Monday, March 5, 2007

قطب چهارم: شیخ ابوعمران المغربی

مَشرِقُ الاَنوار و زَینُ الاَبرارِ، الواصِلُ اِلی رَبِّه الباری، شیخ ابوعمران المغربی. کنیه دوم وی ابوعثمان، نام شریفش سعید بن سلام. جنابش اصلاً اهل قیروان مغرب است، به این جهت به سعید بن سلام المغربی اشتهارد داشته. در جوانی بسیار مایل به سواری و شکار و پیوسته در یکی از جزایر به صید افکندن اشتغال داشته، و ابتدای ورود وی در وادی سیر و سلوک چنین بوده که فرمود: روزی در شکارگاه از کاسه چوبینی که همیشه ظرف شیر من بود خواستم مقداری شیر بنوشم، سگی که همواره در شکارگاه همراه من می بود بانگ بسیار بر من زد و بر من حمله نمود، چنانکه مرا از شیر خوردن مانع آمد. چون پس از لحظه ای بار دیگر قصد کردم که از شیر بنوشم باز حمله کرد و مانع شد. در دفعه سوم جدّاً تصمیم به خوردن شیر گرفتم حیوان پیش دستی نموده سر در کاسه شیر نهاد به خوردن آن مشغول شد. فاصله ای نکشید که از خوردن شیر آماس کرده و بمُرد. بعد از تفحص معلوم شد که ماری سر در شیر نهاده و زهر داخل آن کرده بود، سگ این را دیده و خود را فدای من نموده. چون چنین دیدم حال بر من بگردید و ترک همه چیز کردم و توبه نموده در وادی طلب درآمدم.
در تذکرة الاولیاء در حالات آن جناب ذکر کرده که شیخ ابوعثمان در اول حال بیست سال عزلت از خلق گزیده و در بیابانها گذرانیده چنانچه در آن مدت حس آدمی نشنید و از ریاضت و مشقت، جسم وی بگداخت، آنگاه به او فرمان صحبت آمد و گفتند: با خلق صحبت کن. گفت ابتدای صحبت با اهل خدا و مجاوران خانه وی کنم که مبارکتر بود. قصد مکّه کرد. مشایخ و اعیان از آمدن وی، مخبر و به استقبال بیرون آمدند؛ وی را یافتند به صورت مبدل شده و به حالی که جز خلقت بر وی چیزی نمانده. گفتند یا اباعثمان بیست سال بر این صفت زیستی که ذریّات آدم در روزگار تو حیران شدند، ما را بگوی تا چرا و به کجا رفتی و چه دیدی و چه یافتی و چرا باز آمدی؟ فرمود: بسُکر رفتم و آفت سکر دیدم و نومیدی یافتم و به عجز بازآمدم، رفته بودم تا اصل ببرم آخر دست من جز به فرع نرسید. ندا آمد که یا اباعثمان گرد فرع می گرد و در خیال مستی مباش چه اصل بریدن نه کار تو است و محو حقیقی دور است سپس نومید باز آمدم.
جنابش مدتی شاگردی ابوالحسن دینوری نمود و با حبیب مغربی و ابوعمر زجاجی و ابوعمر نهرجوری مصاحبت فرمود. بالاخره بر دست قطب وقت شیخ ابوعلی کاتب توبه و تلقین یافته و در تحت تربیت آن جناب تکمیل و مأذون به ارشاد و شیخ المشایخ و جانشین وی گردید. جنابش سالها در مکّه معظمه مجاورت نموده، پس از آنجا به نیشابور آمده پس از چندی شیخ ابوالقاسم گورکانی را که از طرف وی اجازه ارشاد داشت به خلافت و جانشینی خود تعیین و در سال سیصد و هفتاد و سه در نیشابور خرقه تهی فرمود. مزار متبرک وی در جوار مزارات شیخ ابوعثمان حیری و ابوعثمان نصیی است. مدت عمر آن جناب را صد و سی سال نوشته اند و مدت تمکّن وی بر مسند ارشاد بیست سال بوده است.
