Saturday, March 17, 2007

قطب ششم: شیخ ابوبکر طوسی


اَلعالِمْ بِامرالله و ناشِرُ دینِ اللهِ و السّراج الوَهّاج، جناب شیخ ابوبکر بن عبدالله الطوسی النّساج. در طریقت صاحب مقامی عالی و درجه بلند بوده است. سرسپرده و مرید جناب شیخ ابوالقاسم گورکانی و جانشین و خلیفه وی و مرشد و مراد جناب شیخ احمد غزالی طوسی و با شیخ ابوبکر دینوری مصاحبت داشته است. گویند روزی در بدایت حال در طلب، مجاهده و کوشش بسیار ورزید ولی مجاهده به مشاهده نمی انجامید، به درگاه حق تعالی از نومیدی بنالید. به سرّش ندا کردند که نسّاج، تو بنده محتاج هستی با درد خوکن تو را با یافت چه کار. ولی یأس نیافت و از کار باز نماند تا آنچه خواست یافت. شیخ احمد غزالی گوید که شیخ من شیخ ابوبکر در مناجات عرض کرد: اِلهی مَاالحکمهُ فی خِلْقَتی؟ جواب دادند: اَلْحِکمهُ فیْ خِلقَتِک رُؤیَتی فی مرآهِ روحِک و محبتی فی قَلبِک (خدایا چه حکمت در خلقت من بود؟ جواب دادند: حکمت خلقت تو دیدن من در آئینه روحت و دخول محبت من در قلبت بوده). جنابش پس از جناب شیخ ابوالقاسم گورکانی به امر وی بر اریکه ارشاد جلوس نمود تا سال چهارصد و هشتاد و هفت به ارشاد عباد اشتغال داشت، در آن سال دارفانی را وداع نمود. مدت قطبیت وی سی و هفت سال بوده است و خلیفه و جانشین وی جناب شیخ احمد غرالی است. این بیت در مادّه تاریخ وفات وی گفته شده:

چو از دارفنا بوبکر نساج -- بقا می یافت اندر قرب محبوب

چو سال ارتحال او بخواهی -- بگو قطب بوبکر محبوب


معاصرین وی از مشایخ عظام: 1- شیخ ابوبکر دینوری؛ 2- ابوافضل محمدبن حسن ختلی.

از علماء و فقهاء: 1- شیخ ابواسحق شیرازی؛ 2- جمال الدین ابراهیم شافعی؛ 3- ابوبکر خطیب؛ 4- احمدبن علی بن ثابت.

از خلفاء: القائم بالمرالله و المقتدی بامرالله عباسی.

از سلاطین و امراء: سلطان الب ارسلان و سلطان ملکشاه سلجوقی و ابراهیم بن مسعود غزنوی.

شطری از کرامات وی: فرمود: تصور آب تشنگی ننشاند و فکرت آتش گرمی نبخشد و دعوی طلب و مطلب نرساند. هم او گفت: تا تار هستیِ موهوم سوخته نشود و دیده دل به سوزن غیرت از غیر او دوخته نشود، در خلوت خانه حیات شمع تجلیات جانان افروخته نگردد، زیرا تخم در زمینِ کاشته نکارند و نقش در کاغذِ نگاشته ننگارند. و گفت که توکل آن است که منع و عطاء جز ازخدا نبینی، و یقین دانی که توکل به حقیقت صفت ابراهیم خلیل علیه السلام است که چون در آتشش می انداختند، جبرئیل گفت؛ هیچ حاجت داری؟ گفت: به تو نه، چون از خویشتن غائب بود و به حق ناظر غیر حق در نظرش نیامد.

