Monday, March 5, 2007

قطب دوم: شیخ ابوعلی رودباری

سلطان تخت ارشاد مداری، مقرب حضرت باری، شیخ ابوعلی رودباری. نام شریفش احمد و فرزند محمد بن ابوالقاسم، اصل وی از رودبار (آقای شیروانی در بستان السیاحه نوشته اند: رودبار اصفهان در کنار زنده رود و شیخ ابوعلی که یکی از مشایخ سلسله علیه است، از همین جا بوده و در آن قریه که مشهور به «ده بوعلی» است مدفون است و آن از قراء لنجانست.) از ولایات اصفهان است و نشو و نما یافته بغداد و از ابناء وزراء بوده است، در نفحات آن جناب را از طبقه رابعه ( منظور از طبقات مصطلح اهل سیر این طبقات است: 1- طبقه اصحاب حلقه؛ 2- تابعین اصحاب طبقه؛ 3- تابعین تابعین طبقه؛ 4- دیگران.) دانند. جنابش در علم ادب شاگرد تغلب و در حدیث شاگرد ابراهیم الجری و در فقه شاگرد ابوالعباس بن سریج و در طریقت مرید و سرسپرده جناب جنید بغدادی و مرشد شیخ ابوعلی کاتب بوده است. گویند روزی جناب جنید مجلس می گفت، گذر ابوعلی به مجلس جنید افتاد، این هنگام جنید با مردی می گفت: اسمع یا هذا. ابوعلی پنداشت وی را می گوید، بایستاد و گوش فرا داشت. کلام جنید در دل وی جای گرفت و اثری که باید، کرد. فی المجلس هر چه در آن بود ترک گفت و بر طریقت اقبال نمود.
جنابش با بسیاری از مشایخ وقت صحبت داشته، از جمله شیخ ابوالحسن نوری، و ابوحمزه خراسانی و ابوحجره محمد بن ابراهیم بغدادی و ابوبکر قطیفی و ابوعمر و دمشقی. وی تربیت کلی و کمال معنوی را از اتفاس قدسه جناب جنید یافت و بالاخره به سمت خلیفة الخلفائی و جانشینی آن جناب نایل آمده، پس از وی بر اریکه ارشاد متمکن گردید، مدتی در بغداد به وظیفه هدایت و ارشاد عباد مشغول و آخر عمر به مصر عزیمت فرمود و در آن سرزمین سنوات سیصد و بیست تا سیصد و بیست و سه رحلت فرمود. مدت عمر آن جناب چون تولدش ضبط تذکره ها نیست، تعیین نشده است. مدت تمکن وی بر مسند ارشاد قرب بیست و چهار سال بوده است، خلیفة الخلفاء و جانشین وی جناب شیخ ابوعلی کاتب است.

معاصرین آن جناب از مشایخ و عرفا: شیخ ابوالحسن نوری، ابوحمزه خراسانی، شیخ ابوالقاسم نصرآبادی، ابوبکر قطیفی، ابوالحسن السیوطی.

از وکلای اربعه: ابوجعفر محمدبن عثمان، ابوالقاسم حسین بن روح.

از علماء و فقها: تغلب نحوی و ابوالعباس بن سریج.

از خلفاء: المکتفی بالله، محمد بن معتضد و المقتدربالله عباسی.

از امراء: احمد بن امیراسمعیل سامانی و نصر بن احمد بن اسمعیل سامانی.

شطری از فرمایشات آن جناب:

أضْیَقُ السُّجون مُعاشَرَهُ الاَضداد (سخت ترین زندانها معاشرت با ناجنس است). و هم فرمود: فَضْلُ المَقالِ عَلَی الفِعال مشنلقَصَهٌ و فَضلُ الفعال عَلَی المَقالِ مَکْرَمهٌ (علامت اعراض خدای از بنده مشغول کردن بنده است به چیزی که نافع حالش نیست) و هم فرمود: عَلامة إعراضِ اللهِ العبد اَنْ یَشْغَلَهُ بما لایَنْفَعَه (علامت اعراض خدای از بنده، مشغول کردن بنده است به چیزی که نافع حالش نیست). و فرمود: مریدی که از پنج روز گرسنگی بنالد، او را باید به بازار فرستاد تا گدائی کند. و گفت: تصوف صفت قرب است بعد از کدورت بُعد. و گفت: خوف و رجاء چون دو بال مرغند، چون مرغ بایستد بالها بایستد و چون یکبال نقصان پذیرد دیگر بال نیز ناقص است، و چون مرد از هر دو بماند درجه شرک بود. فرمود: حقیقت خوف آن است که با حق تعالی از غیر وی نترسی. وگفت: حق تعالی دوست دارد اهل همت را که اهل همت وی را دوست دارند. و فرمود که همچنانکه حق تعالی بر انبیاء فریضه گردانید ظاهر کردن معجزات را، بر اولیاء فرضیه کرد پنهان کردن مقامات و احوال را تا که چشم اغیار بر او نیفتد و کسی او را نبیند و نداند. فرمود: چون دل خالی گردد از حب دنیا و ریاست، در وی حکمت پدید آید و از نفس خدمت پدید آید و از روح مکاشفت، و بعد از این سه، چیزی پدید آید: دیدن صنایع او و مطالعه سرایر او و معامله دقایق او. و گفت: بنده خالی نیست از چهار نفس: یا نعمتی که موجب شکر بود یا نقمتی که موجب ذکر بود یا محنتی که موجب خیر بود یا ذلتی که موجب استغفار بود. و فرمود هر چیزی را واعظی است و واعظ دل حیاست.