معاصرین آن جناب:وی به واسطه عمر زیادی که کرده با بسیاری از مشایخ کبار مصاحبت داشته است که به ذکر چند تن از عظمای عرفای معاصر وی اکتفا می شود:1- شیخ ابوالقاسم گورکانی خلیفه وی؛2- ابوالخیر چِشتی؛3- ابوالحسین صوفی؛4- ابوالخیر اقطع؛5- ابوالقاسم قصری؛ 6- ابوعمر زجاج؛7- شیخ ابوبکر شبلی؛8- ابوالحسن ضایع دینوری؛9- ابوالقاسم بشر یاسین.
از خلفاء: المطیع بالله و الطایع بالله عباسی و المعزّلدین الله و العزیز بالله فاطمی.از سلاطین و امراء: عضدالدوله دیلمی و عزّالدوله و مؤیدالدوله ابن رکن الدوله دیلمی.
از علماء و فقها: 1- ابوالحسین محمدبن احمد مشهور به ابن سمعون ابوحنیفه مغربی؛ 2- عثمان بن عبدالله بن منصور قاضی.
شمه ای از فرمایشات آن جناب:
فرمود در عمر درازی که یافتم نگاه کردم هیچ چیز برقرار نمانده بود مثل وقت جوانی مگر امل. و فرمود: الاعِتکافُ حفظُ الجَوارح تَحتَ الامر (اعتکاف نگاهداشتن جوارح تحت امر الهی است). و گفت: هر که صحبت توانگران بر صحبت درویشان برگزیند حق تعالی وی را به مرگ دل مبتلا گرداند. و گفت: العاصیُ خیرٌ مِنَ المُدَّعی لاِنّ العاصیَ ابداً یَطْلَبُ طریقَ توبتِه و المُدّعی یحیط ابداً فی خَیال دَعواهِ (حال گنهکار بهتر است از مدعی زیرا گنهکار همیشه جویای طریق توبه است و مدعی همیشه دربند خیالات ادعای خودش).
عبدالرحمن بلخی گوید: نزد شیخ بودم، کسی از چاه آب می کشید و از چرخ آواز می آمد. فرمود: یا عبدالرحمن دانی این چرخ چه گوید؟ گفتم: نه. گفت: می گوید الله الله که هر که دعوی سماع کند و او را از آواز مرغان و جنبیدن درختها و آواز باد سماع نبود او در دعوی سماع دروغ زن است.
و به یکی فرمود: خواهی نصیحتی کنمت؟ گفت: واهم. گفت: تهمت برکردار خود نِه تا با قیمت گردد و تهمت از خلق برگیر تا جنگ از میان برخیزد.
و فرمود: مَثَل مرید در پاک کردن دل چنانست که کسی را فرمایند که این درخت را برکن. هر چند اندیشه و جهد کند نتواند. گوید: صبر کنم تا قوت یابم آنگاه برکنم. هر چند دیرتر کند درخت قوی تر گردد و او ضعیفتر و برکندن دشوارتر باشد. و گفت: تقوی محافظت حدود است بی تقصیر و بی تعدّی.
چند کلمه از کرامات آن جناب:
در تذکره گوید که ابوعمر زجاجی گفت: روزگاری دراز ابوعثمان را خدمت کردم تا چنان شد که از وی صبر نتوانستم کرد. شبی در خواب دیدم که مرا گفتند یا اباعمر چند با ابوعثمان از ما بازمانید و به او مشغول شوید و پشت به حضرت ما کنید. روز دیگر به اصحاب شیخ گفتم که خوابی چنین عجب دیدم. همه سوگند خوردند که به عینه همین خواب دیده ایم و همین خطاب شنیده. در این اندیشه بودم که با شیخ گویم یا نه، که شیخ به تعجیل و پای برهنه از خانه بیرون آمد و گفت: ای اصحاب چون شنیدید آنچه گفتند، روی از من بگردانید و حق را باشید و مرا تفرقه بیش از این ندهید.
هم ابوالحسن کاشانی گفت که شیخ فرمود: آن روز که من از دنیا بروم فرشتگان خاک بپاشند. ابوالحسن گفت آن روز که وی از دنیا برفت حاضر بودم، از بسیاری گرد و خاک کسی کسی را در نیشابور نمی دید