Tuesday, March 13, 2007

قطب پنجم: شیخ ابوالقاسم گورکانی

فَخْرُ الاَعالی والاَدانی و مَشرِقُ النّورِ الامِکانی، شیخ ابوالقاسم گورکانی الطوسی. کنیه آن جناب ابوالقاسم و نام شریفش علی و از مشاهیر عرفای اواخر مائه چهارم بود و خلیفه شیخ ابوعمران مغربی است. در نفحات الانس جنابش را هم طبقه شیخ ابوسعید ابوالخیر و شیخ ابوالحسن خرقانی دانسته، در تذکره الاولیاء وی را از جوانمردان (مقصود از کلمه «جوانمردان» یعنی از آن عارفانی بود که در مقام طریقت کمال سعه و در عین حال گذشت از همه چیز داشته، و این کلمه نام ویژه دسته مخصوص از عرفا و اهل سلوک نبوده است). طریقت نامیده. عده ای از یُمن تربیت آن جناب به کمال رسیدند و از وی دو رشته جاری شده: یکی توسط شیخ المشایخ و خلیفه وی شیخ ابوبکر نسّاج و دیگری توسط است چنانچه همه را روی نیاز به درگاه وی بوده و در کشف واقعه مریدان نیز آیتی بوده است. وفات آن جناب در سال چهارصد و پنجاه و کلمه ((ابوالقاسم قسیم)) مادّه تاریخ وفات آن جناب است. خلیفه الخلفاء و جانشین آن جناب شیخ ابوبکر نسّاج است. مدت جلوس وی بر مسند ارشاد هفتاد و هفت سال بوده است.
معاصرین آن جناب از مشایخ و عرفاء عظام:
1- شیخ ابوسعید ابوالخیر؛ 2- ابوعبدالرحمن السّلمی؛ 3- شیخ ابوعلی دقّاق؛ 4- شیخ ابوالقاسم القشیری.

از علماء و فقها:
1- سیدمرتضی علم الهدی؛ 2- سیدرضی الدین علم الهدی؛ 3- شیخ مفید؛ 4-شیخ ابوجعفر طوسی.

از حکماء:
شیخ ابوعلی سینا، حکیم ناصرخسرو علوی.

از خلفاء:
الطایع بالله و القادر بالله و القایم بامرالله عباسی. سلطان محمود سبکتکین در خراسان، سلطان طغرل سلجوقی در عراق و قابوس بن وشمگیر در گرگان و طبرستان.

فرمایشات آن جناب:
از وی سؤال کردند که سالک در جریان قضا رضا ورزد بهتر است یا دست در دعا زند. فرمود: اگر رضا و دعا را محل یکی بودی منافات ثابت شدی، امّا محل رضا جنان است و محل دعا لسان، پس سالک در جریان قضا به دل باید راضی باشد و به لسان داعی. گفتند چون راضی است فایده دعا چیست؟ فرمود: عجز و نیاز در حضرت بی نیاز چاره ساز. و از حال خود خبر داد که اگر مأمور نبودی، از غلبه رضا زبان به دعا نگشودی و با وجود مأموری چند سال است که از دعا عاجزم و در تعیین مطالب حیران، زیرا اگر از او چیزی خواهم بی ادبی است. گفتند: معرفت او از او نخواهی؟ فرمود: غیرت محبتم نگذارد که من او را شناسم، چه نمی خواهم که غیر او، او را شناسد، و تا من منم غیر باشم لاجرم معرفت نتوانم خواست. ابوالحسن علی بن عثمان غزنوی گوید: از شیخ ابوالقاسم گورکانی پرسیدم که درویش را کمترین چیز چه باید، تا اسم فقیر را شاید و سزاوار گردد؟ فرمود: سه چیز که کمتر از سه چیز نشاید؛ یکی باید که پاره راست تواند دوخت، دیگر آنکه سخن راست بداند گفت و شنود، سوم آنکه پای راستبر زمین بداند زد. گروهی از درویشان که حاضر بودند چون به منزل خود باز آمدند، گفتند بیائید هر کس در معنی این سخن چیزی بگوئیم. من گفتم پاره راست دوختن آن بود که به فقر دوزند نه به زینت و سخن راست آن باشد که به حال گوید و شنود نه به منیّت و به حق و جدّ در آن تصرف کند نه به هزل و زندگانی، رمز آن را فهم کند نه به عقل، و پای راست بر زمین زدن آن بود که بر وجد بر زمین زند نه به لهو. این سخن چون به آن جناب عرض کردند، فرمود: اَصابَ علی خُبرهِ اللّه تعالی. (به علم و اطلاع خداوند متعال، نیک دریافته است.)

