفادُ مِن الاَخبار المَذْکورَه فی تَرْجُمه فارس بن حاتم اَنّه مِن اصحاب العسکری و انّه قَتَلَ فارساً بِاَمْرِه و فیه دِلالَه علی جَلالَته (جنید قاتل فارس بن حاتم قزوینی است و این جنید همان کسی است که به طوری که از اخبار وارده در شرح حال فارس بن حاتم برمی آید وی از اصحاب حضرت عسکری (ع) بوده و به امر آن حضرت، فارس را به قتل رساند و این عمل او دلیل روشن بر بزرگواری و عظمت تمام اوست.)؛ 4- محمدبن صالح بن محمد الهمدانی؛ 5- محمدبن ابراهیم ابی محمد الهمدانی؛ 6- قاسم بن علاء آذربایجانی؛ 7- محمدبن شاذان النیشابوری؛ 8- حاجزبن یزید.


خلفای معاصر آن حضرت تا زمان غیبت صغری: 1- المعتمد بالله عباسی؛ 2- المکتفی بالله؛ 3- المعتضد بالله؛ 4- القاهر بالله؛ 5- الرضی بالله که در زمان وی غیبت کبری واقع شد

حضرت امام حسن عسکری علیه السلام

اَلْبَحرُ الزّاخِر و النُّورِ الزّاهِر، عَنقاء قافِ القِدَم و الصّاعِدِ مِرقاه الهِمَم، المُؤتَمن العَسکری، الامام حَسَن بن علی. نام مبارکش حسن و کنیه وی ابومحمد القاب شریفش عسکری و زکی و هادی و سراج و از همه مشهورتر همان عسکری است. فرزند ارجمند امام علی النقی (ع) و مادر والاگهرش مسماه به حدیثه یا «حریثه» بعضی هم «سلیل» نوشته اند. بنابر اصح اخبار تولد ذات همایونش در دوشنبه هفت ربیع الاخر سال دویست و سی و دو در مدینه طیبه روی داد. انگاه که پدر بزرگوارش به امر متوکل عباسی از مدینه به عراق عزیمت فرمود، در خدمت پدر بزرگوارش به عراق رفت و در خدمت پدر بود تا رجب سال دویست و پنجاه و چهار که پدر عالیمقدارش به امر المعتزبالله عباسی مسموماً شهید شد و امامت ماسوی بعد از پدر به وی تعلق گرفت.


شیعیان به واسطه شدّت تقیه مراوده و مخالطت علنی با حضرتش نداشتند و جز چند نفر از خلص شیعیان بقیه همه وقت به زیارت وی نایل نمی شدند مگر هنگامی که حضرتش طبق معمول برای رفتن به دربار خلیفه سوار می شد که در اثناء طی طریق زیارتش می کردند. حضرتش در کمال تقیه روز می گذراند تا اینکه در سال دویست و پنجاه و پنج غلامان ترک بر معتز شوریده و وی را مجبور کردند که خود خلافت خلع نموده، آنگاه حبسش نموده سپس ابواسحق محمدبن واثق عباسی ملقب به المهتدی را از بغداد به سامره آوردند که با وی بیعت کنند. گفت: تا معتز را نبینم قبول خلافت نکنم. معتز را با حالی زار و لباس ژنده به حضورش آوردند که وی حضوراً خلافت را به مهتدی واگذار کرد و مجدداً وی را به زندان بردند و در زندان ماند تا از گرسنگی وفات یافت. چون مردم با مهتدی بیعت کردند، وی تظاهر به عدالتخواهی و دادگستری نموده خود به شکایات و تظلم مردم رسیدگی می کرد، و صالح بن وصیف ترک را که ساعی رسیدن او به خلافت شده بود وزیر و امیر دربار خلافت نمود. وی به امر مهتدی حضرت عسکری (ع) را مدتی محبوس نمود و در حبس با ان حضرت به خشونت و شدت رفتار می نمود تا آنکه امیر دیگری از اتراک به نام موسی بن یوغا که در ولایت ری بود و به دفع فتنه حسن بن زیدالعلوی که این وقت در طبرستان خروج کرده بود اشتغال داشت و شنید که اتراک به تقویت صالح بن وصیف معتز را کشته اند، رو به سامره در حرکت آمد. وقتی خبر عزیمت موسی به مهتدی رسید، به او نوشت که به ری مراجعت کند، ولی موسی نپذیرفته همچنان به طرف سامره روان شد. صالح به محض نزدیک شدن، مخفی گردید. موسی به سامره وارد و از مهتدی امام خواسته و بر دوستی و موالات عهد و پیمان گرفت. سپس چون از صالح و مخالفت او اندیشناک بود جاسوسان بگماشت تا صالح را پیدا کرده سرش را از تن جدا کردند و حضرت عسکری از زندان نجات یافت. تا سال دویست و پنجاه و شش رسید و امراء ترک باز سر به غوغا بلند کردند و پس از جنگ با مهتدی بر وی پیروز آمده، وی را خلع کرده سپس بکشتند.