قطب سوم: شیخ ابوعلی کاتب

جامعُ المَفاخر و مَجْمعُ المَناقِب، شیخ ابوعلی کاتب. کنیت وی ابوعلی کاتب. کنیت وی ابوعلی و نام شریفش حسن بن احمدالکاتب المصری ضبط کتب است. از بزرگان مشایخ و از طبقه رابعه است. با ابوبکر مصری و شیخ ابوالقاسم نصرآبادی مصاحبت داشته و سرسپرده شیخ ابوعلی رودباری است و بر دست آن جناب تربیت و تکمیل یافته، سرانجام به خلافت و جانشینی وی نایل آمده. ابوعثمان مغربی و ابوعلی حسن بن علی المشتولی از تربیت یافتگان وی هستند. جنابش پس از رحلت شیخ ابوعلی رودباری بر مسند ارشاد سلسله معروفیّه متمکن گردید و تا سال سیصد و پنجاه و سه به وظایف ارشاد اشتغال داشت، و در این سال شیخ ابوعثمان مغربی را به جانشینی خویش تعیین و خرقه تهی نمود. مدت تمکن وی بر مسند ارشاد قریب سی سال بوده است.

معاصرین آن جناب از مشایخ طریقت: 1- ابوالقاسم قصری؛ 2- ابوالقاسم جعفربن محمد المقری؛ 3- ابوالقاسم بشر یاسین؛ 4- ابوبکر.

از علماء و فقها: 1- ابوعلی حسن بن قاسم طبری فقیه شافعی؛ 2- ابوالحسن علی بن عیسی بن عبدالله نحوی؛ 3- ابوعلی حسن بن حسین بن ابی هریره شافعی؛ 4- ابوسعید حسن بن عبدالله سیرافی.

از خلفاء: 1- الراضی بالله؛ 2- المتقی بالله؛ 3- المکتفی بالله؛ 4- المطیع لله عباسی؛ 5- معزّلدین الله علوی در مغرب.

از سلاطین و امراء: 1- عماد الدّوله دیلمی؛ 2- رکن الدوله دیلمی؛ 3- معزّالدوله؛ 4- کافور اخشیدی در مصر.

شمه ای از فرمایشات آن جناب:
فرموده است: اِذا انقَطع العَبیدُ اِلی الله تعالی بالکُلیّه فَاوَّلُ مایُفیدُه الاِسْتغناءُ عَن النّاسِ ( هرگاه بنده به کلی به خدا منقطع شود اول نتیجه آن بی نیازی از خلق است) و قال: صُحبهُ الفُسَاقِ داءٌ و دوائُهُ مُفارَقَتُهُم (مصاحبت فاسقان دردی است که دوای آن دوری از آنهاست). و فرمود: اِذا اَسْکَنَ الخوفُ فی القلبِ لایَنْطِقُ اللِّسان بما لایَعْنیه (هرگاه خوف خدا در دل جا گرفت سخن غیر لازم بر زبان جاری نمی شود). و هم فرمود که خدای تعالی می فرماید: وَصَلَ اِلینا مَنْ صَبَرَ عَلَینا (خدای فرموده کسی به ما برسد که بر ما صبر کند،یعنی بر بلایا یا واردات از طرف ما).
از احوال و کرامات آن جناب همین بس که می فرماید هرگاه چیزی بر من مشکل شدی، حضرت مصطفی (ص) را به خواب دیده و آن مشکل را پرسیدمی.