هنگام وفات، سر شیخ در دامن خواهرش بود. چشم را باز کرد و گفت: درهای آسمان را باز کرده اند، بهشت ها آراسته اند که بر ما جلوه می کند، فرشتگان ندا می کنند تو را به جانی رسانیم که در خاطرت نگذشته امّا دل می گوید: بِحَقِّکَ لا أنظُرُ اِلی غَیرک (قسم به حق تو که نظر به غیر تو نکنم)، عمری در انتظار بسر بردیم، برگ آن نداریم که برشوتی باز گردیم.

شمه ای از کرامات آن جناب:
فرمود: وقتی درویشی به دعا درآمد و بمُرد، وی را دفن می کردیم، چون خواستم روی وی را باز کنم و بر خاک نهم تا خدای بر غریبی او رحمت کند چشم باز کرد و گفت: مرا ذلیل می بینی پیش آنکه مرا عزیز کرده است؟ گفتم: یا سیدی پس از مرگ زنده ئی؟ گفت: آری من زنده ام و محبان خدا زنده باشند و من ترا ای رودباری یاری دهم.
نوبتی در کنار دریا بود به وسوسه طهارت می کرد بادی آمد و دست و پای ترکید و خون می آمد. وی درمانده شده گفت: الهی العافیه؟ آواز دادند که العافیه فی العلم، یعنی عافیت در علم شریعت است و ابتلای ترکیدن دست و پا بنا بر وسواسی است که در شریعت نیامده. هم وقتی به گرما به رفت در جامه خانه چشمش به مرقّعی افتاد. در فکر رفت که از درویشان که به گرمابه است چون در رفت، درویشی را دید بر سر امیر جوانی به خدمت ایستاده هیچ نگفت. چون آن جوان برخاست، درویش آب بر وی بریخت و خدمت کرد و چون غسل کرد خشک آورد. آن جوان بیرون رفت. درویش نیز برفت. شیخ همچنان به نظاره بایستاد. درویش جامه بر آن جوان افکند. گلاب افشاند. عود بسوخت. مروحه گرفت و او را باد می زد. آئینه پیش رویش بداشت. هر چه خدمت کرد، آن جوان قطعاً در وی ننگریست و برخاست که بیرون رود. درویش را صبر به اتمام رسید، گفت ای جوان چه باید کرد تا تو به من نگری؟! گفت بمیر که برهی و به تو بنگرم! درویش بیفتاد و بمرد! آن جوان برفت، ابوعلی فرمود تا درویش را به خانقاه بردند کفن و دفن کردند، پس از مدتی شیخ به حجّ رفت آن جوان را در بادیه دید مرقّع پوشیده گفت تو آن جوان نیستی که درویش را بکشتی؟ گفت : منم، ای شیخ آن خطائی بود که بر من برفت، شیخ فرمود: اینجا چون افتادی؟ گفت آن شب به خواب رفتم درویش را در خواب دیدم که گفتی بمُردم و هم بر من ننگریستی؟! از خواب درآمده توبه کردم و بر گور وی رفته موی ببریدم و مرقع پوشیدم.