مهتدی سی و نه سال عمر و یازده ماه خلافت داشت و در زمان وی صاحب الزّنج ظهور کرده بر بلاد بصره استیلا یافت. پس از قتل مهتدی، احمدبن المتوکل به نام المعتمد علی الله بر اریکه خلافت نشست. چون معتمد به خلافت رسید توانست نسبتاً اضطراب امور ملکی را که منشاء آن امراء اتراک بودند، تخفیف دهد امّا نسبت به حضرت عسکری بدرفتاری پیش گرفت. گاهی حضرتش را حبس می نمود و موقعی که آن حضرت را آزاد می نمود امر می کرد که وقت سواری خودش، آن حضرت چون سایر افراد سپاه در موکبش حاضر باشد. خلاصه عتمد برادر خود موثق را به دفع صاحب الزّنج فرستاد که پس از مدتی مقاتله وی را گرفتار و مقتول نمود و قضیه زنجیان خاتمه یافت. در همین اوان یعقوب بن لیث صفار بر بلاد عجم استیلا یافته و روی به بغداد نهاد، تا اینکه سال دویست و شصت رسید و دراین سال به دستور معتمد حضرت عسکری (ع) را مسموم نمودند. ولی وقتی خبر شدت مرض آن حضرت به معتمد رسید، بر اثر ندامت از جنایت خود یا برای تظاهر چند نفر از اطباء را به منزل آن حضرت فرستاد که به معالجهوی مشغول شدند. و پنج نفر هم از خاصان خود را به عنوان ابراز محبت خدمتگزاری به منزل آن حضرت فرستاد که مواظب خدمت و ملازم حضرتش باشند، شاید هم منظورش کسب اطلاع از وجود فرزندی از وی که می بایست قائم آل محمد باشد بوده. به هر حال حضرتش بنابر قول اصحّ در هشتم ربیع الاول دویست و شصت به جنان جاوید خرامید.


پس از انتشار خبر فوت آن حضرت در شهر سامره شور قیامت برپا شده، عموم خلایق با آه و شیون گرد منزل حضرتش جمع شدند. از طرفی معتمد علناً در جستجوی فرزند و جانشین وی برآمده و جمعی را فرستاد که منزل آن حضرت را بازرسی کردند و زنان قابله فرستاد که کنیزان آن حضرت را معاینه نمایند که اگر آثار حملی در کنیزی از آن حضرت مشاهده کنند به وی اطلاع دهند، که از ظهور نور الهی جلوگیری نماید!




حمله بردند اسپه جسمانیان -- جانب قلعه دژ روحانیان


تا فروبندند در بندان غیب -- تا نیاید زانطرف مردان غیب



به هر حال چون چشم خفاش آسای عداوت آنها قادر نبود نور الهی را ببیند از کوشش خود نتیجه ای نبردند و ذات مقدس حضرت صاحب الامر (عج) از تعرض مصون ماند. مردم با ضجه و شیون بدن مطهر حضرت عسکری را غسل داده و کفن نمودند. معتمد ابوعیسی را فرستاد که صورت مبارک آن حضرت را از کفن خارج کرده و جمعی از علویان و هاشمیان و قضاه را گفت نظر کنند که جنازه حسن بن علی بن الرضاست که به اجل خود و مرگ طبیعی از دنیا رفته است. و طبق خبر ابن بابویه منقول از ابولأدیان پس از تغسیل و تکفین آن حضرت، برادرش جعفر کذاب را صدا زدند که بر جنازه وی نماز بخواند. وی به خانه آن حضرت آمد و جلوی جنازه بایستاد و خلایق و شیعیان در پشت سر او صف بستند که نماز بخوانند. ناگاه کودکی گندم گون، پیچیده موی، گشاده دندان مانند قرص قمر از حجره بیرون آمده دامن جعفر را کشیده که عقب برو ای عمو، که من به نماز بر پدرم اولی هستم. جعفر بی اختیار عقب رفته رنگش متغیر گردید. آن طفل جلو رفته بر جنازه پدر بزرگوارش نماز خوانده، سپس به حجره ای که آمده بود مراجعت کرد. از جعفر پرسیدند که این طفل که بود؟ گفت: و الله هرگز او را ندیده بودم و نمی شناسم. جعفر نزد معتمد رفته قضیه را گفت و معتمد فرستاد خانه حضرت عسکری را جستجو کردند. حضرت صاحب الامر (عج) را البته نیافتند.


