Friday, April 6, 2007

میلاد حضرت رسول ص

میلاد حضرت ختمی مرتبت، ختم رسل، رسول خدا، پیامبر اکرم حضرت محمد مصطفی صل الله علیه و آله بر حضرت حجة بن الحسن عج و تمامی پیروان راستین آن حضرت تبریک و تهنیت باد

بی شک الفست احد، ازو جوی مدد -- وز شخص احد به ظاهر آمد احمد
در ارض محمد شد و محمود آمد -- اذ قال الله: قل هو الله احد

ماه فروماند از جمال محمد - سرو نباشد به اعتدال محمد
قدر فلک را کمال و منزلتی نیست - در نظر قدر با کمال محمد
وعده دیدار هرکسی به قیامت - لیلة اسری شب وصال محمد
آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی - آمده مجموع در ظلال محمد
عرصه گیتی مجال همت او نیست - روز قیامت نگر جمال محمد
وانهمه پیرایه بسته جنت فردوس - بو که قبولش کند بلال محمد
همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد - تا بدهد بوسه بر نعال محمد
شمس و قمر در زمین حشر نتابد - نور نتابد مگر جمال محمد
شاید اگر آفتاب و ماه نتابد - پیش دو ابروی چون هلال محمد
چشم مرا تا به خواب دید جمالش - خواب نمی گیرد از جمال محمد
سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی - عشق محمد بس است و آل محمد

عید همگی مبارک

Tuesday, April 3, 2007

قطب دهم شیخ ابومسعود اندلسی

اَلعالِمُ الآساسی و الزَاهِدُ المَواسی و المُحَقَّقُ الاُسطُقسّی، شیخ ابومسعود اشبیلی اندلسی. جنابش از مشاهیر عرفا و معاریف هادیان راه هدی بوده است. با بسیاری از مشایخ عظام از جمله شیخ عبدالقادر گیلانی صحبت داشته است. خرقه ارادت از دست جناب شیخ ابوالبرکات پوشیده و به توجّه وی به درجه کمال رسیده، به مقام خلیفة الخلفائی و جانشینی آن جناب نائل و پس از وی بر مسند ارشاد متکی و به تربیت طالبان و سالکان اشتغال داشته است. در میان هدایت یافتگان به تربیت شیخ ابومدین همت گماشت تا وی را به درجه کمال و مقام جانشینی خود رسانید. وفات جناب شیخ ابومسعود در سال پانصد و هفتاد و نه بوده و کلمه «عاشق حق» مادبه تاریخ وفات آن جناب و مرقد مطهرش در بغداد، در گورستان امام احمد حنبل است.

معاصرین آن جناب از عرفا و مشایخ: سیداحمد رفاعی؛
از خلفا:الناصرلدین الله عباسی؛
از سلاطین: سلطان صلاح الدین ایّوبی در مصر؛
از علما و فقهاء و فلاسفه:1- ابوعبدالله محمدبن منصوربن احمدبن ادریس مشهور به ابن ادریسی؛ 2- ابوالفتح یحیی بن حبشی مشهور به شهاب الدین سهروردی.

جمله ای چند از فرمایشات وی:
دجله می گذشتم در خاطر من گذشت که آیا حضرت حق را بندگانی باشد که در آب وی را پرستند. هنوز این خیال در خاطرم بود که آب دجله شکافت و مردی ظاهر شد و گفت آری ای ابومسعود، خدای تعالی را بندگان باشند که وی را در آب پرستند و من از ایشانم، من از تکریتم و از آنجا بیرون آمده ام، و گفت بعد از پانزده روز در تکریت فلان حادثه واقع خواهد شد، و چون پانزده روز گذشت آن واقعه همچنان که گفته بود واقع شد.