Sunday, February 25, 2007

قطب اول: جنید بغدادی

اَوّلُ الاَقطابِ فی الغیبَة و سیّدُالطّائِفَة و سَبّاحُ بِحارالحَقیقَة و شیخُ الطَّریقة، شیخ جنید بغدادی. کنیه وی ابوالقاسم و نام شریفش جنید بن محمد بن جنیدالخزازی القواریری. تولدش طبق تواریخ در سال دویست و هفت ضبط شده. اصلش از نهاوند و مولدش بغداد است. به واسطه اشتغال پدرش به شیشه فروشی به «قواریری» مشهور و چون گاهی هم خزّ فروشی می کرد «خزّاز» نیز گفته اند، و هم گفته شده که خود آن جناب نیز پس از مراجعت از مکّه که در خدمت سریّ بود، به شیشه فروشی مشغول گردید. جنابش از هفت سالگی به تحصیل علوم پرداخت و فقه را نزد ابوعلی ثوری شاگرد امام شافعی خواند و کامل کرد. در بیست سالگی به فتوی دادن پرداخت. به اندک وقتی صیت فضیلتش به جائی رسید که وی را فقیه شافعی گفتند و فقهاء عصر به شاگردیش افتخار داشتند، چنانچه ابوالعباس بن سریج فقیه شافعی هرگاه سخنی در اصول یا فروع می گفت که موجب شگفتی حاضرین می شد؛ می گفت: هذا مِن بَرَکة مُجالَسَتی ابالقاسم الجُنید (این نکته دانی و فهم معانی مرا از برکت مجالست اباالقاسم جنید حاصل شده است). جنابش در علم تفسیر و اشارات و کلام و بیان دقایق قرآن مجید بی نظیر بود. چندی در جامع بغداد وعظ می گفت ولی به مناسبت شدّت تقیّه نسبت مذهب صوری خود را به سفیان ثوری می داد، تا آنکه تحت تربیت باطنی و فیض روحی جناب سریّ در طریقت به درجه کمال رسید و به دریافت اجازه ارشاد و هدایت خلق از طرف جناب سریّ و تأیید آن از حضور حضرت امام علی النقی (ع) مفتخر آمد و پس از آن حضرت، اجازه وی همچنان از طرف حضرت امام عسکری (ع) توشیح یافت و بالاخره به مقام خلیفة الخلفائی و جانشینی جناب سریّ فائض و بر اریکه ارشاد متمکّن گردید. ابتدای حال آن جناب چنان بود که از مکتب به خانه آمد و پدرش را گریان دید، سبب را پرسید. پدرش گفت: امروز زکات مال نزد خالویت سری بردم قبول نکرد و معلوم شد دست رنج من لایق دوستان خدا نیست! جنید گفت: به من ده که ببرم که بستاند. آنگاه درم ها را برداشت و به خانه سریّ آمد و در بزد. سریّ آواز داد که کیست. گفت: جنیدم، در باز کن و این فریضه زکات بستان. گفت: نستانم. جنید گفت: تو را به آن خدا که با تو این فضل و با پدرم این عدل کرده بستان. سریّ گفت: چه فضل با من و چه عدل با پدرت کرده؟ گفت: با تو این فضل که درویشی داده و با وی آن عدل که به دنیا مشغول کرده، تو اگر خواهی قبول کنی و اگر نخواهی نکنی، اما او اگر نخواهد باید زکات به مستحق رساند. سریّ را از این سخن خوش آمد، در بگشود و گفت: درآی که پس از زکات، تو را قبول کردم. پس مال از جنید بگرفت و هم او را در زیر بال عنایت و تربیت خود جای داد و او را با خود به مکّه برد و تربیتش کرد و به کمال رسانیده، پس از چندی به هدایت خلق مأمورش کرد. و بالاخره هنگام رحلت خلافت خود را به وی داد و خرقه به وی سپرد و بر سریر ارشاد متمکنش کرد.

وفات جناب جنید بنابر اختلاف اقوال در سالهای دویست و نود و هفت تا دویست و نود و نه بوده است و خلافت و جانشینی خود را به شیخ ابوعلی رودباری واگذار فرمود. مدت زندگانی آن جناب را بین نود تا نود و دو گفته اند و مدت تمکن وی بر سریر ارشاد و قطبیت بین سی و شش تا چهل و چهار سال بوده است. آرامگاه آن جناب در شونیزیّه در بغداد قرب مدفن جناب سریّ سقطی است.

معاصرین آن جناب از ائمه اطهار: حضرت امام علی النقی (ع) و حضرت امام حسن عسکری (ع) و نیز مدتی از زمان غیبت صغری را درک نموده است، و اجازه ارشاد او از طرف قرین الشَّرف حضرت صاحب (عج) تأیید گردیده.

مأذونین ارشاد از طرف آن جناب: 1- شیخ ابوعلی رودباری خلیفه الخلفا و جانشین وی؛ 2- ابوعمر و زجاجی؛ 3- حسین بن منصور حلاج؛ 4- عمرو بن عثمان مکی؛ 5- شیخ ابوبکر شبلی؛ 6- شیخ محمد رویم؛ 7- شیخ عبدالله خفیف؛ 8- شیخ ابوبکر واسطی؛ 9- ممشاد دینوری؛ 10- ابومحمد حریری.

از مشایخ طریقت و عرفان، غیر مأذونین از طرف وی: محمد بن فضل بلخی، محمد بن حامد ترمذی، محمد بن ابراهیم مصری، محمد بن علی قصّاب، محمد بن ابراهیم زجاجی، یحیی بن معاذ، ابویزید بسطامی (از عرفای بزرگوار دو نفر به نام طیفور مکنی به ابویزید بوده اند که ابویزید اکبر معاصر حضرت امام جعفر صادق (ع) و ابویزید اصغر معاصر شیخ جنید بوده است و اتفاقاً هر دو ابایزید را هم بسطامی نام داده اند.)، ذوالنّون مصری.

از وکلای اربعه ناحیه مقدسه: ابوعمر عثمان بن سعید اسدی زیات و ابوجعفر محمدبن عثمان.

از خلفاء: مأمون عباسی و واثق و متوکل و منتصر و مستعین و مهتدی و معتمد و مکتفی و مقتدر بالله عباسی. و رحلت آن جناب در زمان خلافت مقتدر عباسی بوده است.

از امراء: طاهر بن الحسین مشهور به ذوالیمینین و یعقوب لیث صفاری و عمرولیث صفاری و امیراسمعیل سامانی.

از علماء و فقها: از علماء شیعه ابوالحسن علی بن حسین بن موسی بن بابویه که مشهور به ابن بابویه است و محمد بن یعقوب الکلینی صاحب اصول کافی. و از علما تسنن: محمد بن اسماعیل بخاری صاحب صحیح بخاری و سلیمان بن اشعث معروف به ابوداوُد صاحب کتاب سنن.