قطب دوم: شیخ ابوعلی رودباری

سلطان تخت ارشاد مداری، مقرب حضرت باری، شیخ ابوعلی رودباری. نام شریفش احمد و فرزند محمد بن ابوالقاسم، اصل وی از رودبار (آقای شیروانی در بستان السیاحه نوشته اند: رودبار اصفهان در کنار زنده رود و شیخ ابوعلی که یکی از مشایخ سلسله علیه است، از همین جا بوده و در آن قریه که مشهور به «ده بوعلی» است مدفون است و آن از قراء لنجانست.) از ولایات اصفهان است و نشو و نما یافته بغداد و از ابناء وزراء بوده است، در نفحات آن جناب را از طبقه رابعه ( منظور از طبقات مصطلح اهل سیر این طبقات است: 1- طبقه اصحاب حلقه؛ 2- تابعین اصحاب طبقه؛ 3- تابعین تابعین طبقه؛ 4- دیگران.) دانند. جنابش در علم ادب شاگرد تغلب و در حدیث شاگرد ابراهیم الجری و در فقه شاگرد ابوالعباس بن سریج و در طریقت مرید و سرسپرده جناب جنید بغدادی و مرشد شیخ ابوعلی کاتب بوده است. گویند روزی جناب جنید مجلس می گفت، گذر ابوعلی به مجلس جنید افتاد، این هنگام جنید با مردی می گفت: اسمع یا هذا. ابوعلی پنداشت وی را می گوید، بایستاد و گوش فرا داشت. کلام جنید در دل وی جای گرفت و اثری که باید، کرد. فی المجلس هر چه در آن بود ترک گفت و بر طریقت اقبال نمود.
جنابش با بسیاری از مشایخ وقت صحبت داشته، از جمله شیخ ابوالحسن نوری، و ابوحمزه خراسانی و ابوحجره محمد بن ابراهیم بغدادی و ابوبکر قطیفی و ابوعمر و دمشقی. وی تربیت کلی و کمال معنوی را از اتفاس قدسه جناب جنید یافت و بالاخره به سمت خلیفة الخلفائی و جانشینی آن جناب نایل آمده، پس از وی بر اریکه ارشاد متمکن گردید، مدتی در بغداد به وظیفه هدایت و ارشاد عباد مشغول و آخر عمر به مصر عزیمت فرمود و در آن سرزمین سنوات سیصد و بیست تا سیصد و بیست و سه رحلت فرمود. مدت عمر آن جناب چون تولدش ضبط تذکره ها نیست، تعیین نشده است. مدت تمکن وی بر مسند ارشاد قرب بیست و چهار سال بوده است، خلیفة الخلفاء و جانشین وی جناب شیخ ابوعلی کاتب است.

معاصرین آن جناب از مشایخ و عرفا: شیخ ابوالحسن نوری، ابوحمزه خراسانی، شیخ ابوالقاسم نصرآبادی، ابوبکر قطیفی، ابوالحسن السیوطی.

از وکلای اربعه: ابوجعفر محمدبن عثمان، ابوالقاسم حسین بن روح.

از علماء و فقها: تغلب نحوی و ابوالعباس بن سریج.

از خلفاء: المکتفی بالله، محمد بن معتضد و المقتدربالله عباسی.

از امراء: احمد بن امیراسمعیل سامانی و نصر بن احمد بن اسمعیل سامانی.

شطری از فرمایشات آن جناب:

أضْیَقُ السُّجون مُعاشَرَهُ الاَضداد (سخت ترین زندانها معاشرت با ناجنس است). و هم فرمود: فَضْلُ المَقالِ عَلَی الفِعال مشنلقَصَهٌ و فَضلُ الفعال عَلَی المَقالِ مَکْرَمهٌ (علامت اعراض خدای از بنده مشغول کردن بنده است به چیزی که نافع حالش نیست) و هم فرمود: عَلامة إعراضِ اللهِ العبد اَنْ یَشْغَلَهُ بما لایَنْفَعَه (علامت اعراض خدای از بنده، مشغول کردن بنده است به چیزی که نافع حالش نیست). و فرمود: مریدی که از پنج روز گرسنگی بنالد، او را باید به بازار فرستاد تا گدائی کند. و گفت: تصوف صفت قرب است بعد از کدورت بُعد. و گفت: خوف و رجاء چون دو بال مرغند، چون مرغ بایستد بالها بایستد و چون یکبال نقصان پذیرد دیگر بال نیز ناقص است، و چون مرد از هر دو بماند درجه شرک بود. فرمود: حقیقت خوف آن است که با حق تعالی از غیر وی نترسی. وگفت: حق تعالی دوست دارد اهل همت را که اهل همت وی را دوست دارند. و فرمود که همچنانکه حق تعالی بر انبیاء فریضه گردانید ظاهر کردن معجزات را، بر اولیاء فرضیه کرد پنهان کردن مقامات و احوال را تا که چشم اغیار بر او نیفتد و کسی او را نبیند و نداند. فرمود: چون دل خالی گردد از حب دنیا و ریاست، در وی حکمت پدید آید و از نفس خدمت پدید آید و از روح مکاشفت، و بعد از این سه، چیزی پدید آید: دیدن صنایع او و مطالعه سرایر او و معامله دقایق او. و گفت: بنده خالی نیست از چهار نفس: یا نعمتی که موجب شکر بود یا نقمتی که موجب ذکر بود یا محنتی که موجب خیر بود یا ذلتی که موجب استغفار بود. و فرمود هر چیزی را واعظی است و واعظ دل حیاست.