و هم روزی شیخ در میان مریدان گفت: پانزده سال است خدای تعالی مرا در مملکت تصرف داده است، اما من تصرف نمی کنم. ابن تاید که یکی از حضار بود، پرسید که چرا تصرف نمی کنی؟ گفت: من تصرف را به خدای تعالی بازگذارده ام که چنانکه بخواهد تصرف کند. یکی از درویشان که تازه به خدمتش آمده بود و جماعتی از مریدان را در اطراف شیخ جمع دید، گفت: یا شیخ شرط قدم گذاشتن بدین طریق و خود را از این طبقه شمردن آن است که بر صورت ایشان باشد و در تو اسباب ظاهر از همه جهت فراهم می بینم. فرمود: من ابتدا که قدم در این راه نهادم، به من گفتند هر چه از حق برسد قبول کن و نیکی و زشتی مبین، چون فیض رسد شاکرم و چون رنجی درآید صابر، کرامت درویش به سجاده و دلق نیست آن امری است که بنده داند و خدای او.


شطری چند از کرامات وی:
شیخ رکن الدین علاء الدوله سمنانی گفته است که وقتی در آن گورستان که امام احمد حنبل است می رفتم، در سر راه گنبدی پاکیزه بود، و من در مدتی که به آنجاها می رفتم نشنیده بودم که در آنجا بزرگی مدفون باشد، چون خواستم از آنجا ردّ شوم در باطن خود از آن گنبد اشاره ای حس کردم که ای فلان کجا می روی، بیا و ما را هم زیارتی بکن. من رفتم و به آن گنبد داخل شدم. آنجا وقت من خوش شد، دیدم که روح او می گوید همچنانکه من زندگی کردم زندگی کن، پرسیدم که تو چون زندگانی کرده ای؟ گفت: بدینسان که به تو وصیت می کنم. هر چه از حق به تو می رسد، قبول کن، گفتم: اگر قبول کردنی باشد قبول کنم. گفت: باری امروز چیزی به تو رسد قبول کن. گفتم: چنین کنم. چون به شهر آمدم این واقعه را با شیخ نورالدین عبدالرحمن گفتم. گفت: هیچ می دانی که آن گنبد کیست؟ گفتم نی! گفت او را ابومسعود می گویند، و وی طریقه عجیب داشته است که هر چه از حق به وی رسیدی، ردّ نکردی و از کسی چیزی نخواستی و لباس متکلف پوشیدی و خوراک متکلف خوردی، روزی یکی پیش وی آمدی و دید دستاری بر سر بسته که دویست دینار می ارزید، با خود گفت این چه اسراف است؟ دستاری که از آن دویست درویش را جامه و سفره توان ساخت یک درویش چرا بر سر بندد؟ شیخ ابومسعود به اشراق خاطر فکر را دریافت. فرمود: ای فلان ما این دستار را که به خود برنبسته ایم، اگر تو می خواهی ببر بفروش و برای درویشان سفره بیاور. آن شخص رفت و دستار را فروخت و سفره ای به تکلف درست کرده نماز دیگر بیاورد، و چون به مجلس درآمد باز همان دستار را بر سر شیخ دید، متعجب شد. شیخ فرمود: چه تعجب می کنی؟ از فلان خواجه بپرس که این دستار را از کجا آوردی؟ از وی پرسید آن خواجه گفت پارسال در کشتی بودیم باد مخالف وزید، نذر کردم که اگر به سلامت بیرون روم دستاری خوب به جهت شیخ هدیه برم، اکنون شش ماه است که عقب دستاری چنان که دلم می خواهد می کردم، نمی یافتم تا امروز که این دستار را در فلان دکان دیدم، گفتم این دستار لایق شیخ است بخریدم و بیاوردم. آنگاه شیخ فرمود دیدی که این دستار را دیگری بر سر ما می بندد.

Sunday, April 1, 2007

قطب نهم: شیخ ابوالبرکات

کاشِفُ الآیتِ و صاحِبُ الکَراماتِ و خوارِقُ العادات، جناب شیخ ابوالبرکات. از آن جناب در تمام تذکره ها فقط به کنیت نام برده شده و از نام شریفش ذکری نرفته است. وی در عرفان مقامی بلند و در ایقان درجه ای ارجمند داشته است چنانکه یکی از بزرگان در حقّش گفته است:

صدهزاران شیخ ظاهر مات شد -- تا یکی چون شیخ ابوالبرکات شد


با جناب شیخ مودود چِشتی و سیداحمد بن حسن الرّفاعی هم زمان بوده است. وی خلیفه الخلفاء و جانشین شیخ ابوالفضل بغدادی است و پس از وی مدتی متعهد ارشاد عباد و دستگیری طالبان راه سداد بود، و از جمله مریدان و تربیت شدگان آن جناب و اکمل آنها شیخ ابومسعود اندلسی است که درظلّ عنایت شیخ به کمال رسیده و جانشین و خلیفه آن جناب و از طرف شیخ مأمور هدایت عباد شد. تاریخ فوت تا یکی چون شیخ ابوالبرکات ضبط نشده.