از حکماء: ابونصر محمد بن طرخان فارابی مشهور به معلم ثانی.

در بزرگواری وی همین بس که در رجال مامقانی در ذکر جنید می گوید: اَلجنیدُ قاتِلُ فارِس بن اَبی حاتم القزوینی بِاَمر العسکری علیه السلام و فیه دلالهٌ علی جشلالَته (جنید قاتل فارِس بن حاتم قزوینی است که به امر حضرت امام عسکری (ع) وی را به قتل رساند، و این عمل او دلیل روشنی بر جلالت قدر و بزرگواری وی است. (توضیح آنکه فارِس دعوی خدائی برای حضرت عسکری نمود. حضرت فرمود هر که او را بکشد من وعده بهشت به او می دهم و جناب جنید به امر حضرت او را به قتل رسانید).

اکنون تیمناً شمه ای از فرمایشات آن جناب به نقل از نفحات الانس ذکر می شود از شیخ جنید سؤال کردند: این علم از کجا آوردی و می گوئی؟ فرمود: اگر از کجا بودی نرسیدی. و فرمود: موافقت با یاران بهتر از شفقت است. و فرمود: اِستغراقُ الوَجدِ فی العِلم خیرٌ مِن استغراقِ العلم فی الوجد (وجد و علم در اصطلاح عرفا به عباره اخری جذب و سلوک است، پس معنی چنین می شود که جذبه را در سلوک باختن و عود به سلوک بهتر است از سلوک را در جذبه باختن و باقی ماندن بر جذبه) و فرمود: أشرَفُ المجَالس و أعلاها الجُلوسُ مع الفکر فی میدان التوحید (شریف ترین و اعلاترین مجالس، جلوسِ با فکر است در میدان توحید. به نظر می رسد که منظور از اشرف مجالس همان حِلَق ذکر رسیده در خبر است). از وی سؤال کردند: بلا چیست. فرمود: البَلاءُ هو الغَفْلهُ من المُبْتَلی (بلاء، غفلت از پدید آورنده بلاست). سُئِلَ الجُنید مایکونُ عَطاءُ مِنْ غَیرِ عَمَل؟ قال: کلُّ العَمَلِ مِن عَطائِه یکون (از جنید سؤوال شد: چه چیز است عطای الهی بدون عمل بنده؟ فرمود: عمل هم از عطای الهی است).

گویند آن هنگام که هفت ساله بود، خالو و مرشد وی سریّ او را با خود به حجّ برده بود. در مسجد الحرام در میان چهارصد تن از مشایخ بر سر مسئله شُکر سخن می رفت. سریّ گفت: ای جنید تو نیز چیزی بگوی. وی سر پیش افکند. آنگاه گفت شُکر آن است که نعمتی که خدا داده بدان نعمت بر او عاصی نشوی و داده او را سرمایه معصیت او نسازی، همه وی را تحسین کردند. و فرمود: این راه را کسی باید که کتاب خدای بردست راست گیرد و سنّت رسول بر دست چپ و به نور این دو شمع برود که نه در بهت افتد و نه در بدعت. و گفت شیخ ما در اصول و فروع و بلا کشیدن علی بن ابی طالب (ع) و فرمود: روزگاری چنان بود که اهل آسمان و زمین بر من می گریستند و زمانی منبر همه می گریستم، اکنون چنانم که نه از ایشان خبر دارم نه از خود. و فرمود: ده سال به پاسبانی دل را نگاه داشتم و ده سال دل مرا نگاه داشت. اکنون بیست سال است که نه من از دل خبر دارم نه دل از من.


یکی از کرامات آن جناب که در اغلب تذکره ها آورده شده، تیمناً ذکر می شود: جنابش مدتی که به دکان خود آبگینه فروشی می کرد، هر روز پرده را می آویخت و چهارصد رکعت نماز می گذاشت پس از مدتی دکان بگذاشت و در دهلیز خانه سریّ منزل کرده به پاسبانی دل پرداخت، و سی سال نماز خفتن که بگذاشتی بر پای ایستادی و تا صبح الله الله گفتی و هم بر آن وضو فریضه صبح بگذاشتی. معاندین خبر او به خلیفه رسانده و در کار او غمّازی کردند. خلیفه گفت: او را بی حجتی نتوان منع کرد. گفتند: خلق در کار او به فتنه می افتند. خلیفه کنیزکی را به سه هزار دینار خریده بود و در زیبائی کسی به او نرسیدی. فرمود تا خود را به زیور بیاراست و گفت تو را به فلان موضع پیش جنید می باید رفت و نقاب از چهره دور کرده خود را بر وی عرضه می باید کردن، و گفتن که مال بسیار دارم مرا از کار عالم دل گرفته است آمده ام تا مرا بخواهی تا در صحبت تو روی به طاعت آورم که دلم به اهل دنیا قرار نمی گیرد، جز با تو. و چنان باید جهد کنی که او را به خود مایل کنی. پس خادمی با کنیزک روان کرد که حال او را مشاهده کند. کنیزک پیش جنید آمد و نقاب از چهره گرفت جنید را بی اختیار نظر بر وی افتاد چون وی را بدید سر در پیش افکند. کنیزک زبان بگشاد و آنچه تعلیمش داده بودند بازگفت و زاری کرد تا از حد بگذشت. جنید خاموش بود، آنگاه سر برآورده آهی برآورد و در کنیزک در حال بیفتاد و جان داد. خادم برفت و خلیفه را خبر کرد. آتش به جان خلیفه افتاد و پشیمان شد و گفت هر که با ایشان آن کند که نباید کند آن بیند که نباید دید. پس برخاست و پیش جنید آمد که چنین کسی را نتوان پیش خود خواند و به جنید گفت: ای شیخ دلت آمد که چنان لعبتی را بسوختی؟ جنید فرمود: ای امیرالمؤمنین تو را شفقت بر مؤمنان چنان است که می خواستی ریاضت و جان کندن چهل ساله مرا بر باد دهی، نکن تا نکنند!