اینک برای تیمّن یک روایت دیگر از ابولأدیان ذکر می شود ابولأدیان می گوید: من روزی خدمت حضرت عسکری (ع) بودم، نامه ای چند به من مرحمت کرد که به مدائن ببرم و فرمود مسافرت تو پانزده روز طول می کشد، چون از سفر برگردی صدای ناله و شیون از منزل من بلند و بدن من در مغسل خواهد بود. گفتم: یا سیّدی در صورت چنین قضیه هائله ای امام و پیشوای بعد از شما که خواهد بود؟ فرمود: هر کس جواب نامه ها را از تو مطالبه کند، حجة خدا خواهد بود. عرض کردم: واضح تر بفرمائید. فرمود که هر کس بر جنازه من نماز بخواند. عرض کردم: باز هم علامتی دیگر بفرما. فرمود: آنکس که خبر دهد که در همیان ها چیست. من دیگر سکوت کرده و رفتم به مدائن. وقتی برگرشتیم قضیه را همان قسم که فرموده بود دیدم، و جعفر کذّاب را که سابقه به حالش داشتم در درب منزل آن حضرت نشسته بود. جلو رفته تعزیت فوت حضرت عسکری را به او گفتم. وی چیزی به من نگفت. در این اثناء او را برای نماز بر جنازه مطهر حضرت عسکری به داخل خانه خواندند تا وی رفته جلوی صفوف ایستاد. طفلی چون آفتاب تابان جلو آمد، جعفر را با دست عقب زده به امامت ایستاد و بر جنازه مطهر نماز خواند. آنگاه رو به من کرده، فرمود: بیاور جواب کاغذها را. نامه ها را به وی دادم. در این بین جمعی از اهل قم وارد و چون از وفات حضرت عسکری (ع) آگاه شدند، سؤال کردند: امام بعدی کیست؟ یکی از اشاره به جعفر کذاب کرد. نزد او رفتند و پس از عرض تعزیت گفتند: با ما نامه ها و اموالی است، شما به ما بفرما که نامه ها از که و اموال چقدر است؟ وی از جای بلند شده، گفت: عجب مردم از ما علم غیب می خواهند. ناگاه خادمی از منزل بیرون آمده، گفت: مولایم می فرماید نامه ها از فلان و فلان و همیانی با شماست که در آن هزار دینار است که ده عدد آن فرسوده و صاف شده است. آنها نامه ها و اموال را تسلیم نمودند و من هر سه علامت و دلیل را دیده، امام خویش را یافتم. خلاصه سن حضرت عسکری بیست و نه سال و مدت امامت آن حضرت شش سال بوده است.


ازواج و اولاد آن حضرت: حضرتش زوجه حرّه نداشته و عده ای سرایا و جواری عهده دار خدمت آن حضرت بوده اند. اولاد آن حضرت طبق اغلب روایات منحصر به حضرت صاحب الامر (عج) بوده که از بطن طاهره نرجس خاتون تولد یافته و نام شریف آن مخدره را ملیکه و ریحانه و سوسن و صیقل هم گفته اند ولی بنا به أشهر روایات همان نرجس خاتون بوده است.


عده ای از معاریف اصحاب آن حضرت: 1- بواب جنابش عثمان بن سعید بوده؛ 2- احمدبن اسحق الشعری؛ 3- اسحق بن اسماعیل النیشابوری؛ 4- جعفربن سهیل الصقیل؛ 5- جابربن یزیدالفارسی؛ 6- حسن بن جعفر ابوطالب الفاقانی؛ 7- حمدان بن سلیمان النیشابوری؛ 8- حفص بن عمروالعمری؛ 9- حمزه بن محمد؛ 10- داودبن قاسم الجعفری؛ 11- سهل بن زیاد؛ 12- سهل بن عبدالله القمی المی.


خلفاء معاصر آن حضرت: 1- المعتز عباسی ابوعبدالله جعفربن متوکل؛ 2- المهتدی بالله ابواسحق محمدبن واثق؛ 3- المعتمد علی الله احمدبن متوکل عباسی