Thursday, March 22, 2007

قطب هفتم: شیخ احمد غزالی

جامعُ العُلوم و المَعارف و مَجْمعُ الکَراماتِ و المَکاشِف، العالِمُ العالی، جناب شیخ احمد غزالی. کنیه وی ابوالفتوح و نام شریفش احمد و فرزند محمدبن احمدالطوسی الغزالی (غزال قریه ای از قراء طوس است). وی برادر کوچک حجه الاسلام ابی حامد محمد غزالی مشهور است.جنابش از فقهاء بزرگ و در ابتدای جوانی به نیابت برادرش ابی حامد در مدرسه نظامیه بغداد درس می گفت، تا وی را با شیخ ابوبکر نساج اتفاق ملاقات افتاد. دل سپرده وی شد و بر دست او توبه و تلقین یافته و تحت تربیت وی به کمال رسید تا به خلیفه الخلفائی و جانشینی مرشد خویش نائل آمد. جنابش را تألیفات و تحقیقات معتبره و رسائل بی نظیری است، من جمله: رساله سوانح و لُباب الاِحیاء و الذّخیره فی علم البصیره و غیره.

وی در علوم ظاهری و کمالات باطنی و جمال صوری و سلاست بیان در عصر خود منفرد بود. پس از جناب شیخ ابوبکر نساج مدت سی سال اریکه ارشاد به وجود او مزین بوده است و بزرگانی چون شیخ ابوالفضل بغدادی و عین القضاه همدانی و شیخ ابونجیب الدین سهروردی و شیخ احمد بلخی و شمس الائمه رضی تربیت فرموده و اجازه ارشاد به آنان داده است. جنابش چنانکه گذشت سی سال در مسند ارشاد متمکن بود و در سنه پانصد و هفده خرقه تهی فرمود و امر ارشاد و هدایت خلق را به خلیفه الخلفاء جانشین خود شیخ ابوالفضل بغدادی واگذاری نموده است (مدفن آن جناب در قزوین و زیارتگاه اهل دل می باشد.)

معاصرین وی از عرفا و مشایخ: 1- شیخ مجدودبن آدم مشهور به حکیم سنائی؛ 2- ابوالقاسم هبه الله بن عبدالوارث الشیرازی؛ 3- احمدبن علی معروف به ابن زهرالصوفی؛ 4- شیخ احمد جامی.

از علماء و فقهاء: 1- ابوحامد محمد حجه الاسلام برادر وی؛ 2- جارالله زمخشری؛ 3- جمال الدین ابواسحق الشیرازی؛ 4- حسین بن نصربن محمدبن حسین بن قاسم بن خمیس مشهور به ابن خمیس.

از خلفاء: المستظهر بالله و المسترشد بالله عباسی و المستعلی بالله و الآمر باحکام الله فاطمی اسمعیلی.

از سلاطین و امراء: 1- رکن الدین برکیارق بن ملکشاه؛ 2- ابوشجاع محمدبن ملکشاه سلجوقی؛ 3- مسعود بن ابراهیم غزنوی؛ 4- ارسلان شاه بن مسعود غزنوی.

شمّه ای از فرمایشات وی: در یکی از فصول رساله سوانح می فرماید که معشوق در همه حال معشوق است پس استغناء صفت اوست، و عاشق در هر حال عاشق است و افقار صفت اوست و عاشق را همیشه معشوق دریابد پس افتقار همیشه صفت اوست، و معشوق را هیچ چیز در نمی یابد که خود را دارد و لاجرم صفت او استغناء باشد. و نیز در سوانح فرماید: عاشق را در ابتداء بانگ و خروش و زاری ها باشد که سوز عشق ولایت تام نگرفته است، چون کار به کمال رسید ولایت بگیرد، حدیث زاری در باقی شود که آلودگی به پالودگی بدل یافته.و نیز گفته است که اگر چه عاشق دوست او را دوست گیرد و دشمن او را دشمن، چون کار به کمال رسید عکس شود از غیرت، دوست او را دشمن گیرد و دشمن او را دوست، بر نامش او را غیرت بود فضلاً منه.