شیخ المشایخ دوم: سری سقطی

العارف الوفیّ و الزّاهد الصفی، سریّ سقطی (توضیح آنکه در بعضی از کتب رجال از سری سقطی نامی که معاصر زمان حضرت صادق (ع) بوده، مذمت و حتی به نام ملعون از وی نام برده اند، ولی باید دانست که او غیر از این شیخ سریّ بن مفلس معاصر حضرت جواد (ع) بوده است). کنیه وی ابوالحسن و نام شریفش سریّ بن مفلس السقطی. چون ابتدای امر در بغداد به سقط فروشی اشتغال داشت، «سقطی» لقب یافت و کلمه «سَریّ» به معنی شریف و صاحب جود است. جناب سری از طبقه اولی شاگرد شیخ معروف و استاد شیخ جنید است و از اقران و امثال حارث محاسبی و بشر حافی است. خرقه ارادت از دست شیخ معروف پوشیده و هم اجازه ارشاد و هدایت طالبین از وی گرفته است، سپس حضور امامان همامان حضرت امام جواد محمدتقی (ع) و حضرت امام علی النقی (ع) تشرف حاصل و به تأیید اجازه ارشاد از طرف قرین الشرف آن دو امام بزرگوار مفتخر گردید. گویند ابتدای حال وی چنین بود که کودک یتیمی را بنا به دلیل و ارشاد جناب معروف جامه نو پوشانید و خوش دل کرد. معروف فرمود: خدا دنیا را بر دل تو سرد گرداند و از کار دنیا راحت بخشد. از آن ساعت دنیا بر دلش سرد شد و در کار آخرت آمد.

جنابش در جود و بخشش بی همتا و در خضوع و خشوع یکتا بود. نود و هشت سال عمر یافت و در هفتاد سال از آن جز در مرض موت پهلو بر زمین ننهاد، که گفت: شبی پس از نماز پای به طرف محراب دراز کردم ندایی شنیدم که گفت: یا سریّ در محضر ملوک پا دراز می کنی؟ پای خود جمع کردم و دیگر دراز نکردم. شیخ جنید فرماید که در مرض سریّ، قاروره اش را پیش طبیب بردم برای تشخیص مرض. طبیب مدتی در قاروره نگریست، آنگاه گفت: صاحب این قاروره عاشقی سخت دل سوخته است. سال رحلت آن جناب را به اختلاف ذکر کرده اند: رمضان دویست و پنجاه و یک، هم دویست و پنجاه و سه؛ و هم دویست و پنجاه و هفت گفته اند. اگر سال رحلتش را دویست و پنجاه و سه که حدّ وسط اقوال است بدانیم و چون وفات جناب معروف در سال دویست و چهار بوده است مدت تمکین وی بر مسند ارشاد چهل و نه سال می شود.

معاصرین آن جناب از معصومین: 1- امام و پیشوا و مولای وی حضرت امام محمد تقی (ع) و سپس حضرت امام علی النقی (ع).
از مشایخ عظام و عرفا: 1- شیخ خیر نسّاج؛ 2- شیخ ابوجعفر سماک؛ 3- شیخ بشر حافی؛ 4- شیخ سمنون محبت؛ 5- شیخ ابومحمد مرتعش که هر پنج نفر از طرف آن جناب اجازه ارشاد و هدایت خلق داشتند.

از خلفاء: 1- معتصم عباسی؛ 2- المتوکل علی الله عباسی؛ 3- المستعین بالله عباسی.

از سلاطین و امراء: یعقوب لیث صفاری، افشین سردار معروف، ابودلف امیرقاسم.

از علماء: احمد بن حنبل، احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی.

از اکابر علماء شیعه: ابوعبدالله محمدبن زیاد کوفی معروف به ابن اعرابی نحوی.