معاصرین آن جناب از عرفا و مشایخ: 1- خواجه مودود چِشتی؛ 2- سید احمدبن حسن الرفاعی؛ 3- شیخ عبدالقادر گیلانی؛ 4- شیخ ضیاء الدین ابوالنّجیب سهروردی.

از علماء و فقها: حافظ ابوسعید عبدالکریم محمدبن منصور السمعانی فقیه شافعی، ابوالفرج مشهور به ابن جوزی.

از خلفاء: المستنجد بالله، المستضیئی به نورالله عباسی و الفایز بالله و العاضدلدین الله اسمعیلی.

از سلاطین و امراء: سلطان مغیث الدین سلجوقی.

از فرمایشات او:گفت: خُلق نیکو فاضلتر است از هر مزیتی و جوهر مردان به خُلق نیکو ظاهر شود. و فرمود: معیار تصوف خُلق است و هر که را خُلق نیکوتر او صوفی تر.

Tuesday, March 27, 2007

قطب هشتم: شیخ ابوالفضل بغدادی

اَلفاضِلُ الصَّمدانی و الکاشِفُ سرّالمَبادی، جناب شیخ ابوالفضل بغدادی. جنابش به همان کنیه وی «ابوالفضل» مشهور است. تربیت شده و خلیفه شیخ احمد غزالی است و بعد از شیخ احمد شیخ المشایخ فی الآفاق بوده است و به ارشاد و هدایت خلق همّت گماشته، از متعلقات دنیا دور و به همت بر مجاهدت و عبادت و هم تربیت مردم مشهور بوده و دقیقه ای از دقایق شرع مبین را فروگذاشت نداشته. عدّه کثیری وی راه یافته و به وادی سلوک شتافته و هر یک به قدر جدیت و همت خود به درجه کمال نائل آمده اند. خاصه جناب شیخ ابوالبرکات که در تحت توجهات و عنایات وی به اعلا درجه کمال رسیده و رتبه خلیفه الخلفائی و جانشینی وی را احراز نموده است. وفات جناب شیخ ابوالفضل در سال پانصد و پنجاه، و جانشین وی شیخ ابوالبرکات است. مدت تمکن آن جناب بر مسند ارشاد سی و سه سال بوده است.
معاصرین آن جناب از عرفا و مشایخ:1- شیخ ابوالنجیب عبدالقاهر سهروردی؛2- عین القضاه همدانی؛3- ابونصراحمدبن ابوالحسن مشهور به شیخ احمد جامی؛4- شیخ یوسف بن سعید الصوفی؛ 5- شیخ ابوالحسن بُستی؛6- شیخ صدرالدین اسماعیل بن ابی سعید الصوفی؛7- شیخ ابوالعباس.

از علماء و فقها: 1- ابوبکرمحمدبن عبدالله مشهور به ابن العربی؛ 2- ابوالفرج عبدالرحمن بن ابوالحسن مشهور به ابن جوزی؛ 3- حسین بن محمدبن حسین معروف به ابن خمیس فقیه شافعی؛ 4- شیخ ابوعلی طبرسی.


از خلفاء: 1- الآمر به احکام الله؛ 2- الحافظ لدین الله فاطمی اسمعیلی؛ 3- المسترشد بالله؛ 4- الراشد بالله؛ 5- المقتفی بالله عباسی.

از سلاطین و امراء: 1- سلطان سنجربن ملکشاه سلجوقی؛ 2- بهرام شاه بن مسعودبن ابراهیم غزنوی.

از شعرا و حکماء: 1- امیر معزّی؛ 2- حکیم انوری؛ 3- حکیم سوزنی؛ 4- ابن حمیرا شامی؛ 5- ادیب صابر.