شمّه ای از کرمات آن جناب:
هم ابوالحسن علی بن عثمان گوید که مرا واقعه ای افتاد طریق حلّ آن بر من دشوار شد، قصد خدمت جناب شیخ ابوالقاسم کردم، وی را در مسجدی یافتم که آن مسجد بر در سرای وی بود، چون از دور مرا دید روی خود به ستون مسجد کرد و حلّ آن واقعه را که من در خیال داشتم بی کم و زیاد می گفت. من جواب خود ناپرسیده یافتم. گفتم: یا شیخ این واقعه من است. فرمود: ای فرزند این ستون را خدای تعالی در این ساعت با من نطق گردانید که از من سؤال کرد. و جواب آن را بدین سان که شنیدی دادم.
اطاعت پدر و مادر کن. آن جوان که پیش از آن اعتنائی به اوامر پدر و مادر نداشت رو به راه کرد و مرتباً مطیع اوامر آنها شد تا روزی پدر علّت این تغییر حالت را از وی جویا شد. پسر نصیحت شیخ و اثر آن را در دل خود بیان کرد. پدر دست پسر را بگرفت و حضور شیخ آمد و هر دو بر دست شیخ توبه کرده، تلقین یافتند.
روزی در راه با جوانی مست مصادف شد. جوان خرقه شیخ را از دوش وی بربود روز دیگر شیخ چند دینار زر توسط یکی از مریدان پیش جوان فرستاد که می دانم تو را به زر حاجت است و آن خرقه ارزشی ندارد این زر به مصارف خود برسان و خرقه بازده. جوان سراسیمه به حضور شیخ دویده توبه کرد و تلقین یافت.