شطری از کرامات وی: روزی یکی از وی حال برادرش حجةُ الاسلام را پرسید. فرمود: وی در خون است. سائل در طلب حجة الاسلام بیرون آمده، وی را در مسجد یافت. از گفته شیخ احمد در تعجب ماند. قضیه را با حجة الاسلام در میان نهاد که برادرت سراغ شما را در خون داد. حجة الاسلام گفت: شیخ درست گفته که من در مسئله ای از مسائل استحاضه فکر می کردم و همه وجود من مستغرق خون بود، برادرم به نور ولایت آن را مشاهده نموده است.

و هم می گویند برادرش حجة الاسلام غزالی وقتی به طریق عتاب به آن جناب گفت: اصناف عباد از اقصی بلاد برای درک نمازی در خلف دعاگو به این دیار می آیند و آن را ذخیره اخروی می شمارند، چون است که تو با وجود سِمت برادری و قرب جوار، نمازی در پشت سر من نمی گزاری، این رفتار از اهل سلوک بعید است، شیخ گفت: اگر شما به امامت جماعت که قیام می نمائید در اقامه صلوة بذل جهد کنید، من هرگز روی از متابعت و اقتدا نپیچم. آنگاه در خدمت حجة الاسلام به مسجد رفت تا هنگام نماز رسید و حجّة الاسلام به امامت جماعت مشغول نماز شد. شیخ نیز اقتدا به وی نمود ولی در بین نماز مسجد را ترک گفته بیرون آمده و با اصحاب خود نماز را اعاده کرد. چون حجّة الاسلام از نماز فارغ و از مسجد خارج شد، شیخ را ملاقات کرده عتاب آغازید که چرا نماز را شکستی و از مسجد خارج شدی؟ شیخ گفت: ما به مقتضای شرط خود عمل کردیم، تا حضرت حجّة الاسلام در نماز بودند شرایط اقتدا به جای آوردیم وقتی که رفتند استر خود را آب دهند ما بی امام ماندیم و نتوانستیم نماز تمام کنیم! حجّة الاسلام را وقت خوشی دست داد و گفت: سبحان اللّه، خداوند را بندگانی باشد که جواسیس قلوبند، برادرم راست می گوید که در اثنای نماز به خاطرم گذشت که امروز آیا استرم را آب داده اند. گویند پس حجّة الاسلام را رغبت سلوک پیدا شد.

Tuesday, March 20, 2007

سال نو مبارک

یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبراللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الا احسن الحال

Saturday, March 17, 2007

قطب ششم: شیخ ابوبکر طوسی


اَلعالِمْ بِامرالله و ناشِرُ دینِ اللهِ و السّراج الوَهّاج، جناب شیخ ابوبکر بن عبدالله الطوسی النّساج. در طریقت صاحب مقامی عالی و درجه بلند بوده است. سرسپرده و مرید جناب شیخ ابوالقاسم گورکانی و جانشین و خلیفه وی و مرشد و مراد جناب شیخ احمد غزالی طوسی و با شیخ ابوبکر دینوری مصاحبت داشته است. گویند روزی در بدایت حال در طلب، مجاهده و کوشش بسیار ورزید ولی مجاهده به مشاهده نمی انجامید، به درگاه حق تعالی از نومیدی بنالید. به سرّش ندا کردند که نسّاج، تو بنده محتاج هستی با درد خوکن تو را با یافت چه کار. ولی یأس نیافت و از کار باز نماند تا آنچه خواست یافت. شیخ احمد غزالی گوید که شیخ من شیخ ابوبکر در مناجات عرض کرد: اِلهی مَاالحکمهُ فی خِلْقَتی؟ جواب دادند: اَلْحِکمهُ فیْ خِلقَتِک رُؤیَتی فی مرآهِ روحِک و محبتی فی قَلبِک (خدایا چه حکمت در خلقت من بود؟ جواب دادند: حکمت خلقت تو دیدن من در آئینه روحت و دخول محبت من در قلبت بوده). جنابش پس از جناب شیخ ابوالقاسم گورکانی به امر وی بر اریکه ارشاد جلوس نمود تا سال چهارصد و هشتاد و هفت به ارشاد عباد اشتغال داشت، در آن سال دارفانی را وداع نمود. مدت قطبیت وی سی و هفت سال بوده است و خلیفه و جانشین وی جناب شیخ احمد غرالی است. این بیت در مادّه تاریخ وفات وی گفته شده:

چو از دارفنا بوبکر نساج -- بقا می یافت اندر قرب محبوب

چو سال ارتحال او بخواهی -- بگو قطب بوبکر محبوب


معاصرین وی از مشایخ عظام: 1- شیخ ابوبکر دینوری؛ 2- ابوافضل محمدبن حسن ختلی.