هنگام وفات، سر شیخ در دامن خواهرش بود. چشم را باز کرد و گفت: درهای آسمان را باز کرده اند، بهشت ها آراسته اند که بر ما جلوه می کند، فرشتگان ندا می کنند تو را به جانی رسانیم که در خاطرت نگذشته امّا دل می گوید: بِحَقِّکَ لا أنظُرُ اِلی غَیرک (قسم به حق تو که نظر به غیر تو نکنم)، عمری در انتظار بسر بردیم، برگ آن نداریم که برشوتی باز گردیم.

شمه ای از کرامات آن جناب:
فرمود: وقتی درویشی به دعا درآمد و بمُرد، وی را دفن می کردیم، چون خواستم روی وی را باز کنم و بر خاک نهم تا خدای بر غریبی او رحمت کند چشم باز کرد و گفت: مرا ذلیل می بینی پیش آنکه مرا عزیز کرده است؟ گفتم: یا سیدی پس از مرگ زنده ئی؟ گفت: آری من زنده ام و محبان خدا زنده باشند و من ترا ای رودباری یاری دهم.
نوبتی در کنار دریا بود به وسوسه طهارت می کرد بادی آمد و دست و پای ترکید و خون می آمد. وی درمانده شده گفت: الهی العافیه؟ آواز دادند که العافیه فی العلم، یعنی عافیت در علم شریعت است و ابتلای ترکیدن دست و پا بنا بر وسواسی است که در شریعت نیامده. هم وقتی به گرما به رفت در جامه خانه چشمش به مرقّعی افتاد. در فکر رفت که از درویشان که به گرمابه است چون در رفت، درویشی را دید بر سر امیر جوانی به خدمت ایستاده هیچ نگفت. چون آن جوان برخاست، درویش آب بر وی بریخت و خدمت کرد و چون غسل کرد خشک آورد. آن جوان بیرون رفت. درویش نیز برفت. شیخ همچنان به نظاره بایستاد. درویش جامه بر آن جوان افکند. گلاب افشاند. عود بسوخت. مروحه گرفت و او را باد می زد. آئینه پیش رویش بداشت. هر چه خدمت کرد، آن جوان قطعاً در وی ننگریست و برخاست که بیرون رود. درویش را صبر به اتمام رسید، گفت ای جوان چه باید کرد تا تو به من نگری؟! گفت بمیر که برهی و به تو بنگرم! درویش بیفتاد و بمرد! آن جوان برفت، ابوعلی فرمود تا درویش را به خانقاه بردند کفن و دفن کردند، پس از مدتی شیخ به حجّ رفت آن جوان را در بادیه دید مرقّع پوشیده گفت تو آن جوان نیستی که درویش را بکشتی؟ گفت : منم، ای شیخ آن خطائی بود که بر من برفت، شیخ فرمود: اینجا چون افتادی؟ گفت آن شب به خواب رفتم درویش را در خواب دیدم که گفتی بمُردم و هم بر من ننگریستی؟! از خواب درآمده توبه کردم و بر گور وی رفته موی ببریدم و مرقع پوشیدم.