شطری از فرمایشات آن جناب که تیمناً ذکر می شود:

التَّصوفُ اسمٌ لِثَلاثَهِ مَعانٍ و هوالذّی لایَطْفی نورُ مَعْرفَتِه نورَ رُوعِه ولا یَتَکلمُ فی علمٍ یَنْقَضْهُ علیه ظاهرُ الکتابِ ولا تَحْمِلْهُ الکرامات عَلَی هَتکِ مَحارِم الله (تصوف اسمی است برای سه معنی و صوفی کسی است که این سه معنی در او باشد: اول آنکه خاموش نکند نور معرفت او نور ترس و خشیت او را، دوم آنکه از راه باطن سخنی نگوید و بر زبان نراند که ظاهر کتاب خدا برخلاف آن باشد، سوم آنکه به واسطه کرامت پرده شریعت را پاره نکند). و فرمود: جمله دنیا زیادی است جز پنج چیز: نانی که سدّ جوع کند و آبی که تشنگی برد و جامه ای که عورت پوشد و خانه ای که مسکن و علمی که بر آن کار کند. و فرمود: هر معصیت که سبب آن شهوت بود امید آمرزش تواند داشت و هر معصیت که سبب کبر بود نتوان امید آمرزش آن داشت، زیرا که معصیت آدم از شهوت بود و ذلّت ابلیس از کبر و فرمود: قوی ترین قوت آن است که بر نفس خود غالب آئی. و فرمود هر که مطیع مافوق باشد مادون او مطیع او گردد. و فرمود که پنج چیز است که در دل قرار نگیرد اگر در آن دل چیز دیگر باشد: اول خوف از خدا، دوم رجای به خدا، سوم دوستی خدا، چهارم حیای از خدا، پنجم انس به خدا. فرمود: فردا امتّان را به نام انبیاء خوانند اما دوستان را به نام خدا. و فرمود: عارف آن است که خوردن او خوردن بیچارگان و خفتن مارگزیدگان و عیش غرق شدگان باشد. و فرمود: زبان تو ترجمان دل تو است و روی تو آئینه دل تو. و فرمود که معرفت از بالا همچون مرغی پروازکنان فرود آید و چون دلی ببیند که در او شرم و حیا بود در آن فرود آید. و هم فرمود: و فرمود سی سال است استغفار یک شکر میکنم که روزی آتش در بازار بغداد افتاد، یکی گفت دکان تو نسوخته، گفتم الحمدالله، از آن شکر که خود را بهتر از برادران مسلمان خواستم پوزش خواهم.

به یک کرامت آن جناب که در تذکره ذکر شده اکتفا می شود: روزی شیخ مجلس داشت هنگام وعظ احمد بن ابی کاتب که یکی از امراء و ندمای خلیفه بود با تجمّل و خدم از آنجا بگذشت، در دلش افتاد که به مجلس رود درآمد و بنشست. سریّ می فرمود: در هیجده هزار عالم از آدمی ضعیفتر نیست و هیچ یک از مخلوق چنان در خدای عاصی نشود که آدمی. اگر آدمی نیکو شود چنان شود که فرشته بر او رشک برد و اگر بد شود چنان شود که دیو را از وی ننگ آید، و عجب از آدمی به این ضعیفی که عاصی شود بر خدای به آن بزرگی. این تیر که از کمان نطق سریّ بجَست بر دل احمد نشست، چندان بگریست که نزدیک بود بیهوش شود، پس برخاست و گریان به منزل رفت. آنشب نه چیز خورد و نه سخن گفت. روز دیگر اندوهگین و زرد روی پیاده به مجلس آمد، از مجلس به منزل رفت. سوم روز باز تنها به مجلس آمد چون مجلس تمام شد، پیش شیخ نشست و گفت: ای استاد دنیا را بر دل من سرد کردی مرا راهنمائی کن. سریّ فرمود: راه شریعت خواهی یا راه طریقت، راه عام یا راه خاص؟ گفت: هر دو را بیان کن. فرمود: راه عام واضح است نماز و روزه و زکات و حجّ، و راه خاص آنست که همه دنیا را پشت زنی و به هیچ چیز از آرایش وی مشغول نشوی و اگر بدهند قبول نکنی. احمد بیرون آمد و روی به صحرا نهاد. چون روزی چند گذشت پیرزنی موکنان و مویه کنان به نزد سریّ آمد و گفت: ای امام مسلمانان فرزندی داشتم جوان تازه روی، روزی خندان و خرامان به مجلس تو آمد و گریان و گدازان بازگشت، اکنون چند روز است پیدا نیست دلم در فراق او بسوخت بر من رحمی نما و تدبیر این کار کن. سریّ را رحم آمد و گفت: دل تنگ مباش که جز خوبی چیزی نباشد، چون بیاید من تو را خبر دهم، وی را ترک دنیا کرده و تائب حقیقی شده. چون مدتی گذشت احمد شبی از بیابان به خدمت شیخ آمد، شیخ خادم را فرمود تا پیرزن را خبر کرد. احمد به شیخ عرض می کرد: ای استاد چنانچه مرا از ظلمت برهانیدی و به راحت دو جهانی رسانیدی، خدا به تو راحت دو جهان ارزانی دارد. در این سخن بود که مادر و عیال و پسرک خردسالش در رسیدند. مادرش وی را زار و نزار دید، خود را در کنارش افکند و عیال و فرزندش از طرف دیگر خروش برآوردند و ناله می کردند. شیخ را نیز حالت آنان به گریه انداخت، هر چند کوشیدند که وی را به خانه برند البته مفید نیفتاد. احمد عرض کرد: ای شیخ بزرگوار چرا اینان را خبر کردی که حال مرا تباه کنند. فرمود: مادرت بسیار بی قراری کرد به او قول دادم از آمدنت آگاهش سازم. چون احمد خواست برگردد عیالش گفت مرا در زندگی بیوه کردی و فرزندت را یتیم، اگر فرزندتاز من پدر خواهد چه کنم؟ پس فرزندت را با خود ببر. گفت: او را با خود می برم، و دست و جامه نو از تن فرزند بیرون کرد و پاره ای گلیم بر وی پوشید و زنبیل به دست او داد و گفت روان شو با من. مادر طاقت نیاورد و فرزند را در ربود. احمد گفت: تو را نیز وکیل کردم اگر خواهی خود را مطلّقه کن، و روی به صحرا گذاشت. سالی چند برآمد، شبی هنگام نماز خفتن یکی به خانقاه آمد که مرا احمد فرستاده گوید کار من به اتمام رسید مرا دریاب که روانه ام. شیخ به رفت و احمد را دید که در گورخانه بر خاک خفته و جان بر لب آمده، زبان می جنبانید. شیخ گوش داد، شنید که می گفت: لِمِثْلِ هذا فَلْیَعْمَلِ العامِلونَ (مانند این باید عمل کنندگان، رفتار کنند،سوره صافات، آیه 61)، و نفسش منقطع شد. سریّ گریان روی به شهر آمد تا وسیله تجهیز او را فراهم کند. خلقی را دید که از شهر بیرون می روند، گفت کجا می روید؟ گفتند: دوش از آسمان صدائی شنیدیم که هر که خواهد بر ولیّ خدا نماز گزارد به گورستان شونیزیه برود. پس مردم و شیخ بر وی نماز گزارده و به خاکش سپردند