از علماء و فقهاء: 1- شیخ ابواسحق شیرازی؛ 2- جمال الدین ابراهیم شافعی؛ 3- ابوبکر خطیب؛ 4- احمدبن علی بن ثابت.

از خلفاء: القائم بالمرالله و المقتدی بامرالله عباسی.

از سلاطین و امراء: سلطان الب ارسلان و سلطان ملکشاه سلجوقی و ابراهیم بن مسعود غزنوی.

شطری از کرامات وی: فرمود: تصور آب تشنگی ننشاند و فکرت آتش گرمی نبخشد و دعوی طلب و مطلب نرساند. هم او گفت: تا تار هستیِ موهوم سوخته نشود و دیده دل به سوزن غیرت از غیر او دوخته نشود، در خلوت خانه حیات شمع تجلیات جانان افروخته نگردد، زیرا تخم در زمینِ کاشته نکارند و نقش در کاغذِ نگاشته ننگارند. و گفت که توکل آن است که منع و عطاء جز ازخدا نبینی، و یقین دانی که توکل به حقیقت صفت ابراهیم خلیل علیه السلام است که چون در آتشش می انداختند، جبرئیل گفت؛ هیچ حاجت داری؟ گفت: به تو نه، چون از خویشتن غائب بود و به حق ناظر غیر حق در نظرش نیامد.

Tuesday, March 13, 2007

قطب پنجم: شیخ ابوالقاسم گورکانی

فَخْرُ الاَعالی والاَدانی و مَشرِقُ النّورِ الامِکانی، شیخ ابوالقاسم گورکانی الطوسی. کنیه آن جناب ابوالقاسم و نام شریفش علی و از مشاهیر عرفای اواخر مائه چهارم بود و خلیفه شیخ ابوعمران مغربی است. در نفحات الانس جنابش را هم طبقه شیخ ابوسعید ابوالخیر و شیخ ابوالحسن خرقانی دانسته، در تذکره الاولیاء وی را از جوانمردان (مقصود از کلمه «جوانمردان» یعنی از آن عارفانی بود که در مقام طریقت کمال سعه و در عین حال گذشت از همه چیز داشته، و این کلمه نام ویژه دسته مخصوص از عرفا و اهل سلوک نبوده است). طریقت نامیده. عده ای از یُمن تربیت آن جناب به کمال رسیدند و از وی دو رشته جاری شده: یکی توسط شیخ المشایخ و خلیفه وی شیخ ابوبکر نسّاج و دیگری توسط است چنانچه همه را روی نیاز به درگاه وی بوده و در کشف واقعه مریدان نیز آیتی بوده است. وفات آن جناب در سال چهارصد و پنجاه و کلمه ((ابوالقاسم قسیم)) مادّه تاریخ وفات آن جناب است. خلیفه الخلفاء و جانشین آن جناب شیخ ابوبکر نسّاج است. مدت جلوس وی بر مسند ارشاد هفتاد و هفت سال بوده است.
معاصرین آن جناب از مشایخ و عرفاء عظام:
1- شیخ ابوسعید ابوالخیر؛ 2- ابوعبدالرحمن السّلمی؛ 3- شیخ ابوعلی دقّاق؛ 4- شیخ ابوالقاسم القشیری.

از علماء و فقها:
1- سیدمرتضی علم الهدی؛ 2- سیدرضی الدین علم الهدی؛ 3- شیخ مفید؛ 4-شیخ ابوجعفر طوسی.

از حکماء:
شیخ ابوعلی سینا، حکیم ناصرخسرو علوی.