Monday, March 5, 2007

قطب چهارم: شیخ ابوعمران المغربی

مَشرِقُ الاَنوار و زَینُ الاَبرارِ، الواصِلُ اِلی رَبِّه الباری، شیخ ابوعمران المغربی. کنیه دوم وی ابوعثمان، نام شریفش سعید بن سلام. جنابش اصلاً اهل قیروان مغرب است، به این جهت به سعید بن سلام المغربی اشتهارد داشته. در جوانی بسیار مایل به سواری و شکار و پیوسته در یکی از جزایر به صید افکندن اشتغال داشته، و ابتدای ورود وی در وادی سیر و سلوک چنین بوده که فرمود: روزی در شکارگاه از کاسه چوبینی که همیشه ظرف شیر من بود خواستم مقداری شیر بنوشم، سگی که همواره در شکارگاه همراه من می بود بانگ بسیار بر من زد و بر من حمله نمود، چنانکه مرا از شیر خوردن مانع آمد. چون پس از لحظه ای بار دیگر قصد کردم که از شیر بنوشم باز حمله کرد و مانع شد. در دفعه سوم جدّاً تصمیم به خوردن شیر گرفتم حیوان پیش دستی نموده سر در کاسه شیر نهاد به خوردن آن مشغول شد. فاصله ای نکشید که از خوردن شیر آماس کرده و بمُرد. بعد از تفحص معلوم شد که ماری سر در شیر نهاده و زهر داخل آن کرده بود، سگ این را دیده و خود را فدای من نموده. چون چنین دیدم حال بر من بگردید و ترک همه چیز کردم و توبه نموده در وادی طلب درآمدم.
در تذکرة الاولیاء در حالات آن جناب ذکر کرده که شیخ ابوعثمان در اول حال بیست سال عزلت از خلق گزیده و در بیابانها گذرانیده چنانچه در آن مدت حس آدمی نشنید و از ریاضت و مشقت، جسم وی بگداخت، آنگاه به او فرمان صحبت آمد و گفتند: با خلق صحبت کن. گفت ابتدای صحبت با اهل خدا و مجاوران خانه وی کنم که مبارکتر بود. قصد مکّه کرد. مشایخ و اعیان از آمدن وی، مخبر و به استقبال بیرون آمدند؛ وی را یافتند به صورت مبدل شده و به حالی که جز خلقت بر وی چیزی نمانده. گفتند یا اباعثمان بیست سال بر این صفت زیستی که ذریّات آدم در روزگار تو حیران شدند، ما را بگوی تا چرا و به کجا رفتی و چه دیدی و چه یافتی و چرا باز آمدی؟ فرمود: بسُکر رفتم و آفت سکر دیدم و نومیدی یافتم و به عجز بازآمدم، رفته بودم تا اصل ببرم آخر دست من جز به فرع نرسید. ندا آمد که یا اباعثمان گرد فرع می گرد و در خیال مستی مباش چه اصل بریدن نه کار تو است و محو حقیقی دور است سپس نومید باز آمدم.
جنابش مدتی شاگردی ابوالحسن دینوری نمود و با حبیب مغربی و ابوعمر زجاجی و ابوعمر نهرجوری مصاحبت فرمود. بالاخره بر دست قطب وقت شیخ ابوعلی کاتب توبه و تلقین یافته و در تحت تربیت آن جناب تکمیل و مأذون به ارشاد و شیخ المشایخ و جانشین وی گردید. جنابش سالها در مکّه معظمه مجاورت نموده، پس از آنجا به نیشابور آمده پس از چندی شیخ ابوالقاسم گورکانی را که از طرف وی اجازه ارشاد داشت به خلافت و جانشینی خود تعیین و در سال سیصد و هفتاد و سه در نیشابور خرقه تهی فرمود. مزار متبرک وی در جوار مزارات شیخ ابوعثمان حیری و ابوعثمان نصیی است. مدت عمر آن جناب را صد و سی سال نوشته اند و مدت تمکّن وی بر مسند ارشاد بیست سال بوده است.
معاصرین آن جناب:وی به واسطه عمر زیادی که کرده با بسیاری از مشایخ کبار مصاحبت داشته است که به ذکر چند تن از عظمای عرفای معاصر وی اکتفا می شود:1- شیخ ابوالقاسم گورکانی خلیفه وی؛2- ابوالخیر چِشتی؛3- ابوالحسین صوفی؛4- ابوالخیر اقطع؛5- ابوالقاسم قصری؛ 6- ابوعمر زجاج؛7- شیخ ابوبکر شبلی؛8- ابوالحسن ضایع دینوری؛9- ابوالقاسم بشر یاسین.
از خلفاء: المطیع بالله و الطایع بالله عباسی و المعزّلدین الله و العزیز بالله فاطمی.از سلاطین و امراء: عضدالدوله دیلمی و عزّالدوله و مؤیدالدوله ابن رکن الدوله دیلمی.
از علماء و فقها: 1- ابوالحسین محمدبن احمد مشهور به ابن سمعون ابوحنیفه مغربی؛ 2- عثمان بن عبدالله بن منصور قاضی.
شمه ای از فرمایشات آن جناب:
فرمود در عمر درازی که یافتم نگاه کردم هیچ چیز برقرار نمانده بود مثل وقت جوانی مگر امل. و فرمود: الاعِتکافُ حفظُ الجَوارح تَحتَ الامر (اعتکاف نگاهداشتن جوارح تحت امر الهی است). و گفت: هر که صحبت توانگران بر صحبت درویشان برگزیند حق تعالی وی را به مرگ دل مبتلا گرداند. و گفت: العاصیُ خیرٌ مِنَ المُدَّعی لاِنّ العاصیَ ابداً یَطْلَبُ طریقَ توبتِه و المُدّعی یحیط ابداً فی خَیال دَعواهِ (حال گنهکار بهتر است از مدعی زیرا گنهکار همیشه جویای طریق توبه است و مدعی همیشه دربند خیالات ادعای خودش).
عبدالرحمن بلخی گوید: نزد شیخ بودم، کسی از چاه آب می کشید و از چرخ آواز می آمد. فرمود: یا عبدالرحمن دانی این چرخ چه گوید؟ گفتم: نه. گفت: می گوید الله الله که هر که دعوی سماع کند و او را از آواز مرغان و جنبیدن درختها و آواز باد سماع نبود او در دعوی سماع دروغ زن است.
و به یکی فرمود: خواهی نصیحتی کنمت؟ گفت: واهم. گفت: تهمت برکردار خود نِه تا با قیمت گردد و تهمت از خلق برگیر تا جنگ از میان برخیزد.
و فرمود: مَثَل مرید در پاک کردن دل چنانست که کسی را فرمایند که این درخت را برکن. هر چند اندیشه و جهد کند نتواند. گوید: صبر کنم تا قوت یابم آنگاه برکنم. هر چند دیرتر کند درخت قوی تر گردد و او ضعیفتر و برکندن دشوارتر باشد. و گفت: تقوی محافظت حدود است بی تقصیر و بی تعدّی.
چند کلمه از کرامات آن جناب:
در تذکره گوید که ابوعمر زجاجی گفت: روزگاری دراز ابوعثمان را خدمت کردم تا چنان شد که از وی صبر نتوانستم کرد. شبی در خواب دیدم که مرا گفتند یا اباعمر چند با ابوعثمان از ما بازمانید و به او مشغول شوید و پشت به حضرت ما کنید. روز دیگر به اصحاب شیخ گفتم که خوابی چنین عجب دیدم. همه سوگند خوردند که به عینه همین خواب دیده ایم و همین خطاب شنیده. در این اندیشه بودم که با شیخ گویم یا نه، که شیخ به تعجیل و پای برهنه از خانه بیرون آمد و گفت: ای اصحاب چون شنیدید آنچه گفتند، روی از من بگردانید و حق را باشید و مرا تفرقه بیش از این ندهید.
هم ابوالحسن کاشانی گفت که شیخ فرمود: آن روز که من از دنیا بروم فرشتگان خاک بپاشند. ابوالحسن گفت آن روز که وی از دنیا برفت حاضر بودم، از بسیاری گرد و خاک کسی کسی را در نیشابور نمی دید