Friday, February 23, 2007

شیخ المشایخ اول: شیخ معروف کرخی

رهنمای طریقت علوی، دربان دربار رضوی، جناب معروف کرخی قدس الله سرّه. کنیه آن جناب ابومحفوظ و نام معروفش همان معروف است. موطن پدری و مولدش کرخ یکی از محلات مشهور بغداد است. پدر وی بنابر اختلاف اقوال فیروز یا فیروزان یا علی (ظاهراً فیروز یا فیروزان نام قبل از اسلام وی بوده و نام علی را بعد از اسلام برای خود اختیار کرده است) نام داشته است. پدر و مادر وی نصرانی بوده اند، از این رو در طفولیت وی را به معلمی ترسا سپردند. معلم طبق رویه خود وی را به تثلیث خواند و به نام اب و ابن و روح القدس به وی تسبیح آموخت. وی بر معلم انکار آورد که نی خدا واحد است. معلم سخت کتکش زد. او از مکتب گریخت ولی به خانه نرفت و مدتها آواره و ناپیدا بود. والدینش از فقدانش متأسف و آرزو می کردند معروف برگردد، بر هر دینی می خواهد باشد، حتی می گفتند اگر برگردد، بر هر دینی باشد ما هم با وی موافقت می کنیم. آن جناب پس از آنکه بردست مبارک حضرت علی بن موسی الرضا (ع) به اسلام مشرف و تلقین توبه یافت، به خانه پدر برگشت و درب خانه بزد. پدرش پس از ملاقات و استشار از مراجعت وی، گفت: بر چه دینی هستی؟ گفت: بر دین اسلام. پدر و مادرش نیز به اسلام گرویدند.

حضرتش در ابتدا مدتی با شیخ داود طائی مصاحبت داشت و مشغول ریاضت بود تا به افتخار دربانی خانه حضرت رضا (ع) مفتخر آمد و تا آخر عمر قرین این افتخار بود و عاقبت هم سر بر آستانه مبارک جان داد. به این قسم که در سنه دویست هجری عدّه ای از شیعیان خراسان به قصد زیارت و تشرف حضور حضرت رضا (ع) بر در خانه آن حضرت جمع بودند و پس از اخذ اجازه شرفیابی از کثرت شوق و ولع به حالت هجوم وارد منزل شدند. جناب شیخ معروف که در آن زمان پیرمرد و ضعیف و بر باب خانه ایستاده بود بر اثر فشار و ازدحام جمعیت دچار شکستگی استخوان پهلو گردیده و از آن صدمه به زودی رحلت فرمود. مدفن آن حضرت بغداد است


تولد آن جناب ضبط تواریخ نیست ولی رحلت حضرتش سنه دویست یا دویست و چهار هجری ضبط شده است. از مدت حیات نیز ذکری در جائی نشده است. امام و پیشوا و مولای وی حضرت علی بن موسی الرضا (ع) است

معاصرین آن جناب از عرفا: شیخ داود طائی، شیخ بلخی شقیق، بشر حافی، ابوتراب نخشبی، ذوالنون مصری، ابوهاشم صوفی، حاتم اصم که با اغلب مصاحبه و یا امکان مصاحبه داشته است

از خلفاء و امراء: عبدالله مأمون خلیفه عباسی، فضل بن سهل وزیر ایرانی مأمون، طاهر بن الحسین مشهور به ذوالیمینین


از علماء و فقها: یحیی بن اکثم کوفی، مالک بن انس، واصل بن عطاء بن کسائی نحوی معروف