Sunday, February 25, 2007

قطب اول: جنید بغدادی

اَوّلُ الاَقطابِ فی الغیبَة و سیّدُالطّائِفَة و سَبّاحُ بِحارالحَقیقَة و شیخُ الطَّریقة، شیخ جنید بغدادی. کنیه وی ابوالقاسم و نام شریفش جنید بن محمد بن جنیدالخزازی القواریری. تولدش طبق تواریخ در سال دویست و هفت ضبط شده. اصلش از نهاوند و مولدش بغداد است. به واسطه اشتغال پدرش به شیشه فروشی به «قواریری» مشهور و چون گاهی هم خزّ فروشی می کرد «خزّاز» نیز گفته اند، و هم گفته شده که خود آن جناب نیز پس از مراجعت از مکّه که در خدمت سریّ بود، به شیشه فروشی مشغول گردید. جنابش از هفت سالگی به تحصیل علوم پرداخت و فقه را نزد ابوعلی ثوری شاگرد امام شافعی خواند و کامل کرد. در بیست سالگی به فتوی دادن پرداخت. به اندک وقتی صیت فضیلتش به جائی رسید که وی را فقیه شافعی گفتند و فقهاء عصر به شاگردیش افتخار داشتند، چنانچه ابوالعباس بن سریج فقیه شافعی هرگاه سخنی در اصول یا فروع می گفت که موجب شگفتی حاضرین می شد؛ می گفت: هذا مِن بَرَکة مُجالَسَتی ابالقاسم الجُنید (این نکته دانی و فهم معانی مرا از برکت مجالست اباالقاسم جنید حاصل شده است). جنابش در علم تفسیر و اشارات و کلام و بیان دقایق قرآن مجید بی نظیر بود. چندی در جامع بغداد وعظ می گفت ولی به مناسبت شدّت تقیّه نسبت مذهب صوری خود را به سفیان ثوری می داد، تا آنکه تحت تربیت باطنی و فیض روحی جناب سریّ در طریقت به درجه کمال رسید و به دریافت اجازه ارشاد و هدایت خلق از طرف جناب سریّ و تأیید آن از حضور حضرت امام علی النقی (ع) مفتخر آمد و پس از آن حضرت، اجازه وی همچنان از طرف حضرت امام عسکری (ع) توشیح یافت و بالاخره به مقام خلیفة الخلفائی و جانشینی جناب سریّ فائض و بر اریکه ارشاد متمکّن گردید. ابتدای حال آن جناب چنان بود که از مکتب به خانه آمد و پدرش را گریان دید، سبب را پرسید. پدرش گفت: امروز زکات مال نزد خالویت سری بردم قبول نکرد و معلوم شد دست رنج من لایق دوستان خدا نیست! جنید گفت: به من ده که ببرم که بستاند. آنگاه درم ها را برداشت و به خانه سریّ آمد و در بزد. سریّ آواز داد که کیست. گفت: جنیدم، در باز کن و این فریضه زکات بستان. گفت: نستانم. جنید گفت: تو را به آن خدا که با تو این فضل و با پدرم این عدل کرده بستان. سریّ گفت: چه فضل با من و چه عدل با پدرت کرده؟ گفت: با تو این فضل که درویشی داده و با وی آن عدل که به دنیا مشغول کرده، تو اگر خواهی قبول کنی و اگر نخواهی نکنی، اما او اگر نخواهد باید زکات به مستحق رساند. سریّ را از این سخن خوش آمد، در بگشود و گفت: درآی که پس از زکات، تو را قبول کردم. پس مال از جنید بگرفت و هم او را در زیر بال عنایت و تربیت خود جای داد و او را با خود به مکّه برد و تربیتش کرد و به کمال رسانیده، پس از چندی به هدایت خلق مأمورش کرد. و بالاخره هنگام رحلت خلافت خود را به وی داد و خرقه به وی سپرد و بر سریر ارشاد متمکنش کرد.

وفات جناب جنید بنابر اختلاف اقوال در سالهای دویست و نود و هفت تا دویست و نود و نه بوده است و خلافت و جانشینی خود را به شیخ ابوعلی رودباری واگذار فرمود. مدت زندگانی آن جناب را بین نود تا نود و دو گفته اند و مدت تمکن وی بر سریر ارشاد و قطبیت بین سی و شش تا چهل و چهار سال بوده است. آرامگاه آن جناب در شونیزیّه در بغداد قرب مدفن جناب سریّ سقطی است.

معاصرین آن جناب از ائمه اطهار: حضرت امام علی النقی (ع) و حضرت امام حسن عسکری (ع) و نیز مدتی از زمان غیبت صغری را درک نموده است، و اجازه ارشاد او از طرف قرین الشَّرف حضرت صاحب (عج) تأیید گردیده.