قطب سوم: شیخ ابوعلی کاتب

جامعُ المَفاخر و مَجْمعُ المَناقِب، شیخ ابوعلی کاتب. کنیت وی ابوعلی کاتب. کنیت وی ابوعلی و نام شریفش حسن بن احمدالکاتب المصری ضبط کتب است. از بزرگان مشایخ و از طبقه رابعه است. با ابوبکر مصری و شیخ ابوالقاسم نصرآبادی مصاحبت داشته و سرسپرده شیخ ابوعلی رودباری است و بر دست آن جناب تربیت و تکمیل یافته، سرانجام به خلافت و جانشینی وی نایل آمده. ابوعثمان مغربی و ابوعلی حسن بن علی المشتولی از تربیت یافتگان وی هستند. جنابش پس از رحلت شیخ ابوعلی رودباری بر مسند ارشاد سلسله معروفیّه متمکن گردید و تا سال سیصد و پنجاه و سه به وظایف ارشاد اشتغال داشت، و در این سال شیخ ابوعثمان مغربی را به جانشینی خویش تعیین و خرقه تهی نمود. مدت تمکن وی بر مسند ارشاد قریب سی سال بوده است.

معاصرین آن جناب از مشایخ طریقت: 1- ابوالقاسم قصری؛ 2- ابوالقاسم جعفربن محمد المقری؛ 3- ابوالقاسم بشر یاسین؛ 4- ابوبکر.

از علماء و فقها: 1- ابوعلی حسن بن قاسم طبری فقیه شافعی؛ 2- ابوالحسن علی بن عیسی بن عبدالله نحوی؛ 3- ابوعلی حسن بن حسین بن ابی هریره شافعی؛ 4- ابوسعید حسن بن عبدالله سیرافی.

از خلفاء: 1- الراضی بالله؛ 2- المتقی بالله؛ 3- المکتفی بالله؛ 4- المطیع لله عباسی؛ 5- معزّلدین الله علوی در مغرب.

از سلاطین و امراء: 1- عماد الدّوله دیلمی؛ 2- رکن الدوله دیلمی؛ 3- معزّالدوله؛ 4- کافور اخشیدی در مصر.

شمه ای از فرمایشات آن جناب:
فرموده است: اِذا انقَطع العَبیدُ اِلی الله تعالی بالکُلیّه فَاوَّلُ مایُفیدُه الاِسْتغناءُ عَن النّاسِ ( هرگاه بنده به کلی به خدا منقطع شود اول نتیجه آن بی نیازی از خلق است) و قال: صُحبهُ الفُسَاقِ داءٌ و دوائُهُ مُفارَقَتُهُم (مصاحبت فاسقان دردی است که دوای آن دوری از آنهاست). و فرمود: اِذا اَسْکَنَ الخوفُ فی القلبِ لایَنْطِقُ اللِّسان بما لایَعْنیه (هرگاه خوف خدا در دل جا گرفت سخن غیر لازم بر زبان جاری نمی شود). و هم فرمود که خدای تعالی می فرماید: وَصَلَ اِلینا مَنْ صَبَرَ عَلَینا (خدای فرموده کسی به ما برسد که بر ما صبر کند،یعنی بر بلایا یا واردات از طرف ما).
از احوال و کرامات آن جناب همین بس که می فرماید هرگاه چیزی بر من مشکل شدی، حضرت مصطفی (ص) را به خواب دیده و آن مشکل را پرسیدمی.