مأذونین ارشاد که از طرف وی به اجازه دستگیری مفتخر شده اند: 1- خلیفة الخلفاء و جانشین وی جناب شیخ سری سقطی؛ 2- ابراهیم بن عیسی؛ 3- محمد بن سوار؛4- ابواسحق صیاد


علو مرتبه وی به حدی بود که از وی چهارده سلسله طریقت منشعب شده که به سلاسل معروفیه مشهورند: 1- مولویه؛ 2- سهروردیه؛ 3- نوربخشیّه؛ 4- معنویه؛ 5- نعمت اللّهیّه؛ 6-ذهبیّه کبرویه؛ 7- ذهبیّه اغتشاشیّه؛ 8- بکتاشیّه؛ 9- رفاعیّه؛ 10- نقشبندیه؛ 11- جمالیّه؛ 12- قونویّه، 13- قادریّه؛ 14- پیرحاجات


جانشین و خلیفه وی شیخ سریّ سقطی است.

اینک که به آخر ترجمه آن جناب رسیدیم تیمناً شطری از فرمایشات آن حضرت گفته می شود: در تذکره گوید که شیخ معروف فرمود که صوفی اینجا (شاید منظور از کلمه «اینجا» عالم ملک باشد که صوفی نباید عرض حاجت کند، بلکه باید دهانش از تقاضا بسته باشد که:


می شناسم من گروهی ز اولیا--که دهانشان بسته باشد از دعا


صوفی فقط باید منتظر عنایت باشد. یا مقصود از «اینجا» حضور مرشد، مخصوصاً در حلقه ذکر باشد که صوفی باید به کلی خواست خود را حواله و موکول به خواست مرشد بدارد که او هر چه مصلحت بداند بخواهد.) مهمان است و تقاضای مهمان بر میزبان جفاست. مهمان باید که باادب باشد، منتظر باشد، نه متقاضی. یکی از شیخ نصیحتی خواست فرمود: اِحْذَرْ اَنْ لا یَراکَ اللّه الاّ فی زِیّ المَساکینَ. (حذر کن از اینکه ترا خداوند جز در هیئت مساکین ببند.) سُئِلَ معروفٌ عن المَحَبّهُ. قال: المحبَهُ لَیسَت مِن تَعلُّمِ الحَقّ اِنّما هو مِنْ مواهب الحَقّ و فَضْلِهِ. (از معروف از محبت سؤال شد. فرمود: محبت از آموزش حق بر بندگان نیست بلکه از عطایای حق و تفضلات اوست.) و فرمود: جوانمردی در سه چیز است: 1- وفای بی خلاف؛ 2- ستایش بی وجود؛ 3- عطای بی سؤال. و فرمود: علامت اولیاء خدا آن است که فکر ایشان در خدای و قرار ایشان با خدای و شغل ایشان در راه خدا بود. و فرمود: طلب بهشت بی عمل گناه است، و انتظار شفاعت بی نگاهداشت سنت نوعی غرور، و امید به رحمت در نافرمانی جهل و حماقت است. و گفت: تصوّف گرفتن حقایق و گفتن دقایق و نومیدی از آنچه در دست خلایق است. و فرمود: زبان از مدح نگاه دارید چنانکه ازذمّ. از وی سؤال کردند که به چه چیز دست یابیم بر طاعت. فرمود: بدانکه حبّ دنیا از دل بیرون کنید که اگر آهنگ چیزی در دل شما پدید آید هر سجده ای که کنید آن چیز را کنید


و نیز شمه ای از کرامات آن حضرت آورده می شود: در تذکره آورده است که روزی آن جناب با جمعی از صحابه در راهی می رفت، به عدّه ای از جوانان رسیدند که به لهو و لعب و فسق مشغول بودند. چون اصحاب و شیخ گذشته به لب دجله رسیدند، اصحاب عرض کردند: یا شیخ دعا کن که خدای این فسّاق راغرقه کند تا شومی منقطع شود. فرمود: دستها به دعا بردارید. سپس رو به آسمان کرده، عرض کرد: الّهی چنانکه در دنیا عیش آنان خوش کردی در آن جهان هم عیش خوش روزیشان کن. اصحاب متعجب شدند که ما سرّ این دعا ندانستیم. فرمود: تأمل کنید تا سرّآن دریابید. هم در آن وقت جوانان رباب بشکستند و شراب بریختند و با گریه به محضر شیخ آمده، بر پایش افتاده و توبه نمودند. شیخ فرمود که دیدید مراد همه بدون غرق حاصل شد


شیخ سرّی گفت: روز عیدی شیخ معروف را دیدم که هسته خرما بر می چیند. گفتم شیخا اینها را چه می کنی؟ فرمود: کودکی یتیم دیدم که گریه می کرد که یتیمم و چون سایر کودکان جامه نو ندارم. هسته خرما بر می چینم که بفروشم و برایش جوز بخرم که بازی کرده دلش خوش شود، گفتم اجازه ده من این مهم انجام دهم. اجازه داد، من کودک را به خانه بردم و جامه نو پوشاندم و شاد کردم در حال نوری در دل من پیدا شد، و حالم بگردید و بسا سرّ که بر من هویدا گردید