از خلفاء:
الطایع بالله و القادر بالله و القایم بامرالله عباسی. سلطان محمود سبکتکین در خراسان، سلطان طغرل سلجوقی در عراق و قابوس بن وشمگیر در گرگان و طبرستان.

فرمایشات آن جناب:
از وی سؤال کردند که سالک در جریان قضا رضا ورزد بهتر است یا دست در دعا زند. فرمود: اگر رضا و دعا را محل یکی بودی منافات ثابت شدی، امّا محل رضا جنان است و محل دعا لسان، پس سالک در جریان قضا به دل باید راضی باشد و به لسان داعی. گفتند چون راضی است فایده دعا چیست؟ فرمود: عجز و نیاز در حضرت بی نیاز چاره ساز. و از حال خود خبر داد که اگر مأمور نبودی، از غلبه رضا زبان به دعا نگشودی و با وجود مأموری چند سال است که از دعا عاجزم و در تعیین مطالب حیران، زیرا اگر از او چیزی خواهم بی ادبی است. گفتند: معرفت او از او نخواهی؟ فرمود: غیرت محبتم نگذارد که من او را شناسم، چه نمی خواهم که غیر او، او را شناسد، و تا من منم غیر باشم لاجرم معرفت نتوانم خواست. ابوالحسن علی بن عثمان غزنوی گوید: از شیخ ابوالقاسم گورکانی پرسیدم که درویش را کمترین چیز چه باید، تا اسم فقیر را شاید و سزاوار گردد؟ فرمود: سه چیز که کمتر از سه چیز نشاید؛ یکی باید که پاره راست تواند دوخت، دیگر آنکه سخن راست بداند گفت و شنود، سوم آنکه پای راستبر زمین بداند زد. گروهی از درویشان که حاضر بودند چون به منزل خود باز آمدند، گفتند بیائید هر کس در معنی این سخن چیزی بگوئیم. من گفتم پاره راست دوختن آن بود که به فقر دوزند نه به زینت و سخن راست آن باشد که به حال گوید و شنود نه به منیّت و به حق و جدّ در آن تصرف کند نه به هزل و زندگانی، رمز آن را فهم کند نه به عقل، و پای راست بر زمین زدن آن بود که بر وجد بر زمین زند نه به لهو. این سخن چون به آن جناب عرض کردند، فرمود: اَصابَ علی خُبرهِ اللّه تعالی. (به علم و اطلاع خداوند متعال، نیک دریافته است.)

شمّه ای از کرمات آن جناب:
هم ابوالحسن علی بن عثمان گوید که مرا واقعه ای افتاد طریق حلّ آن بر من دشوار شد، قصد خدمت جناب شیخ ابوالقاسم کردم، وی را در مسجدی یافتم که آن مسجد بر در سرای وی بود، چون از دور مرا دید روی خود به ستون مسجد کرد و حلّ آن واقعه را که من در خیال داشتم بی کم و زیاد می گفت. من جواب خود ناپرسیده یافتم. گفتم: یا شیخ این واقعه من است. فرمود: ای فرزند این ستون را خدای تعالی در این ساعت با من نطق گردانید که از من سؤال کرد. و جواب آن را بدین سان که شنیدی دادم.
اطاعت پدر و مادر کن. آن جوان که پیش از آن اعتنائی به اوامر پدر و مادر نداشت رو به راه کرد و مرتباً مطیع اوامر آنها شد تا روزی پدر علّت این تغییر حالت را از وی جویا شد. پسر نصیحت شیخ و اثر آن را در دل خود بیان کرد. پدر دست پسر را بگرفت و حضور شیخ آمد و هر دو بر دست شیخ توبه کرده، تلقین یافتند.
روزی در راه با جوانی مست مصادف شد. جوان خرقه شیخ را از دوش وی بربود روز دیگر شیخ چند دینار زر توسط یکی از مریدان پیش جوان فرستاد که می دانم تو را به زر حاجت است و آن خرقه ارزشی ندارد این زر به مصارف خود برسان و خرقه بازده. جوان سراسیمه به حضور شیخ دویده توبه کرد و تلقین یافت.