مأذونین ارشاد از طرف آن جناب: 1- شیخ ابوعلی رودباری خلیفه الخلفا و جانشین وی؛ 2- ابوعمر و زجاجی؛ 3- حسین بن منصور حلاج؛ 4- عمرو بن عثمان مکی؛ 5- شیخ ابوبکر شبلی؛ 6- شیخ محمد رویم؛ 7- شیخ عبدالله خفیف؛ 8- شیخ ابوبکر واسطی؛ 9- ممشاد دینوری؛ 10- ابومحمد حریری.

از مشایخ طریقت و عرفان، غیر مأذونین از طرف وی: محمد بن فضل بلخی، محمد بن حامد ترمذی، محمد بن ابراهیم مصری، محمد بن علی قصّاب، محمد بن ابراهیم زجاجی، یحیی بن معاذ، ابویزید بسطامی (از عرفای بزرگوار دو نفر به نام طیفور مکنی به ابویزید بوده اند که ابویزید اکبر معاصر حضرت امام جعفر صادق (ع) و ابویزید اصغر معاصر شیخ جنید بوده است و اتفاقاً هر دو ابایزید را هم بسطامی نام داده اند.)، ذوالنّون مصری.

از وکلای اربعه ناحیه مقدسه: ابوعمر عثمان بن سعید اسدی زیات و ابوجعفر محمدبن عثمان.

از خلفاء: مأمون عباسی و واثق و متوکل و منتصر و مستعین و مهتدی و معتمد و مکتفی و مقتدر بالله عباسی. و رحلت آن جناب در زمان خلافت مقتدر عباسی بوده است.

از امراء: طاهر بن الحسین مشهور به ذوالیمینین و یعقوب لیث صفاری و عمرولیث صفاری و امیراسمعیل سامانی.

از علماء و فقها: از علماء شیعه ابوالحسن علی بن حسین بن موسی بن بابویه که مشهور به ابن بابویه است و محمد بن یعقوب الکلینی صاحب اصول کافی. و از علما تسنن: محمد بن اسماعیل بخاری صاحب صحیح بخاری و سلیمان بن اشعث معروف به ابوداوُد صاحب کتاب سنن.

از حکماء: ابونصر محمد بن طرخان فارابی مشهور به معلم ثانی.

در بزرگواری وی همین بس که در رجال مامقانی در ذکر جنید می گوید: اَلجنیدُ قاتِلُ فارِس بن اَبی حاتم القزوینی بِاَمر العسکری علیه السلام و فیه دلالهٌ علی جشلالَته (جنید قاتل فارِس بن حاتم قزوینی است که به امر حضرت امام عسکری (ع) وی را به قتل رساند، و این عمل او دلیل روشنی بر جلالت قدر و بزرگواری وی است. (توضیح آنکه فارِس دعوی خدائی برای حضرت عسکری نمود. حضرت فرمود هر که او را بکشد من وعده بهشت به او می دهم و جناب جنید به امر حضرت او را به قتل رسانید).

اکنون تیمناً شمه ای از فرمایشات آن جناب به نقل از نفحات الانس ذکر می شود از شیخ جنید سؤال کردند: این علم از کجا آوردی و می گوئی؟ فرمود: اگر از کجا بودی نرسیدی. و فرمود: موافقت با یاران بهتر از شفقت است. و فرمود: اِستغراقُ الوَجدِ فی العِلم خیرٌ مِن استغراقِ العلم فی الوجد (وجد و علم در اصطلاح عرفا به عباره اخری جذب و سلوک است، پس معنی چنین می شود که جذبه را در سلوک باختن و عود به سلوک بهتر است از سلوک را در جذبه باختن و باقی ماندن بر جذبه) و فرمود: أشرَفُ المجَالس و أعلاها الجُلوسُ مع الفکر فی میدان التوحید (شریف ترین و اعلاترین مجالس، جلوسِ با فکر است در میدان توحید. به نظر می رسد که منظور از اشرف مجالس همان حِلَق ذکر رسیده در خبر است). از وی سؤال کردند: بلا چیست. فرمود: البَلاءُ هو الغَفْلهُ من المُبْتَلی (بلاء، غفلت از پدید آورنده بلاست). سُئِلَ الجُنید مایکونُ عَطاءُ مِنْ غَیرِ عَمَل؟ قال: کلُّ العَمَلِ مِن عَطائِه یکون (از جنید سؤوال شد: چه چیز است عطای الهی بدون عمل بنده؟ فرمود: عمل هم از عطای الهی است).

گویند آن هنگام که هفت ساله بود، خالو و مرشد وی سریّ او را با خود به حجّ برده بود. در مسجد الحرام در میان چهارصد تن از مشایخ بر سر مسئله شُکر سخن می رفت. سریّ گفت: ای جنید تو نیز چیزی بگوی. وی سر پیش افکند. آنگاه گفت شُکر آن است که نعمتی که خدا داده بدان نعمت بر او عاصی نشوی و داده او را سرمایه معصیت او نسازی، همه وی را تحسین کردند. و فرمود: این راه را کسی باید که کتاب خدای بردست راست گیرد و سنّت رسول بر دست چپ و به نور این دو شمع برود که نه در بهت افتد و نه در بدعت. و گفت شیخ ما در اصول و فروع و بلا کشیدن علی بن ابی طالب (ع) و فرمود: روزگاری چنان بود که اهل آسمان و زمین بر من می گریستند و زمانی منبر همه می گریستم، اکنون چنانم که نه از ایشان خبر دارم نه از خود. و فرمود: ده سال به پاسبانی دل را نگاه داشتم و ده سال دل مرا نگاه داشت. اکنون بیست سال است که نه من از دل خبر دارم نه دل از من.


یکی از کرامات آن جناب که در اغلب تذکره ها آورده شده، تیمناً ذکر می شود: جنابش مدتی که به دکان خود آبگینه فروشی می کرد، هر روز پرده را می آویخت و چهارصد رکعت نماز می گذاشت پس از مدتی دکان بگذاشت و در دهلیز خانه سریّ منزل کرده به پاسبانی دل پرداخت، و سی سال نماز خفتن که بگذاشتی بر پای ایستادی و تا صبح الله الله گفتی و هم بر آن وضو فریضه صبح بگذاشتی. معاندین خبر او به خلیفه رسانده و در کار او غمّازی کردند. خلیفه گفت: او را بی حجتی نتوان منع کرد. گفتند: خلق در کار او به فتنه می افتند. خلیفه کنیزکی را به سه هزار دینار خریده بود و در زیبائی کسی به او نرسیدی. فرمود تا خود را به زیور بیاراست و گفت تو را به فلان موضع پیش جنید می باید رفت و نقاب از چهره دور کرده خود را بر وی عرضه می باید کردن، و گفتن که مال بسیار دارم مرا از کار عالم دل گرفته است آمده ام تا مرا بخواهی تا در صحبت تو روی به طاعت آورم که دلم به اهل دنیا قرار نمی گیرد، جز با تو. و چنان باید جهد کنی که او را به خود مایل کنی. پس خادمی با کنیزک روان کرد که حال او را مشاهده کند. کنیزک پیش جنید آمد و نقاب از چهره گرفت جنید را بی اختیار نظر بر وی افتاد چون وی را بدید سر در پیش افکند. کنیزک زبان بگشاد و آنچه تعلیمش داده بودند بازگفت و زاری کرد تا از حد بگذشت. جنید خاموش بود، آنگاه سر برآورده آهی برآورد و در کنیزک در حال بیفتاد و جان داد. خادم برفت و خلیفه را خبر کرد. آتش به جان خلیفه افتاد و پشیمان شد و گفت هر که با ایشان آن کند که نباید کند آن بیند که نباید دید. پس برخاست و پیش جنید آمد که چنین کسی را نتوان پیش خود خواند و به جنید گفت: ای شیخ دلت آمد که چنان لعبتی را بسوختی؟ جنید فرمود: ای امیرالمؤمنین تو را شفقت بر مؤمنان چنان است که می خواستی ریاضت و جان کندن چهل ساله مرا بر باد دهی، نکن تا نکنند!